پوستر فیلم همدردی برای شیطان

پرده‌ی سوم روایت بلای جان بازی خوب کیج

همدردی برای شیطان
Sympathy for the Devil
محصول ۲۰۲۳ – ایالات متحده
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

«یووال ادلر» را در «یک فیلم، یک زندگی» حداقل با فیلم «رازهایی که با خود داریم» می‌شناسیم. اما او قبل از این اثر دو فیلم دیگر نیز روی پرده برده بود و خط اتصال این سه اثر، ژانر هیجان‌انگیز و درون‌مایه‌ی تقریباً رازآلودشان بود. ادلر در این سه اثر نشان داد که در دنیای هیجان‌انگیز به‌دنبال چه است و همین باعث جذاب‌تر شدن روایت‌های او می‌شد. او در فیلم جدید خود این مسیر را ادامه می‌دهد، اما سعی دارد در لوکیشنی محدودتر به‌اندازه‌ی راندن ماشین در چند بزرگراه اطراف لاس‌وگاس رخدادهای فیلم را رقم بزند.

برخی با بازیگری چون نیکلاس کیج و تمام آثاری که او در آن بازی می‌کند مشکل ذاتی و اساسی دارند. گویا این افراد فیلم را اصلاً ندیده و از همان ابتدای مرور خود در باب این فیلم شروع به تمسخر کیج و میمیک چهره‌ی او می‌کنند و چنین عنوان می‌کنند او دیگر چهره‌اش تکرار شده است (شاید در باب پاچینو و دنیرو و ایست‌وود و دیگران هم همین نظر را دارند). همین کافی‌ست تا بدانیم که از درون خاک ایالات متحده نمی‌توانید منتقدی کاملاً سینمایی پیدا کنید و همه یا وابسته به جریانی خاص (استودیویی) یا خرد شده در آثاری محدود هستند و در نهایت همه‌اشان به علاقه‌مندی‌هایی که دارند توجه بیشتری می‌کنند و عملاً مخاطب را در معرض آثار خوب و متوسط نو قرار نمی‌دهند. اما کیست که نداند نیکلاس کیج پس از یک دوره‌ی پنج یا شش ساله که در آثار بسیار مبتذل بازی می‌کرد و همه دم از تمام‌شدن او می‌زدند، چگونه با سفری کوتاه به ژاپن و بازی در چند اثر مستقل و کمدی-ابزورد در این سینما بازگشتی قدرتمند به سینما داشت. او در اثری مانند «خوک» توانست همه‌ی نگاه‌ها را به خود جلب کند. در این فیلم ادلر می‌دانسته که به آن میمیک چهره‌ی کیج نیاز مبرم دارد و با آن گرد کردن چشم‌هاست که مخاطب باید مرز تشخیص را برای شیطان خطاب کردن کاراکترها محوشده ببیند. نیکلاس کیج در این فیلم صدایی شیشه‌ای دارد و همین اوج و فرودهای او روایت را تبدیل به یکی از نقاط قوت داستان فیلم می‌کند. ادلر سعی دارد همانند فیلم قبلی خود رازی پنهان را در تقابل این مهاجم غریبه (کیج) و فردی مظلوم و خانواده‌دوست (کینمان) پنهان کند. این تقابل کاملاً تصادفی و در ادامه همانند عقربه‌های ساعت دقیق قلمداد می‌شود و هیجان فیلم در پرده‌ی دوم به تک‌جملات کیج است که باعث گیجی راننده و مخاطب می‌شود. در نیمه‌ی دوم پرده‌ی دوم مخاطب و راننده دیگر نمی‌دانند مقصدی که در پیش است به کدامین سو می‌رود و گویی کیج راهنمای شیطانی آن‌ها در این برزخ است. ادلر تا انتهای پرده‌ی دوم همه‌چیز را به‌خوبی پیش می‌برد و همین باعث می‌شود مخاطب در شش‌و‌بش روایت باقی بماند.

مشکل روایت در پرده‌ی سوم ظاهر می‌شود؛ جایی که قرار است عنوان فیلم مخاطب را دچار بهت کند. این بهت‌زدگی زمانی از جنس رخدادهای پرده‌ی اول و دوم می‌شود که پهنای روایت بتواند مخاطب را در خود جای دهد. ادلر به‌ناگاه همه‌چیز را در مسیر آثار اکشن-ابزورد می‌برد و به ما آن برانگیختگی روانی را که باعث به‌خاطر آوردن رخدادها در ذهن راننده می‌شوند نشان نمی‌دهد و همین مسئله است که اثر او را تا حد یک فیلم متوسط پائین می‌آورد. اما شما در پرده‌ی دوم بدون شک محو بازی زیبای کیج و اکسان‌گذاری‌های زیبای او خواهید شد و روایت آقای ادلر در این پرده به اوج خود می‌رسد. اما افسوس از تعجیل و خطی‌شدن روایت که همانند اثر قبلی این کارگردان دامن اثر جدید را نیز گرفت.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟