«کریستین» و «هانا» دو دختر ۱۶ ساله هستند. آنها در خانوادههایی مرفه با بهترین امکانات زندگی میکنند و به بهترین مدرسه هم میروند. مادر کریستین همواره در حال تشویق کردن اوست و میخواهد فرزندش حتما به بهترین دانشگاهها وارد شود. خانوادهی هانا هم به او اجازهی هر کاری را میدهند و بهترین ماشین نیز در اختیارش است. اما همهچیز در شب مهمانی در خانهی هانا بهیکباره عوض میشود و این دو دختر دنیایی جدید و رویایی را کشف میکنند! آنها در ابتدا با خوردن قرصهای اکسیکانتین شروع میکنند، اما از آنجا که این قرصها گراناند، به هروئین روی میآورند؛ هزینهی خرید هروئین کمتر و یافتن آن نیز راحتتر از قرصهای اکسیکانتین است. در ادامه مصرف هروئین باعث ایجاد مشکلات فراوانی در زندگی این دو دختر نوجوان میشود.
فیلم «بچههای اسنو» درامی سیاه است که دربارهی مشکلات و معضلات نوجوانان صحبت کند. این فیلم اما نمیخواهد از نوجوانهای فقیری که بهخاطر مشکلات مالی و نداشتن آموزش درست یا نداشتن حامیِ خانوادگی دست به مصرف مواد مخدر میزنند، صحبت کند. اینبار صحبت دربارهی نوجوانهاییست که انگار از آن طرف بوم افتادهاند. آنهایی که آزادی و آسایش زیاد خستهاشان کرده و فشارهای روانی خانوادهها باعث شده آنها بخواهند به دنیایی متفاوت از دنیایی که در آن زندگی میکنند، وارد شوند. مادر کریستین همواره به او میگوید که دوستاش دارد و به او افتخار میکند و از او میخواهد که درس بخواند و در بهترین دانشگاه تحصیل کند. پدر و مادرش هر دو بسیار کار میکنند تا او و خواهر کوچکاش در آسایش و راحتی باشند. تمام این اتفاقات میتواند بهراحتی فشار روانی زیادی به فرزندان، بهویژه فرزندان نوجوان، وارد کند. احساس گناهی حاصل از اینکه آنها مانع از آسایش و راحتی پدر و مادرشان هستند. پس این نوجوانان تلاش میکنند با نگفتن مشکلات خود به خانوادهاشان و نشان دادن خوشحال بودن خودشان با آنها همراهی کنند. اما اتفاق دردناکتر آنجا رخ میدهد که کریستین توسط یکی از همکلاسیهایاش، زمانی که هروئین مصرف کرده است، مورد تجاوز قرار میگیرد و با این اتفاق باردار میشود. این اتفاق و اینکه نمیتواند آن را با مادرش در میان بگذارد فشار بیشتری را هم بر او وارد میکند.
فیلم «بچههای اسنو» همانطور که از طرح اصلیاش مشخص است داستانی قدرتمند دارد که میتواند با دقت و تمرکز بر روی شخصیتهایاش درامی ماندگار شود. اما متأسفانه این فیلم تبدیل شده به داستانی پر از آه و ناله و گریه که در آن اتفاقات بد در یک چرخهی تکراری رخ میدهند تا باعث نابودی یکی از این دو دختر نوجوان شوند. کریستین مدام میخواهد با مادرش حرف بزند و همیشه در همان بزنگاه اتفاقی رخ میدهد که او را از این کار باز میدارد، حتی اگر شده این اتفاق صدای حیوانی باشد که مادر را بترساند. این موضوع نهتنها باعث نمیشود اتفاقات دردناکتر دیده شود و بر معصومیت کریستین بیفزاید، بلکه از ارزش داستان هم کم است زیرا تکرار این اتفاقات بعد از مدتی برای بیننده ملال خواهد آورد. از سوی دیگر داستان میتواند بهراحتی محکوم به بزرگنمایی شود یا محکوم به سوءاستفاده از احساسات بینندگاناش، زیرا مدام همه چیز به آه و گریه ختم میشود و هیچ اتفاق خوبی رخ نمیدهد.
این فیلم میتوانست خیلی راحتتر مسألهی مصرف هروئین توسط نوجوانان را به تصویر بکشد، بدون اینکه بخواهد اینچنین کاراکترهایاش را در غم و اندوهی غیرقابل باور قرار دهد. سخنرانی انتهایی داستان که توسط نوجوان بازمانده ارائه میشود هم بر اغراق این موضوع میافزاید. داستان نیازی به این سخنرانی نداشت و بیننده خود میتوانست نتیجهی اتفاقات رخ داده را ببیند. حتی اینکه همه چیز در پایان مثلاً درست شده و همه شاد و خوشحال گذران زندگی میکنند هم جای تعجب دارد. آیا واقعا همهچیز درست شده بود و هیچ اتفاق تلخی رخ نداده بود؟ با آن همه غم چطور ممکن است تصویر پایانی اینگونه شاد باشد انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده است؟