یک گام برای هماوردی مقصد نهایی
با شروع دههی ۲۰۰۰ شاهد درونمایههایی در سینمای دلهره بودیم که مخاطب سینمای سرگرمی را بیشازپیش بهسوی این ژانر میکشید. سری فیلمهای «مقصد نهایی» یکی از این درونمایهها را در خود داشتند. در این آثار با استفاده از زیرژانرهایی چون دلهرهی ماورایی و اسپلتر مخاطب درگیر نفرینی از جنس مرگ میشد. هر چند در آن آثار کمکم آن هویت تنوع مرگ و درگیری کاراکترها با سرنوشت محتوم مرگ رو به روزمرگی دلهره گذاشت و عملاً دیگر نتوانستند در کنار دیگر آثار تبدیل به روایتی دنبالهدار شوند. حال «انا هلبرگ» و «اسپنسر کوهن» در اثر جدید خود سعی دارند مخاطب را بار دیگر با روایتی مشابه اما در ساختار روایی خود روبهرو کنند.
روایت فیلم تاروت از همان ابتدا سر ساختارشکنی دارد و این را بهوضوح میتوان از حذف افتتاحیههای کلیشه در ژانر دلهره و بهیکباره وارد شدن به درون زیست کاراکترهای اصلی مشاهده کرد. این روایت در ادامه باز هم کلیشهی دلهرههای آخر هفتهای را نیز میشکند و خط روایت خود را از تعطیلات آخر هفته به درون شهر میکشاند؛ جایی که عدهای از دوستان همدانشگاهی با محوریت دو کاراکتر «هیلی» و «گرنت» در عمارتی اجارهای در حال خوش گذراندن هستند که بهناگاه به یک در بسته برمیخورند که روی آن بارها و بارها تأکید شده که از آن دور بمانید. در هر حال آنها در را میشکنند و در میان انبوهی از وسایل عتیقه به یک جعبهی چوبی با ورقهای تاروت برمیخورند. هیلی نیز که بهصورت خودآموز فال تاروت را یاد گرفته به اصرار دیگران مجبور میشود از این طریق برای آنها فال بگیرد. از همین نقطه و با طراحی زیبایی که دو کارگردان در نظر گرفتهاند مخاطب ناخودآگاه درگیر روایتهای مقصد نهایی میشود؛ هر کدام از این کاراکترها با یک سرنوشت روبهرو میشود.
آنچه این روایت در پردهی اول خود ارائه میدهد ترکیببندی درست قابها، درگیری مناسب کاراکترهای فیلم با مخاطب و در نهایت استفاده از نورهای موضعی و مصنوعی است که باعث میشود مخاطب وارد پردهی دوم شود. اما پس از دومین قتل روایت عملاً همچون رهگذری بیهدف مشغول سوت زدن میشود تا به انتها برسد. نه دیگر قتلها و نه حتی هیجان کاذبی که کارگردانها به روایت میبخشند باعث قوام یافتن اثر میشود. فیلم همچنان تا پایان خود همان ترکیببندی و استفادهی خوب از جلوههای ویژه و چهرهپردازیها را دارد، اما خود روایت و قصه است که دچار بحران منطق میشود؛ آن هم با توجه به دنیایی که کارگردانها خلق کردهاند.
این فیلم در ساختار سینمای سرگرمی جذابیت دارد اما دچار منطق نیست. بههمین سبب است که مخاطب اثر را از میانهی داستان رها میکند. عدم جسارت دو کارگردان برای غرق کردن کاراکترها درون این نفرین و از آنسو دستبهدامان دیالوگهای توضیحی شدن همچون یک تبر تیز کمر روایت را قطع میکند. آنچه در این فیلم شاهد هستیم پردهی اولی جذاب و گیراست که در ادامه سکانسبهسکانس هویت منطقی خود را از دست میدهد و تبدیل به بازی موشوگربهی هیجانانگیز برای تغییر سرنوشت میشود. هر دو کارگردان هم دوست داشتند روایت را دچار ساختاری معنایی در مقولهی سرنوشت ماهیتی و وجودی کنند و هم تا حدی اتفاقات را در سطح نگاه دارند تا مخاطب سینمای سرگرمی دچار کسالت نشود. آنها در نهایت نه به مقصد اول رسیدند و نه توانستند همان منطق چسبزخمی را در سینمای سرگرمی هویت دهند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.