«تاد فیلد» یکی از سختگیرترین و منزویترین فیلمسازان دنیاست. او بهمحض اینکه قریحهی فیلمسازی را درون خود یافت، بهراحتی بازیگری را کنار گذاشت و اولین فیلم بلند خود با نام «در اتاق خواب» را در سال ۲۰۰۱ روی پرده برد. فیلد تا پیش از ساخت اولین اثر بلند داستانی خود، چند اثر کوتاه را در دههی ۱۹۹۰ ساخته بود. پس از تماشای این درام ساده و مستقل میتوان روح زندگی و جستوجو و کنکاش فیلد برای تصویر کردن پیچیدگیهای آن را بهوضوح تماشا کرد. فیلد در این فیلم یک خانوادهی ساده و معمولی را در خط سیر سادهی زندگی دچار چنان پیچیدگیای میکند که مخاطب اثر پس از تماشای آن دائم به مرور رخدادهای بهظاهر سادهی زندگی خود میپردازد. بهطور حتم ساخت چنین اثری نیاز به استراحتی طولانی دارد. بههمین سبب فیلد بهراحتی تا سال ۲۰۰۶ صبر کرد و سپس اثر دوم خود با نام «بچههای کوچک» را روی پرده برد. او در این روایت هم بهدنبال روابط سادهی خانوادگی بود. کمدی موقعیت و نگاه روانکاوانه به جنسیت باعث شد که مخاطب در بخش دوم اثر باز هم دچار آشفتگی در باب زندگی شود. دو اثر فیلد هم ساده بودند و هم سخت. تاد فیلد تا روی پرده بردن فیلم «تار» خود را وارد هیچ پروژهی بزرگی نکرد. انواع و اقسام روزنامهها و سایتهای وابسته به هالیوود، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم خود را تشنهی دیدن اثری جدید از فیلد نشان میدادند. حال تاد فیلد با اثر جدید خود بازگشته است. «تار» هم در باب زندگی است. اما اینبار قاب فیلد قرار نیست همچون بازدیدکنندهای وارد زندگی یک خانواده شود.
تاد فیلد در فیلم جدید خود بهدنبال چرایی زیستن نیست. در عوض سعی دارد بخشی از زیستن را بهتصویر بکشد. او ترسیمکنندهی یک رهبر ارکستر زن با نام «لیدیا تار» است. تار در اوج دوران کاری خود وارد قاب دوربین فیلد میشود. گویی این هنر فیلد است که کاراکترها را بر اساس توانایی تسلطاشان روی زندگی وارد قاب میکند. غرور لیدیا تار، بزرگی او و کاراکتر کاریزماتیکاش باعث شده دوربین تاد فیلد همچون یک دستیار کنار او بایستد. این روایت حتی بیوگرافی هم نیست. تاد فیلد در پردهی اول یک گام قبل از نقطهی اوج زندگی تار وارد داستان میشود. این گام چیست؟ اجرای سمفونی پنجم گوستاو مالر به رهبری لیدیا تار. این سمفونی قلهی زندگی لیدیا محسوب میشود. چرایی انتخاب این سمفونی در نظر تاد را از نگاه خودم میگویم و بگذارید بههمان نظریهی مرگ مؤلف پیش بروم. مالر این سمفونی را در رسای عشقاش به همسر زیبا و جوان خود، آلما، در سال ۱۹۰۱ نوشته است. او در شعری خطاب به آلما میگوید:
«شیوهی عشق من به تو نه از راه کلمات است.
اشتیاق، عشق و شادکامیام را از هزارتوی غم به تو مینمایانم.»
بههمین سبب مالر این سمفونی را مسیر رنج تا سعادت تعریف میکند. حال تاد فیلد کاراکتر سنگی خود را به درون این مسیر انداخته است. آیا تار همین مسیر را طی خواهد کرد؟ فیلد کاراکتر را بهقبل از رنج میبرد؛ آنجا که تار سرمست از بادهی غرور بهناگاه سقوط میکند تا سمفونی رنج و سعادت مالر را دریابد. تکههای روایت فیلد آنچنان به یکدیگر چفت شدهاند که در برابر مخاطب چیزی جز سازهای کامل از هبوط را نمیبیند. گویی مخاطب در برابر سازهای سینمایی قرار دارد که از درون سازهی بتنی کاراکترش را فرو میریزد.
امسال سال بازیگران زن است و پس از «آنا دو آرماس» در «موطلایی»، اینبار نوبت به «کیت بلانشت» رسیده است. این را شاید باید بهحساب بازیخوانی خوب تاد فیلد از بازیگران مطرح دانست که او را مجاب به انتخاب بلانشت کرده است. بازی بلانشت آنقدر حقیقی است که بسیاری پس از تماشای فیلم بر این باور بودند که این کاراکتر زن در دنیای حقیقی وجود دارد. اما بلانشت و فیلد از کاراکتری کاملاً داستانی چنین حقیقتی را بیرون آوردهاند. روایت فیلد ضربآهنگ بسیار ملایمی دارد، اما مخاطب هیچگاه در میانهی فیلم احساس تلطیف را ندارد و مدام در ششوبش رخدادهای مقابل لیدیا تار خود را وادار به واکنشهای احساسی و هیجانی میکند. این جادوی سینماست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.