«بیلی»، دختری نوجوان، به همراه «نیک»، برادر کوچکاش، با پدر الکلی و به نوعی بیکار خود زندگی میکنند. آنها برای گذران زندگی با جمعآوری و فروش زباله پدر را کمک میکنند، اما در هر حال پول زیادی ندارند و در خانهای کوچک و البته پدری که در زمانهای مستی بداخلاق است، روزها و شبهای دوران نوجوانی خود را میگذرانند. تا اینکه پدر توسط پلیس گرفته شده و به مرکز بازپروری فرستاده میشود. حال این دو باید با مادر و دوستپسرش زندگی کنند.
فیلم «چیز شیرین» از خواهر و برادری حرف میزند که علیرغم مشکلات بسیاری که دارند همواره یکدیگر را دوست دارند و صداقت و درستیشان میتواند در بیشتر موارد آنها را کمک کند زندگی را جور دیگری بگذرانند. دنیای کودکانهای که این فرزندان نوجوان سعی میکنند همیشه بیدار نگه دارند همان دنیای بدون غم و دردی است که هر کسی میخواهد در آن زندگی کند. بیلی به عنوان خواهر بزرگتر تلاش میکند زیبایی و افسانه را به برادر خود بیاموزد، چنانکه خودش هم در ذهن آن را مدام پرورش میدهد. او که ناماش از نام «بیلی هالیدی»، خوانندهی مشهور، گرفته شده با خلق تصوراتی ذهنی از این خواننده به عنوان فرشتهی نجات خود در مواقع سختی درواقع این دنیای زیبا و رنگی را برای خودش زنده نگه میدارد و با مثلا گرفتن هدیه برای برادرش به جای بابانوئل سعی میکند او را هم در این دنیای رنگی جذب کند. در ادامه ورود پسری نوجوان در مسیر زندگی این دو نفر باز هم دنیایی رنگارنگتر را به آنها نشان میدهد که البته دوام چندانی هم ندارد.
این فیلم سیاهوسفید است. نشان از دنیایی که این کودکان در آن زندگی میکنند. آدمهایی که آنها را نمیبینند و درکشان نمیکنند و هر یک یا فقط به دنبال لذتهای خود هستند یا آنقدر در خود گرفتارند که آنها را نمیبینند. اما دنیا در ذهن این نوجوانان تصاویری رنگارنگ دارد. لذتها و تخیلات بیلی همه رنگی هستند و پر از خنده و شادی.
در اواسط دههی ۱۹۹۰ بود که فیلمی به نام «چهار اتاق» با همکاری چهار کارگردان به نامهای «الیسون اندرس»، «الکساندر راکول»، «رابرت رودریگز» و «کوئنتین تارانتینو» ساخته شد. کارگردانانی که آن زمان استعدادهایی نو با آیندهای روشن شناخته شدند. اما از این چهار نفر تنها تارانتینو توانست به جایگاهی برسد. مابقی چندان در کار خود موفق نشدند. در این میان الکساندر راکول تعداد فیلمهایی که ساخته است، بسیار محدودتر از مابقی کارگردانهاست. او اما در سال ۲۰۲۱ فیلمی ساخت که همچون ناماش فیلمی شیرین و قابل توجه است و منتقدان بسیاری را هم خشنود کرده است. این فیلم توسط همسر و فرزندان راکول بازی شده است و درواقع یکی از مهمترین مزیتهای این فیلم را باید بازی روان و ملموس فرزندان نوجوان راکول دانست که توانسته ارتباط برقرار کردن با دنیای آنها را راحت کند. این نوجوانان بدون هیچ اغراقی میتوانند دنیایی که میتواند در عین تلخ بودن، زیبا باشد را به تصویر بکشند و بیننده را با خود همراه کنند. راکول شاید علیرغم استعداد زیاد، آگاهی به دوربین و درک خوباش از سینما در این عرصه چندان موفق نبوده، اما فرزنداناش و توانایی او در بازی گرفتن از آنها نشان میدهد که او هنوز هم کارگردانی باهوش است که حیف شده است. البته او به نظر میرسد استعداد و توانایی خود را به فرزنداناش منتقل کرده و شاید آنها به این وسیله با هوش خود بتوانند راه پدر را بهتر ادامه دهند.