پوستر فیلم روح یک حیوان

بار سنگین هستی را بپذیر

روح یک حیوان
Soul of a Beast
محصول ۲۰۲۱ – سوئیس
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

شاید بارها و در شرایط مختلف پرسیده‌ایم که آیا توان پذیرش مسئولیتی ناخواسته را در زندگی داریم؟ این مسئولیت می‌تواند فرزندی ناخواسته باشد، آن هم در حالی که در ابتدای راه جوانی هستی. دومین فیلم «لورنز مرتس» در خیابان‌های زوریخ ترکیبی از کابوس، رؤیا و واقعیت محض است.
فیلم با تن خوابیده‌ی سه تن روی تخت و روایتی از راوی ژاپنی آغاز می‌شود؛ «آنها می‌گویند که او در آخرین زندگی‌اش یک زرافه بوده است.» پس از این صحنه تصاویری از خیابان‌های زوریخ و مردمانی که توسط «گابریل» روی اسکیت و «جوئل» روی موتور نظاره می‌شوند. گابریل در آستانه‌ی جوانی است و پسری تقریباً ۳ ساله دارد. به‌نوعی می‌توان گفت که او در نوجوانی صاحب فرزند شده است و حال پدری مجرد است. در همان سکانس‌های ابتدایی به زندگی دوگانه‌ی گابریل پی می‌بریم. او فرزندش را دوست دارد اما توان زندگی کردن همچون پدری مجرد را ندارد. گابریل با حسرت به این سو و آن سو می‌رود و تنها دلخوشی‌اش اسکیت است. او به خانه‌ی جوئل می‌رود و این اولین برخورد گابریل و دوست‌دختر جوئل، «کوری»، است. تلاقی چشم‌ها و فضای سنگینی که بین آن‌ها ایجاد می‌شود نشان از لرزیدن دل هر دو دارد. همان شب هر سه تحت تأثیر مواد روان‌گردان وارد فضایی مالیخولیایی می‌شوند. پس از این برش‌ها و قاب‌های با کنتراست بالا و حرکات مالیخویایی آن‌ها در یک باغ‌وحش، گابریل با خماری از خواب بیدار می‌شود. پسرش روی کاناپه نشسته است و خبر فرار تعدادی از حیوانات باغ‌وحش پخش می‌شود. در این میان سه حیوان وجود دارند: «زرافه»، «طاووس» و «پوما». مخاطب به آنی به‌یاد کلام راوی در ابتدای فیلم می‌افتد و گاربریل از این سکانس به‌بعد همچون آن زرافه در نظرش شکل می‌گیرد.
راوی ژاپنی با روایت‌های‌اش و شمشیر سامورایی‌ای که گابریل آن را همیشه در دست می‌گیرد، گویی ناخودآگاه مخاطب را به درون دنیای تناسخ و اساطیر ژاپنی می‌اندازد. اما آقای مرتس اشاره‌ی مستقیمی نسبت به این موضوع ندارد و سعی دارد همه‌چیز را در رابطه‌ی میان گابریل و دنیای پیرامون تصویر کند. دوربین او هیچ‌گاه ساکن نیست و همیشه در حال حرکت است. همین دوربین لرزان است که فضای فیلم را همچون دنیای سرگردان گابریل میان واقعیت، رؤیا و کابوس در رفت‌و‌آمد قرار می‌دهد. گابریل به‌طور واضح قول کرده که آدم این زندگی نیست. اما فرزندی که کنارش زندگی می‌کند چه؟ این فرزند همچون بار سنگین هستی گابریل را وادار به فرار کرده است. کاراکتر کوری همچون پله‌ی صعود او به‌سوی رهایی و آزادی بدون هیچ مسئولیتی وارد زندگی‌اش شده است. «جیمی» کودک بی‌گناهی است که میان دنیای گابریل و «زوئی»، مادرش، سرگردان است؛ مادری که کمی آن‌سوی گابریل قرار دارد و به‌کلی زندگی را رها کرده است. دوربین آقای مرتس گویی همچون عابری سرگردان به‌دنبال پذیرش جیمی توسط جهان است. به‌همین دلیل سعی دارد گابریل را رها کند. او گابریل را به قطعه‌قطعه کردن زرافه وا می‌دارد تا رها شود.
اما این فیلم گویی کابوسی رؤیاگونه درون ذهن گابریل است. شاید همه‌ی این تراژدی رؤیایی بیش نبوده است. کارگردان جلوی این برداشت را نمی‌گیرد و مخاطب پس از پایان فیلم می‌تواند همه‌ی این رخدادها را همچون کابوسی زودگذر در ذهن گابریل تصور کند. فیلم جدید آقای مرتس از جوانی می‌گوید که می‌خواهد از زیر بار هستی شانه خالی کند. قاب ۴ در ۳ فیلم به مخاطب فرصت تمرکز روی هستی و نیستی این رخدادها را می‌دهد. نماهای بسته از کاراکترها و چرخش‌های ناگهانی دوربین گویی مخاطب را در میان دنیای واقعی و ذهنی گابریل سرگردان می‌کند. فیلم «روح یک حیوان» هم رؤیاست و هم در عین حال کابوس و در سویی دیگر رئالیسمی عریان از زندگی است و همه‌ی این مفاهیم را درون ظرفی از سوررئالیسم مقابل دیدگان مخاطب قرار می‌دهد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟