پوستر فیلم غروب

غروب را خودم تنها می‌بینم

غروب
Sundown
محصول ۲۰۲۲ – مکزیک، فرانسه، سوئد
ژانر درام
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

در سال ۲۰۲۰ فیلمی با نام «نظم نوین» را از کارگردان خوش‌نام مکزیکی، «میشل فرانکو»، مرور کردیم و شاهد بودیم که او چگونه از میان یک پادآرمان‌شهر به‌دنبال بازنمایی توحش و در عین حال تقلا برای زندگی است. حال این کارگردان در یکی از آثار متأخر خود باز هم در مکزیک می‌ماند و از طریق «تیم راث» که پیشتر  نیز با او همکاری داشته مخاطب را بار دیگر به درون ورطه‌ی زندگی، رهایی، آزادی فردی، یأس حاصل از شنیدن گام‌های مرگ و در نهایت تلاش برای درک آخرین لذت‌های زندگی می‌برد.

روایت آقای فرنکو با خانواده‌ای چهارنفره و اهل انگلستان در هتلی مجلل واقع در سواحل مکزیک آغاز می‌شود. در شات‌های ابتدایی اعضای این خانواده را می‌بینیم که هر کدام مشغول لذت بردن از نور آفتاب و شنا هستند و تقریباً دیالوگی بین آن‌ها رد و بدل نمی‌شود. مخاطب نه نام آن‌ها را  از طریق کاراکترهای دیگر می‌شنود و نه رابطه‌ای نزدیک بین مرد و زن پیدا می‌کند. او تنها شاهد نماهایی از مردی است که یا در استخر، یا قایق تفریحی یا صندلی راحتی خود را رها کرده و گویی به هیچ‌چیز فکر نمی‌کند. فرانکو بدون اینکه عجله‌ای داشته باشد روایت را با همین تراز پیش می‌برد تا زمانی که گوشی «آلیس»‌ زنگ می‌خورد و خبر از حال وخیم مادر می‌دهد. او فوراً همه را وادار می‌کند تا وسایل را جمع کرده و به‌سوی لندن عازم شوند. هنگام خروج از گیت فرودگاه، به‌ناگاه «نیل» عنوان می‌کند که پاسپورت‌اش را جا گذاشته و از آن‌ها خواهش می‌کند که بروند. روایت آقای فرانکو از این انشقاق بین اعضای خانواده وارد مسیری جدید می‌شود؛ نیل پاسپورت خود را گم نکرده و گویی بدون هیچ پشیمانی‌ای به یکی از هتل‌های ارزان‌قیمت سطح شهر می‌رود، حمام آفتاب می‌گیرد، آبجو می‌نوشد، با دختر مغازه‌داری که «برِنیسه» نام دارد آشنا می‌شود، هم‌خوابگی می‌کند و در نهایت این روتین را بدون هیچ دغدغه‌ای ادامه می‌دهد.

روایت آقای فرانکو در باب مردی است که زمزمه‌های مرگ را شنیده، اما قرار نیست ترحم و دلسوزی هیچ‌کسی را بخرد. مخاطب در میانه‌ی روایت کاراکترهای پیرامون او را می‌شناسد؛ آلیس خواهر نیل است و «کلین» و «الکسا» نیز خواهرازده‌های او هستند. آن زنی که در ابتدا مرد، مادرش بود و حال نیل حتی اشکی هم نمی‌ریزد. او خودش در حال نزدیک شدن به این مرگ و نیستی است و شاید نیازی نیست دیگر درگیر مردن‌ها شود. نیل در حال لذت بردن از تک‌تک طلوع‌هایی است که مقابل چشم‌اش قرار می‌گیرند، او در حال عشق‌بازی با تک‌‌تک مراوده‌هایی است که می‌بیند. او حتی عاشق برنیسه هم نمی‌شود و گویی فقط لذتی گذرا را به این دختر می‌دهد. نیل مسافری‌ست که بسیار زودتر از تمام این مردمی که در فشردگی شهرهای کوچک شاهد است نیستی را تجربه می‌کند. به سکانسی که یک مرد در ساحل تیر می‌خورد توجه کنید که نیل گویی در حال دقت است که مرگ در همه‌ی انواع‌اش چگونه است. او در کل این اثر ۸۵ دقیقه‌ای در حال وداع با تمام هستی‌ای است که دیگر آن را لمس نخواهد کرد.

روایت آقای فرانکو پس از پایان خود مخاطب را وادار به کرنش می‌کند. مخاطب حتی تا آخرین سکانس هم منتظر شوکی لحظه‌ای و پیچشی روایی است، اما نه شوکی در کار است و نه پیچشی؛ در این روایت تنها تمنای نیل برای سفری تک‌نفره به‌سوی غروب است. آقای فرانکو در فیلم خود هیچ‌گاه غروب را تصویر نمی‌کند و صرفاً برق آفتاب و طلوع خورشید است که کل روایت را در بر می‌گیرد. شب‌ها زمان رقص، رهایی، عشق‌بازی و در نهایت خلوت است. او در قاب خود هم به نیل احترام می‌گذارد و اجازه می‌دهد این کاراکتر مابقی سفرش را پی بگیرد. حتی سکانس پایانی نیز هدیه‌ای جز طلوع خورشید ندارد؛ فرانکو، من و شما به‌عنوان مخاطب و همه‌ی اطرافیان نیل پشت دراوزه‌های طلوع می‌مانیم تا نیل به استقبال غروب برود.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟