بگذارید ابتدا در مورد برخی اصطلاحات رایجی که بهعنوان اتیکت به برخی فیلمها میچسبانیم بگوییم. بهطور مثال رایج است که از «فیلمفارسی یا فیلمهندی» در باب برخی آثار سینمایی استفاده میکنیم که بهنظرمان خط پررنگ ملودرام غیرواقعی و تصنعی تمام اثر را در برگرفته و هیچ نشانی از بازنمایی پارهای از زندگی یک انسان را در خود ندارد. اما بعضاً از اصطلاح «هالیوودی» هم برای آثاری استفاده میکنیم که مخاطب را دچار آن خلسهی عمیق سینمایی نمیکنند. این آثار معمولاً بهدرستی و با تکنیکهای فیلمنامهنویسی بهسراغ درونمایهها و مفاهیم عمیق انسانی میروند اما زمانی که در پردهی اول روایت مخاطب را به عمق مشخصی بردند، در پردهی دوم مسیر را بهسمت بالا عوض میکنند. این آثار سینمای بدنهی هالیوود به خوبی این حربه را برای نشئه کردن ذهن مخاطب میدانند و از آن بهره میبرند. برای هالیوود این مخاطب نیمههوشیار بهترین هدف است و سالبهسال سعی میکند او را در همین محدوده نگاه دارد. اولین فیلم بلند داستانی آقای «بنجامین کلیری» با نام «غزل خداحافظی» در همین تعریف میگنجد.
در آیندهای دور که بشر دیگر در سکون پس از اوج گرفتن تکنولوژی قرار دارد، «کمرون ترنر» که چند صباحی بیشتر از عمرش نمانده، خود را وارد یک پروژهی تحقیقاتی میکند تا رباتی انساننما بهجای او با خانوادهاش زندگی کند. پلات بسیار عجیبیست؟ بله، انسان در این پلات بهیکباره در برابر مفاهیمی چون فقدان،انتزاع و جاودانگی قرار میگیرد. بنجامین کلیری در اثر خود بهسراغ بازی با این مفاهیم رفته تا یک ملودرام خوشساخت را تولید کند. او قصد ندارد همچون «الکساندر آجا» و فیلم «اکسیژن» کاراکتر خود را بهسراغ مواجهه با هستی و نیستی ببرد. تصور اینکه چنین فیلمی را کارگردانی چون «کلر دنی» کارگردانی میکرد هم لذتبخش است. اما اپل استودیو نه به آجا نیاز دارد و نه کلر دنی. برای این غولهای سینمایی هالیوود کارگردانی چون کلیری نیز کافیست تا این روایت را روی پرده ببرد.
اینکه انسان در برابر آن دیگری جاوداناش قرار میگیرد و حتی با او مکالمه میکند چیزی آنسوی سوژهگی و ابژهگی است. بگذارید اینگونه بیان کنم؛ فرض کنید آن «دیگری» درون شما که هر روز مقابل آینه، هنگام پیادهروی یا حتی قبل از خواب با او مکالمه میکنید دچار کالبد شود و مقابل شما قرار بگیرد. عکسالعمل شما چیست؟ بهنظر بسیار ترسناک میآید اما در عینحال هیجانانگیز است. گویی ابژهی درونی و انتزاعی شما تبدیل به یک وجود قابل لمس شده و دائم در حال بهاشتراک گذاشتن خودآگاه، نیمهخودآگاه و ناخودآگاه شما با شماست. اما این فیلم هالیوودی با اضافه کردن چند المان تکنولوژی و پیشرفت بهناگاه این هیجان را میگیرد و همهچیز را به یک ربات انساننما تقلیل میدهد. کارگردان در برخی صحنهها تمام این مفاهیم را از زبان دکتر بیان میکند اما حتی تلاش نمیکند تا بستر را برای رها شدن آنها در خط سیر اصلی روایت فراهم کند. در نتیجه فیلم بهسوی مسیر اصلیای که از قبل برایاش در نظر گرفتهاند حرکت میکند. وظیفهی این فیلم تزریق هیجان انتزاعی با دوز بسیار پایین است چون مخاطب نباید آنسوی مرز انتزاع را در نوردد. اصولاً چنین مخاطبی برای هالیوود خطرناک است چون گیشهی اصلی این سینما مربوط به آثاری است که نسبت به فیلمهایی چون «غزل خداحافظی» فرسنگها در سطح قرار دارند و این آثار همان ابرقهرمانیهای محبوب کودک و نوجوان هستند. پس منطق حکم میکند که مخاطب چند پله را بهسوی مغاک انتزاع حرکت کند و سپس نوری از ملودرام و اشک و لبخند او را به دنیای مدنظر بازگرداند.