به گفته افسانهای قدیمی که در فیلم توسط یک مرد بیخانمان روایت میشود «تار» موجودی عظیم است که در زیرِ زمین زندگی میکند و بدناش از قیر تشکیل شده است و امروزه با ساخت تونلهای زیرزمینی احتمال خارج شدن آن وجود دارد اما کسی حرف آن بیخانمان را باور نمیکند. با ساخت تونل، یک ساختمان قدیمی نیز باید تخریب شود. پدر زک در این ساختمان کار میکند. زک و دوستش آلفرد به همراه منشی پدر کمک میکنند تا وسایل را جمع کنند اما ناگهان ساختمان تاریک شده و صداهای عجیبی شنیده میشود.
در مرور فیلمهای گذشته از فیلمهای ترسناک جدیدی صحبت کردیم که همهی آنها در یک چیز اشتراک دارند و آن هم سروصداهای زیاد اما با ماهیتی توخالیست. این فیلم را هم میتوان یکی از همین فیلمهای توخالی دانست. فیلمهایی که در یک رویهی تکراری سعی میکنند بیننده را در یک سکانس از جای خود بلند کنند بدون اینکه حتی دلیل قانعکنندهای را پیشِروی مخاطب خود بگذارند. در این داستان هم نیمهی اول فیلم در یک روند تکراری و آشفته پیش میرود. سکانسهایی از این و از آن نشان داده میشود تا زمانی از فیلم بگذرد. مکالمات تکراری بین اشخاص هم بیننده را دچار خستگی مفرط خواهد کرد. از منشی کفبینی که در حال دیدن انرژیهای اطراف آدمهاست گرفته، تا آلفرد دوست زک که بدون اینکه عملاً کاری هم در فیلم انجام دهد، فقط نشسته است و حرف میزند و قرار است شخصیت بامزه داستان باشد اما جز اینکه بیننده را با حرکات سخیف خود عصبی کند کار دیگری نخواهد کرد. یا دختری که در شرکتی در همان ساختمان کار میکند و قرار است با طرز لباس پوشیدناش باعث ایجاد سکانس خندهداری شود که منجر به مکالمهای خندهدارتر! با آلفرد شود. دختری که فقط هست که باشد. همانطور که دوستِ دختر زک آمده است تا باشد و مثلاً سکانسهای عاشقانهای را ایجاد کند. آنقدر شخصیتها مصنوعی و بدون هدف در فیلم قرار گرفتهاند که برای هیچکدام از آنها حتی نمیتوان یک کاراکتر واحد را هم درنظر گرفت. آنها کاراکترهایی هستند که میخواهند باشند تا شخصیت اول داستان یعنی زک بتواند در میان آنها قهرمان باشد. نیمهی دوم فیلم هم طبق فرمول فیلمهای جدید باید ترس را با از جا پراندن بیننده به بیننده نشان دهد چیزی که در این فیلم حتی برای یکبار هم اتفاق نمیافتد. فقط در چندین سکانس با کشیدهشدن صورت و کندهشدن پوست بدن و یا با کشته شدن بیرحمانهی کاراکترها توهم ترس را برای بیننده ایجاد کرده است. توهمی که همراه با احساس ناخوشآیندی خواهد بود نه احساس هیجان و لذت.
فیلم حتی سعی هم نکرده است با موسیقیای تنشزا تعلیقی ایجاد کند. موسیقی گاه آنقدر گوشخراش است که مخاطب شاید فکر کمکردن صدای فیلم هم به ذهناش برسد. و صدا به عنوان ابزار مهم در فیلمهای ترسناک اگر از این فیلمها گرفته شود شاید دیگر چیزی برای ترسیدن هم وجود نداشته باشد. اگرچه در این فیلم با وجود صدا هم چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. بازیگری بازیگران فیلم نیز همراستا با داستان بوده و از آن هم چیزی حاصل بیننده نمیشود. حتی زک به عنوان شخصیت اصلی داستان هم نتوانسته نقش خود را به خوبی بازی کند.
«آرون وُلف» به عنوان نویسنده و کارگردان و بازیگر نقش اول فیلم -زک- شاید بهتر است به همان مستندسازی خود ادامه دهد چرا که توانسته در آن عرصه خود را نشان دهد.