پوستر فیلم زمین-استپ (نام یک بازی‌ست)

معلق میان آن‌که هستم و آن‌که خواهم شد

زمین-استپ (نام یک بازی‌ست)
Stop-Zemlia
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

حساس‌ترین دوره‌ی عمر یک انسان بی‌شک نوجوانی‌ست و انسان در این دوره هم مملو از هیجان است و هم سرشار از افسردگی؛ با کوچک‌ترین اتفاقی شاد می‌شود و در اثر یک شکست ویران. سینما طی چند دهه‌ی گذشته بسیار به نوجوانان پرداخته و این درون‌مایه دیگر صاحب ژانر شده است. از هالیوود تا سینمای مستقل، هر ساله شاهد تولید آثاری هستیم که به این دوره‌ی حساس زندگی می‌پردازند. فیلم اول خانم «کاترینا گورنوستای» نیز قصد دارد در اوکراین و میان دانش‌آموزان یک مدرسه گزارشی را از این تعلیق کیستی و چیستی انسان در نوجوانی تصویر کند.
اینکه بگوییم فیلم کاراکتر اول دارد یا خیر باید گفت خود نوجوانی در ابتدا کاراکتر اصلی این فیلم است و شخصیت‌هایی چون «ماشا»، «سنیا»، «یانا» و «ساشا» در قالب همین کاراکتر نوجوان فیلم را دچار روایت می‌کنند. دانش‌آموزان سال آخر یک دبیرستان آماده می‌شوند تا مسیر زندگی آینده‌ی خود را یا از طریق امتحان کنکور یا گزینه‌های دیگری جز ادامه‌ی تحصیل انتخاب کنند. ماشا در خانواده‌ای کاملاً دانشگاهی زندگی می‌کند و بدون داشتن هیچ حاشیه‌ای در زندگی خود از خانه به مدرسه و برعکس در حال رفت‌و‌آمد است. دوستان صمیمی او سنیا و یانا هستند که هر از گاهی در خانه‌ی ماشا شب را صبح می‌کنند. صمیمیت آن‌ها به‌قدری است که حتی پسر بودن سنیا نیز مانعی برای مخالفت والدین نیست.
این فیلم اما روایتی معمول از چند نوجوان که درگیر حوادثی می‌شوند نیست، بلکه گزارشی از نوجوانی انسان‌هاست. کارگردان سعی کرده سکانس پایانی خود را بین تمام سکانس‌های فیلم خرد کند؛ به این صورت که مصاحبه‌گر از هر کدام سوالاتی را در حال پرسیدن است و آن‌ها نیز به آن پاسخ می‌دهند. این سوالات بیشتر در باب رضایت از زندگی، آینده و نگاه آن‌ها به دنیای پیرامون است. هر کدام از دانش‌آموزان پاسخی می‌دهند و سکانس بعدی روز دیگری از مدرسه یا زندگی شخصی ماشا و دیگر نوجوانان را نشان می‌دهد. کارگردان سعی کرده فیلم را از هر تعلیق روایی دور کند. این کار به این سبب بوده که مخاطب کاملاً درگیر زندگی این کاراکترها به‌عنوان یک انسان شود و نه شخصیت‌هایی داستانی با اتفاقاتی دراماتیک. کارگردان کاراکترهای خود را در معرض تجربه‌ی اولین‌ها در زندگی‌اشان قرار می‌دهد؛ اولین بوسه‌ها، اولین لمس‌ها و اولین ناامیدی‌ها. در هیچ‌کدام از کاراکترها غلوشدگی نمی‌بینیم و همین باعث می‌شود رابطه‌ی آن‌ها با والدین تبدیل به یک تعامل طبیعی که هر کدام از ما تجربه‌اش کردیم شود.
اما کارگردان جایی را برای آن مرز میان درد و لذت باز کرده است. در یک سکانس ماشا، سنیا و یانا پوست دستان خود را با تیغ می‌شکافند و حین این تجربه‌ی دردناک به لذتی که برای‌شان قابل تعریف نیست می‌رسند. این خراشیدگی روی پوست برای ماشا تبدیل به همان حس تعلیق می‌شود؛ پرسش‌هایی که تکرارشان در ذهن باعث از هم گسستگی او می‌شوند. کارگردان فیلم را به‌گونه‌ای پیش می‌برد که حتی مخاطب نوجوانی که این نوع سینما را تجربه نکرده باشد هم درگیر کاراکترها خواهد شد و احتمالاً در طول فیلم بارها و بارها همین پرسش‌ها را پاسخ می‌دهد. در پایان بگذارید بازی‌ای که عنوان فیلم نیز لقب گرفته را شرح دهیم؛ در این بازی یک نفر چشمان‌اش را می‌بندد و اطرافیان دائم در حال عوض کردن جا هستند. اما هنگامی که فرد شروع به شمارش می‌کند دیگران باید جایی را جز روی زمین انتخاب کنند. اگر شمارش تمام شد و فرد چشم‌بسته گفت :«زمین-استپ»، آن فردی که همچنان روی زمین است باید جای او را بگیرد.