عاشقانهی نیمبند
چند ماه پیش فیلم «بیش از پیش» خانم «امیلی عاطف» را مرور کردیم. در آن فیلم شاهد بودیم که کارگردان زن آلمانی-ایرانی-فرانسوی در تلاش خود برای هر چه دردآور کردن رابطهی بین کاراکترها غرق شده بود. حال او در اثری اقتباسی سعی دارد به آلمان در سال ۱۹۹۰ سفر کند و در تابستانی که دیوار برلین فرو ریخته و همه آمادهی اتحاد دوبارهی آلمان هستند وارد زندگی دختری ۱۹ ساله با نام «ماریا» شود.
ماریا در منزل دوستپسر خود، «یوهانس»، زندگی میکند. شروع روایت با امتناع او از رفتن به مدرسه و در نهایت غرق شدن در رمان «برادران کارامازوف» آغاز میشود. یوهانس به عکاسی و مدرسهی هنر علاقه دارد و از فرو ریختن دیوار برلین بیش از همه خوشحال است، چرا که بهراحتی میتواند به غرب آلمان و مدارس هنر مدرن وارد شود. اما ماریا گویی در دنیایی دیگر سیر میکند و دائم خود را با مطالعه سرگرم میکند. سکانسهای پیدرپی خانم عاطف از روتین زندگی ماریا -که تقریباً کل آنها هیچ روتین مشخصی از زندگی دختر تازهجوان را نشان نمیدهند- در نهایت به اولین برخورد او و «هنِر» میانجامد. هنر در مجاورت مزرعهی والدین یوهانس زندگی میکند و همهی زندگی کشاورزی خود را صرف نگهداری از دو اسباش میکند. آنچه از دیالوگهای مادر و پدر یوهانس برمیآید و طعنههایی که مادر یوهانس به هنر میزند متوجه میشویم که او مردی تنها و مجرد است که زنان روستا هم بهسبب جنسی و هم عاطفی از ارتباط با او بدشان نمیآید و به همان نسبت مردان روستا نیز چندان رابطهی نزدیکی با هنر مرموز ندارند. خانم عاطف به هر زحمتی که شده و بر اساس کلیشههای آثار اروتیک رابطهی تنانهی ماریا و هنر را آغاز میکند. تقریباً هیچ دلیل منطقی و قابل فهمی برای شکلگیری این رابطه وجود ندارد جز نقل قول مادر ماریا در باب پدر این دختر جوان که بهتازگی ازدواج کرده و همسرش ۲۲ سال سن دارد. گویی همین نقل قول همان ماشهی روانکاوانهی خانم عاطف برای ورود ماریا به زندگی هنر است! بهطور حتم خانم ماریا نباید انتظار داشته باشد که مخاطب این وصلهپینههای روایی را از او بپذیرد.
آنچه خانم عاطف از رابطهی بین هنر و ماریا جستوجو میکند رنج فقدان و عقدههای روانی هر دو کاراکتر است. هنر در غم مادری که هنگام فتح آلمان توسط سربازان روس بهشدت مورد تجاوز قرار گرفته و در نهایت به این منطقهی روستایی آمده و خود را در کتاب و مشروبات الکلی غرق کرده است میسوزد. ماریا نیز رنج فقدان پدری را که با دختری هم سن او ازدواج کرده از سر میگذراند. خانم عاطف سعی دارد این دو خلأ ذهنی را در زندگی این دو کاراکتر تبدیل به حلقهی وصل آنها کند. اما همهی این رنجها و این وصلها همچون پارههایی جدا افتاده از یکدیگر در روایت این کارگردان درون کالبدی مشخص جمع نمیشوند. در نهایت نیز خانم عاطف سعی دارد از طریق اشباع رنگی در قابهای طبیعت خود و لانگشاتهایی از دختری سرگردان درون طبیعت و در نهایت پالت رنگیاش مخاطب را پای این اثر بنشاند. شاید باید گفت اثر قبلی ایشان بهمراتب فیلمتر از این اثر بود. خانم عاطف در انتهای فیلم نیز سعی دارد مخاطب را از طریق هنر دچار شوکی لحظهای کند و عنوان فیلم خود را از لابهلای سطور برادران کارامازوف شرح دهد. اما نه برادران کارامازوف و نه شاعری چون «گئورک تراکل»، که دفتر شعرش در خانهی هنر است، شرحی بر قصهی این مسافران بیمقصد دارند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.