پوستر فیلم گاهی به مرگ فکر می‌کنم

رنگ زندگی در پس‌زمینه‌ی مرگ‌اندیشی

گاهی به مرگ فکر می‌کنم
Sometimes I Think About Dying
محصول ۲۰۲۴ – ایالات متحده
ژانر درام، کمدی
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

طی این یک دهه و از طریق کمپانی‌های فیلم مستقل ایالات متحده با نوعی از کمدی-ابزوردهایی مواجه هستیم که به‌راحتی مخاطب را به درون انتزاع یا حقیقتی از زندگی کاراکترهای خود می‌برند. این کمدی-ابزوردها را طی سه سال اخیر بارها و بارها مرور کرده‌ایم و شاهد بوده‌ایم که این فیلمسازان دنیایی از جنس زندگی را برای مخاطب خود ترسیم می‌کنند. خانم «ریچل لمبرت» در جدیدترین اثر خود قرار است ترکیبی از رویا-کابوس، تنهایی و انزوا و در نهایت پیدا کردن رگه‌هایی از زندگی را میان کابوس مرگ تصویر کند.

کاراکتر اصلی این فیلم دختری جوان و تنها با نام «فران لارسن» است که یک کارمند ساده در اداره‌ای ساده و البته در شهری بسیار کوچک و ساحلی است. خانم لمبرت روایت را با نماهایی از رویای فران و شات‌هایی از این شهر ساحلی و همیشه‌ بارانی آغاز می‌کند. اگر از همان نماهای ابتدایی کمی به درون آثار کارگردانی چون کوریسماکی رفتید، باید گفت ذهن شما قرار است این مکاشفه را در مسیری درست طی کند. همان‌طور که انتظار می‌رود با زنی تنها مواجه هستیم که به‌هیچ‌عنوان از این تنهایی ناراضی نیست و صرفاً خود را مشغول امور روزانه و روتینی کرده که در هر کدام‌اشان به تبحر رسیده است. کارگردان اما به موازات این روتین‌ها مخاطب را هر از گاهی به درون رویاهای فران می‌برد. ذهن فران درگیر مرگ است و شاید این روی دیگری از مرگ‌اندیشی باشد. در این باب ممکن است از زاویه‌دیدهای مختلفی به روایت بنگریم و گاهی حتی مرگ‌اندیشی فران را در مسیری دیگر تعبیر کنیم. کارگردان حتی به‌اندازه‌ی یک دیالوگ از گذشته‌ی این کاراکتر چیزی نمی‌گوید، اما از طریق تقابل‌های او با دیگر کاراکترهای فرعی فیلم مخاطب را درگیر زندگی روی خط مستقیم و عیان این زن جوان می‌کند. آیا فران چیزی را پنهان می‌کند؟ کارگردان حداقل این اطمینان را می‌دهد که مکاشفه‌ی مخاطب فقط باید در میان رویاها و زندگی درون قاب فران رخ دهد و نیازی به فرانشانه‌ها و حتی تعابیر فرامتنی نیست. هر آن چیزی که درون قاب‌ها رخ می‌دهد، همانی است که باید تعبیر شود؛ از بدن بیجان فران میان جنگل تا ماری که در اداره می‌خزد و همان جسد فران با همان فرم ابتدایی در ساحل و در نهایت حشراتی که جسد او را احاطه کرده‌اند. در تمام این رویاها با قاب‌هایی مواجه هستیم که فران قرار نیست با بدنی عرق‌کرده از آن‌ها بیدار شود. در همه‌ی این رویاها فران مرگ را فرا می‌خواند و حتی در آن بازی معروفی که با دوستان جدید در آن مهمانی انجام می‌دهد آن‌قدر خوب توصیفی از یک مرگ را مقابل حضار ارائه می‌دهد که دهان حضار باز می‌ماند. مرگ فکر غالب فران است و از این طرق زندگی را در صبح بعد ادامه می‌دهد. اما خانم لمبرت با ورود کاراکتر رابرت اوضاع را برای فران پیچیده‌تر می‌کند. فران با دعوت درون‌مایه‌ی عشق قصد دارد دنیای خود را وسیع‌تر کند. کل پرده‌ی دوم و سوم همین کشمکش فران و این مهمان‌تازه‌وارد را تصویر می‌کند. خانم لمبرت در اثر خود سعی در نجات فران از آن مرداب دارد؛ مردابی که در آن فران هر روز با فکر حلق‌آویز کردن خود از جرثقیل کرین درون قاب پنجره‌ی اداره‌ روز را آغاز می‌کند و سعی دارد رابرت را همچون یک ناجی به هر طریقی به زندگی‌اش دعوت کند. فران دوست دارد به زندگی بیندیشد و در نهایت او را این‌بار نه به‌عنوان یک جسد، بلکه در آغوش رابرت در آخرین شات از اثر می‌نگریم؛ هدیه‌ای از جنس زندگی!

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟