اگر تا پیش از سال ۲۰۱۵ کسی از تام مککارتی و درامهای زیبایاش خبری نداشت، پس از سروصدایی که فیلم «افشاگری» بهپا کرد مخاطبان سینما بیشازپیش به آثار او روی آوردند. اما مککارتی تا سال ۲۰۲۰ و فیلم «تیمی فیلیِر: اشتباهاتی رخ داد» پشت دوربین نرفت. شاید همه انتظار بیشتری از او داشتند اما همین فیلم خانوادگی-ماجراجویی هم نسبت به آثار همرده یک سر و گردن بالاتر بود. حال و در سال ۲۰۲۱، مک کارتی با فیلم «استیلواتر» بار دیگر به همان درامهای باحوصله و موشکافانهی خود بازگشته است.
بیل بیکر، ساکن شهرستان استیلواترِ اوکلاهاما در ایالات متحده، یکی از افراد طبقهی متوسط آمریکایی است. دخترش آلیسون حدود ۵ سال است که بهجرم قتل در زندان شهر مارسی فرانسه بهسر میبرد. اما چرا این درام با روایتهای جریان اصلی سینمای هالیوود متفاوت است؟ اولین دلیل آن همان صبر و تأمل مککارتی در روایت قصهی خود است. او از آن دست کارگردانهایی است که به ساختار سهپردهای و کلاسیک فیلمنامه وفادار مانده است و بیشتر روایتهای خود را در این فرم به مخاطب ارائه میدهد. او در طول پردهی اول با بیل همراه میشود، او را چند روزی در اوکلاماها بهتصویر میکشد و همراهاش عازم مارسی میشود. یکی از مشکلات درامهای هالیوودی در این است که وقتی پای کشور دیگری بهمیان میآید کمیت اکثرشان لنگ است و دائم در تلاش هستند دوباره به خاک آمریکا بازگردند. اما مککارتی وارد مارسی میشود و بیل را در آنجا ماندگار میکند. شهر مارسی را با تمام آنچه که یک آمریکایی و حتی یک غیرفرانسوی ممکن است با آن غریبه و ناآشنا باشد روبهرو میکند. جز افتتاحیه و اختتامیه، تمام فیلم در مارسی میگذرد. مککارتی فیلم خود را دچار سکون یا همان نفسگیری معمول در درامهای همرده نمیکند. تمپوی فیلم از همان ابتدا دچار نوسان نمیشود و فیلم با همان ضربآهنگ ادامه دارد. این یعنی درامی کاملاً رئالیستی و قصهای که هر چه بیشتر از آن میگذرد، مخاطب دوست دارد بیشتر و بیشتر همراهاش شود.
پس از تماشای فیلم عدهای این اتیکت را به فیلم بچسبانند که برای چنین روایتی شاید همان زمان یک ساعت و چهل دقیقه زمان مناسبی بود. اما باید گفت که مککارتی کارگردانی است که حتی اگر برگی بهصورت ناگهانی از درخت جدا شود و این اتفاق در قاب او رخ دهد، در جایی از فیلم به آن باز خواهد گشت. او بهشدت در میزانسن خود، بهخصوص در صحنههای ساکن، دچار وسواس است. حتی زمانی که دوربین حرکت میکند و همراه شخصیت به این سو آن سو میرود نیز سعی دارد از تمام زوایا شخصیت را به مخاطب نشان دهد؛ گاهی با زاویهی ۷۵ درجه، گاه کلوزآپ و گاه لانگشات.
استیلواتر گویی کلمهی رمز و گرهگشای فیلم است و از همان افتتاحیه تا اختتامیه و در نقاط کلیدی داستان ناماش بر زبان رانده میشود. در این درام تفاوتی که بین زندگی آمریکایی و فرانسوی است را کاملاً میتوانید درک کنید. شاید بهسبب همین ریزبینی کارگردان است که بازگشت بیل به شهر خود و آن صبحگاه آرام و بیصدا عمق تفاوت میان دو مکان را بهراحتی و سادگی هرچهتمامتر نشان میدهد. تام مککارتی کارگردانی است که هر قصهای را میتواند با زبان سینما بهتصویر بکشد. او در درام جدید خود بیل را مرکز رابطههایی قرار میدهد که هر کدام تکهای از خود را درون او باقی میگذارند. مککارتی بههیچعنوان دستبهدامان ملودرام نمیشود و کاملاً روی نگاه رئالیستی خود استوار است. در نتیجهی هیمن دیدگاه هوشمندانه است که مخاطب در پایان فیلم هیچکدام از کاراکترها را حتی برای لحظهای فراموش نمیکند و دوباره آنها و نوع رابطهاشان را با بیل در ذهن مرور میکند.