پوستر فیلم یه‌دفعه

برای «زیستن»

یه‌دفعه
Spontaneous
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

تصور کنید زندگی را روی دور تند گذاشته‌اید و در آن واحد مرگ تمام اطرافیان را به‌جای سال‌ها در کنار هم بودن، یک‌باره و ثانیه‌به‌ثانیه شاهد هستید. چه‌قدر تحمل دیدن این حذف شدن‌های ناگهانی را دارید؟ آیا اصلاً فرصت اینکه به کُنه زندگی فکر کنید را دارید؟
مارا، دانش‌آموز سال آخر دبیرستان در یکی از شهرهای کوچک ایالات متحده است. ناگهان یکی از همکلاسی‌های‌اش منفجرمی‌شود و خون تمام کلاس را می‌گیرد. همه‌ وحشت‌زده در حال کنار آمدن با این مرگ هستند که بعد از چند روز یکی دیگر از دانش‌آموزان کلاس به همان وضع دچار می‌شود. همان مونولوگ ابتدایی مارا نشان می‌دهد که این خاطره‌ای‌ست از اتفاقاتی که برای او و همکلاسی‌های‌اش افتاده است؛ شاید نوعی رستگاری برای یک نوجوان الکی‌خوش در فهم هستی و نیستی.
برایان دافیلد که تا قبل از این فیلم، فیلم‌نامه‌هایی همچون «پرستار بچه»، «زیرِ آب» و … را نوشته بود -و آثاری که از دل این نوشته‌ها بیرون آمده بودند چندان چنگی به دل نمی‌زدند-، این بار تصمیم گرفته تا نوشته‌ی خود را مقابل دوربین ببرد. او با انتخاب کاراکتر نوجوان به درون سینمای تینیجری رفته است تا با زبان عامیانه دغدغه‌ی خود را بیان کند. دافیلد با تک‌تک ارجاعاتی که به فیلم‌ها و کارگردان‌های مورد علاقه‌اش در فیلم می‌دهد، به‌نوعی ادای دینی به تاریخ سینمای پست‌مدرن هم دارد؛ از کراننبرگ تا اسپیلبرگ و در پایان ارجاعی کلامی به کلینت‌ایستوود همچون یک کلاسیک خسته و مرشد. این فیلم در لایه‌ی بیرونی خود مملو از خون و تقابل چند نوجوان امروزی با این حوادث است. اما لایه‌ی بیرونی را که برداریم، نگاه او به دنیای ابزورد آلبر کامو خود را مشخص می‌کند؛ هستیِ میان نیستی‌ها. دافیلد در اصل می‌خواهد ارزش زندگانی را با آن یادداشت آلبر کامو و در قرن بیست‌ویکم برای ما تکرار کند؛ آنجا که کامو می‌گوید: «هنگامی که از بیماری خود باخبر شده بودم و سوار بر سرویس مدرسه در حال عبور از کنار دریا بودم، زیبایی تلألو نور خورشید بر سطح دریا را بیش از پیش درک می‌کردم…» دافیلد در فیلم خود و از زبان مارا در حال جستن راهی برای فهم زندگی‌ست؛ چه ۲۰ دقیقه، چه ۲۰ سال. زندگی موهبتی‌ست که ما، چه تصادفی و چه از طریق آفریدگار، دچار آن شده‌ایم. دافیلد موضع خاصی در برابر تولد نمی‌گیرد؛‌ او به‌تبعیت از سارتر تولد را هر چه که باشد هدیه‌ای می‌داند برای زیستن. حال گام‌های هر انسان در طول زندگی‌اش مهم است برای پا گذاشتن در مسیر زندگی.
این فیلم به‌نوعی خلاصه‌ای‌ست از درک کارگردان از «فلسفه‌‌ی پوچی» و آن فهم امیدبخش از آن. دافیلد در این فیلم مرگ را به‌صورت انتزاعی و ناگهانی در مقابل ما قرار می‌دهد و عنوان می‌دارد که مرگ همین نزدیکی‌هاست؛ حتی نزدیک‌تر از لب‌های معشوق. اما مواجهه‌ی ما با این امر حتمیِ دردآور چیست؟ رها شدن و فکر نکردن؟ یا لذت بردن پر از معنا برای معنادار کردن زندگی. گویی ترس دافیلد در مارا حلول کرده و در نهایت به‌همراه او به این نتیجه می‌رسد که زندگی همین است؛ لحظه‌ای برای زیستن و چه خوب که این زیستن را با درک زیباییِ آن تجربه کنیم. می‌توان از طلوع و غروب خورشید لذت برد. می‌توان از سرما و گرمای زمستان و تابستان حض وافر برد، آن هم در صورتی که بدانیم ممکن است طلوع فردا، غروب چند ساعت بعد، یا سرمای زمستان بعدی را دیگر تجربه نکنیم. زندگی تلفیق رنج‌ها و لذت‌هاست؛ رنج‌هایی که از فقدان‌ها و نداشتن‌ها نشأت می‌گیرند و لذت‌هایی که ممکن است از یک بوسه‌ی کوچک یا یافتن‌ها نصیب‌مان شود. هرچه هست نام‌اش زندگی‌ست و زیستن هدیه‌ای‌ست که شاید لحظه‌ای بعد پس گرفته شود.