بازنویسی، باز زیستن، شروعی دوباره
پارک چان ووک در دنیای سریالها چندان غریبه نیست و میتوان از مینیسریال «دخترک درامر» محصول ۲۰۱۸ نام برد. اما در مینیسریال جدید، آقای پارک سعی دارد به اقتباسی از رمان «همدرد» محصول ۲۰۱۵ و نوشتهی نویسندهی ویتنامی-آمریکایی، «ویت تان نگوین» بپردازد. اگر رمان را مطالعه کرده باشید به این نتیجه میرسید که آقای پارک بدون شک و با توجه به جزئیات روایت باید آن را در قالب یک اثر بلند و بالای ۴ ساعت روی پرده میبرد. در این نقطه آقای پارک سعی کرده رمان را به هفت بخش تقسیم کند و آن را در قالب یک مینیسریال مقابل چشم مخاطب قرار دهد.
این اثر یک کمدی سیاه در باب رخدادهای پس از سقوط سایگون و اشغال آن توسط نیروهای کمونیست جبههی شمال است. کاراکتر اصلی بدون نام است و در پلیس مخفی سایگون مشغول فعالیت است و کل روایت از زاویهدید او تصویر میشود. آقای پارک کارگردانی ۳ قسمت ابتدایی را بر عهده دارد. در ادامه آقای «فرناندو میرلس» قسمت سوم را کارگردانی میکند و در نهایت سه قسمت پایانی توسط آقای «مارک ماندن» کارگردانی میشود. آنچه در بخش اول شاهد هستیم سه پاره است؛ ابتدا کاراکتر اول را در یک سلول انفرادی میبینیم که باید همین نقطه را بهعنوان محور روایت قرار دهیم. چرا که او اکنون در زندان کمونیستهاست و در حال بازگو کردن رخدادهایی است که طی شش قسمت آینده شاهد آن بودهایم. پارهی دوم لحظات قبل از سقوط سایگون را تصویر میکند و مخاطب را در برابر زندگی روزمرهی این کاراکتر قرار میدهد و در این بین شاهد هستیم که آقای پارک با پس و پیش کردن رخدادها مخاطب را درون برزخی از ندانمها قرار میدهد و بالاخره این کاراکتر را یک جاسوس نیروهای شمال معرفی میکند. آقای پارک در قسمت اول تقریباً هر کدام از کاراکترهای تأثیرگذار را در برابر مخاطب قرار میدهد و تا انتهای روایت رفتوبرگشت رخدادها بین این کاراکترها کلیت اثر را میسازد.
این روایت در باب هویت است و بس. آنچه در این هفت قسمت شاهد هستیم تلاش یک کاراکتر بینام برای پیدا کردن هویت خود است. او حاصل عشقبازی یک نیروی فرانسوی با مادرش بوده و در ویتنام او را با نام دورگه میشناسند. از سویی دیگر این کاراکتر دو دوست بسیار صمیمی با نامهای «مان» و «بون» دارد که مان در خدمت ایدئولوژی کمونیستی قرار دارد و بون در مقابل به ارتش جمهوری ویتنام خدمت میکند. کاراکتر اصلی در طول روایت دائم در حال تلاش برای تثبیت خود به رفقای کمونیست در ویتنام جدید است، اما او همچون سلولی بدون هویت در خاک آمریکا خود را با انواع و اقسام رخدادها آمیخته میکند؛ آدم میکشد، عاشق میشود، مشاور فیلم میشود و در نهایت درگیر حسادت عاشقانه و سرگردانی نیز میشود. هر سه کارگردان تصمیم دارند در یک کل واحد روایت را همچون تکههای جدا افتاده از زندگی کاراکتر اصلی تصویر کنند؛ درست همانند آن چیزی که نویسندهی رمان در ذهن داشته است. آنچه در این بین مهم جلوه میکند تلاش کاراکتر اصلی برای کمی تسکین و آرامش است و در نهایت آن را طبق گفتهی مان و اعترافات خود در تعریف «هیچ» مییابد. هیچی که بالاتر شعار کمونیستی و ایدئولوژیک آزادی و استقلال است. هیچی که در نمای آخر فیلم مخاطب را درگیر همهی کشتههای این جنگ خونین میکند و بهنوعی تنفر از جنگ زیسته را به تصویر میکشد.
آقای پارک در روایت خود سعی دارد همهچیز را در ضربآهنگی بسیار بالا ارائه دهد. آخرین باری که یک اثر با ضربآهنگ بالا را از این کارگردان شاهد بودیم بازمیگردد به سهگانهی انتقام و در ادامه یک اثر کمدی-ابزورد. آقای پارک از ابتدای دههی ۲۰۱۰ خود را بهشدت درگیر روایتهایی با ضربآهنگ پائین و تلفیق انتزاع ذهنی و واقعیت پیرامون کرده است. یکی از زیباییهای این اثر نیز حضور پررنگ همین انتزاع ذهنی کاراکتر اصلی در بطن داستان است که باعث میشود مخاطب بدون اسیر شدن در حربههای رایج سریالها خود را از قسمت اول تا قسمت نهایی وا دهد.
در این بین نیز نباید از بازی خوب «رابرت داونی جونیور» در چهار نقش گذشت که از طریق او بخشی از این انتزاع زیبا جان میگیرد. آقای پارک در روایت خود مخاطب را همزمان درگیر همهی احساسات کاراکتر اصلی میکند و اجازه نمیدهد همچون ناظر بیرونی در باب او دچار پیشقضاوت شویم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.