«اوژن اَش» در دومین اثر بلند سینمایی خود روایتی کلاسیک را از عشق دو سیاهپوست در اوایل دههی ۱۹۶۰ را بهتصویر کشیده است. سیلوی دختری از یک خانوادهی نسبتاً مرفه و رابرت یک نوازندهی ساکسیفون از گروهی تازهتأسیس است. این دو، هنگامی که رابرت برای کار در مغازهی پدر سیلوی مشغول به کار میشود، عاشق یکدیگر میشوند.
فیلم را باید در دو بخش تماشا کرد؛ بخش اول که موسیقی جَز نقش اول آن است و بخش دوم که ملودرام بر کل فیلم سیطره پیدا میکند. یک ساعت اول آن چنان زیباست و موسیقیهای انتخابی آنقدر روی تصاویر سوار هستند که مخاطب لحظهبهلحظه به دنیای سیلوی و رابرت نزدیک میشود و انتظار دارد در آن غرق شود. چینش تصاویر و موسیقی اجرایی توسط این گروه جَز یا انتخاب موزیکها روی سکانسها باعث میشوند تا تصوری زیبا از سینمای کلاسیک هالیوود در دوران طلاییاش داشته باشیم؛ یک عاشقانهی کلاسیک که شخصیتهای اول آن دو سیاهپوست هستند. خیابانهای خیس و نمناک و قدمزدنهای شبانه، طراحی لباس متناسب با آن دهه و باز هم موسیقی.
اما فیلم در بخش دوم هویت اصلی خود را نشان میدهد؛ یک ملودرام ساده که عشق بین دو نفر را دور و نزدیک میکند. پنج سال بعد از اتفاق عاشقانهی بین سیلوی و رابرت، زندگی سیلوی تغییر کرده است. او ازدواج کرده و صاحب فرزند شده است. سیلوی دستیار تولید در تلویزیون است و دوست دارد در کارش پیشرفت داشته باشد. برحسب اتفاق و بیرون از سالن کنسرتی در نیویورک، رابرت را میبیند. بخش دوم فیلم دائم در حال دور و نزدیک کردن این رابطه است. گویی کارگردان ذرهبینی بهدست گرفته است و مدام رابطهی این دو را بزرگ و کوچک میکند. منتقدان آمریکایی باتوجهبه المانهایی که در ذهن دارند و نوستالژی عصر طلایی هالیوود، استقبال خوبی از این فیلم کردهاند. اما آنچه که این ملودرام عاشقانه را تبدیل به یک اثر ساده میکند، ناخوانا بودن بازی بازیگران و منطق روایی فیلم است. «نامدی آسوموگا»، بازیگر نقش رابرت، نمیتواند موزیسینی را بهمخاطب نشان دهد که با آن همه مشکلی که پیش روی جَزمنهای دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ است، وارد یک رابطهی عاشقانه و ساده میشود. اما مهمتر از همهی اینها، رنگ باختن موسیقی در بخش دوم فیلم است. فیلم در این بخش خود از آن مجسمهی طلاییای که ساخته بود جدا میشود. اما این جدا شدن حداقل باید باعث شود تا مخاطب بیشتر وارد زندگی این دو کاراکتر شود. اما باز هم میبینیم که چنین چیزی رخ نمیدهد. برای من شاید فیلم در همان بخش ابتدایی خود بهپایان رسید و در بخش دوم دائم در حال جستوجوی همان سادگی بخش اول بودم. یک ساعت دوم تبدیل به باتلاقی شد که تا تیتراژ پایانی فیلم مدام انتظار بازگشت به آن ترکیب زیبا را داشتیم. «استودیوی کادیلاک» محصول ۲۰۰۸ نیز بهنوعی با موسیقی بلوز و راک-اند-رول مواجه بودیم؛ یک فیلم متوسط که به سراغ شخصیتهایی با هویت واقعی در دنیای بیرون رفته بود. در فیلمی که قرار است یک طرف آن شخصی باشد که با موسیقی آمیخته شده است، فیلم نیز باید خود را فراختر نشان دهد و موسیقی را تبدیل به کاراکتری همگام با شخصیتهای خود کند. اما در این فیلم کاراکتر موسیقی در بخش دوم رنگ میبازد و جایگزین آن هم نمیتواند اثر را در نقطهی اوج نگاه دارد. فیلم نیز در نتیجهی این جایگزینی، از قلهای که روی آن نشسته بود، پایین میآید و در دامنهی یک اثر متوسط آرام میگیرد.