والبرگ در نقش سِرپیکو در اثری نه چندان پر زدوخورد
پیتر برگ در آثاری همچون تنها بازمانده (۲۰۱۳)، دیپواتر هورایزِن (۲۰۱۶)، روز میهنپرستان (۲۰۱۶) و مایل ۲۲ (۲۰۱۸) با والبرگ همکاری داشته است. حال آنها دست به ساخت فیلمی اکشن-جنایی بر اساس رمان «سرزمین عجایب» که پس از مرگ بی.پارکر توسط اِیس اتکینز تکمیل شد، زدند. کاراکتر افسر پلیسی که در بسیاری آثار پیشین شاهد آن بودیم و این دفعه نیز والبرگ تن به محک آن داده است. فیلم با نماهایی سیاهوسفید آغاز میشود. همین سکانسها و نوع رنگبندی حکایت از در گرفتن اتفاق در زمان گذشته میدهد. ۵ سال از آن قضیه گذشته و اسپنسر- مارک والبرگ- روز آخر حبس خود را سپری میکند. کتابخانهی زندان و اسپنسر با عینکی بر چشم؛ نماد هوش و ذکاوت کاراکتر که به نظر آنقدرها هم بهخوبی روی والبرگ ننشسته بود. مکالمه با زندانی دیگر، اسکوییب- با هنرنمایی آستین ریچارد پست، معروف به "پست مالون"، خواننده و رپر مشهور- و متعاقباً استقبال ناخوشایند زندانیان صحنه بعدیست. اسکوییب به اسپنسر متذکر میشود که انتظار خوشامدگویی در خارج از زندان را نداشته باشد. درگیریهای داخل زندان به نوعی دروغین پرداخته شده بود و برخی زندانیان فقط نظارهگر بودند و کاراکترهایی اضافی بهشمار میرفتند. اما موسیقی و نوع فیلمبرداری و زاویهی دوربین از دید دوربینهای مداربسته به یاری جذاب شدن سکانس آمد. بیرون از زندان دوستی قدیمی که پدر معنوی اسپنسر و مربی او نیز هست-هِنری- با کمال اشتیاق منتظر حضورش است. هِنری- آلن آرکین- پیرمردی که نقش یک حامی را برای اسپنسر دارد و تا پایان فیلم نیز رابطهای تنگاتنگ با اسپنسر برقرار میکند و نشان میدهد. اسپنسر هم شغل خود و هم به گونهای سگ خود را از دست داده است. دوستدختر او – ایلیزا شلسینگر- نقش زنی غیرطبیعی و نامتعارف را بازی میکند؛ زنی که بر اسپنسر تسلط دارد و با وجود خشونتهای درگرفته میان آنها همچنان علاقهمند به اوست. اسپنسر بنا دارد حرفهی رانندگی کامیون را پیش گیرد و حال که از ادارهی پلیس اخراج شده، در صدد است زندگی جدیدی را در آریزونا تشکیل دهد. اما به دنبال دو قتلی که در بوستون رخ میدهد کمکم خواهان برقراری عدالت میشود و به تدریج ماجراهایی را شکل میدهد.
داستان مرارتبار پلیس سالم و کارآمد در مقابل خیل عظیم پلیسهای فاسد؛ اسپنسر نیز شخصیتیست که سِرپیکووار در پی حل این مسائل است. بهدنبال همخانه شدن با هاوک- وینستون دوک- چالشهایی در میگیرد که بهتدریج رابطهی آنها را به هم نزدیک کرده و همکاری صمیمانهای را شکل میدهد. رابطهای که همان اوایل به سردی و کمعمقی از آب در آمد، اما همین نوع ارتباط هم میتواند متمایز از رابطهی اسپنسر و هِنری باشد. سکانسهای مربوط به زدوخوردها و فلشبکهایی که در فیلم بهطور مداوم بهخاطر روایت ماجرا پیش آمد، به قوت خود پابرجاست و موسیقی متناسب با هر نما را نمیتوان از نظر گذراند. چطور با به همراه داشتن رمان و منبعی اصلی باز هم بِرگ از ارائهی اثری درخور ناتوان ماند؟! ضعف بعدی وجود کامیون است که فقط در نمای پایانی مؤثر بود. اسپنسر شخصیتیست که دنبال بهانه برای انجام وظیفهی خود است و بهنوعی خونخواهی از افسر قربانیشده دلیلی محکم برای پیگیری ماجرا توسط وی است. استیو جابلونسکی-موزیسین این اثر- از آهنگسازان محبوب مایکل بِی نیز در این فیلم به درستی مخاطب را وارد هیجانات فائقه کرده و توانسته درجهی تهییج و اکشن اثر را بالا ببرد. خلق لحظات اکشن با احتیاطهایی صورت گرفت که گوئی کارگردان تمایل چندانی به آفرینش زدوخوردهای خونبار مرسوم در برخی آثار اکشن را نداشته است. البته سکانسهای پایانی، ادامهی ماجرا و احتمالاً قسمتهای بعدی را نوید میدهند. در نهایت، این فیلم را میتوان در دستهی همان فیلمهای اکشن-هیجانانگیز، با تزریق رگههایی از کمدی هالیوودی جای داد؛ همان سینمای سرگرمی.