پوستر فیلم سیلی‌بازی (بازی‌ای که تام و لوکاس در خانه برای تنبیه انجام می‌دهند)

هیولای درون من

سیلی‌بازی (بازی‌ای که تام و لوکاس در خانه برای تنبیه انجام می‌دهند)
Slapface
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

خشونت از هر نوع که باشد، چه خانگی و چه توسط دانش‌آموزان مدرسه، ذره‌ذره هیولایی را درون فرد مورد آزار و اذیت بیدار می‌کند. بسیار از قاتلین سریالی شنیده‌اید که اکثرشان در کودکی مورد آزار قرار گرفته‌اند. «جرمایه کیپ» که پیش از این روندی سینوسی در ساخت آثار دلهره‌آور داشته است قصد دارد این درون‌مایه را در همان فرمی که می‌داند ارائه دهد.
فیلم با سیلی زدن‌های نوبتی تام و لوکاس به یکدیگر آغاز می‌‌شود. آن‌ها دو برادر هستند که والدین خود را از دست داده‌اند. خانه‌ای که همه‌چیزش آشفته است و برادرانی که هر کدام زندگی خود را دارند؛ تام که یک کارگر دائم‌الخمر است و لوکاس که کودکی عاصی‌ست و دائم در حال تمرد از هر چه که هنجارش می‌نامیم است. کارگردان، با وجود زبان استعاری فیلم، از همان ابتدا قصد ندارد چیزی را از مخاطب پنهان کند. کدهای تصویری پررنگی که به ما می‌دهد کم‌کم روایت را شکل می‌دهند. لوکاس کودکی‌ست که مورد آزار هم‌سن‌ها و برادرش قرار گرفته است. اما کیپ از همان ابتدا این خشونت را عریان به ما نشان نمی‌دهد. او سعی دارد با خلق هیولایی که کالبد دارد کاراکتر لوکاس را در دو بعد به تصویر بکشد. باید گفت که در این مسیر موفق است و مخاطب در میانه‌ی فیلم دچار نوعی دوگانگی می‌شود. اینجا و در این فیلم هم ردپای پررنگ فروید و ناخودآگاهی که از پسایای ذهن سرک می‌کشد هویداست. کیپ تمام تلاش خود را می‌کند که پاسخ لوکاس به خشونت دنیای پیرامون از جانب این هیولا باشد. البته که در راستای قوت بخشیدن به پیرنگ دلهره‌آور خود از برخی حربه‌ها نیز استفاده می‌کند.
دوربین پیک در این فیلم دچار تعلیقی بدون مکث است. شاید در فیلم‌های دلهره‌آور رایج عادت به تعلیق‌های مقطعی و همگام با موسیقی داشته باشیم. اما در این فیلم گاه تعلیق از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگر در جریان است. این سیال بودن تعلیق در فیلم دائم مخاطب را گوش‌به‌زنگ اتفاقاتی که هنوز رخ نداده‌اند نگاه می‌دارد. اما باید به این نکته هم اشاره کرد که زبان استعاری کارگردان در این فیلم کمی ناپخته است. این لایه‌ی استعاری که تمام روایت را پوشانده نیاز به وسواسی از جنس آثار لانتیموس دارد که متأسفانه در این اثر نمی‌توانیم آن را شاهد باشیم. کیپ تمام سعی خود را می‌کند تا روایت همان‌قدر که واقعی پیش می‌رود دچار استعاره نیز شود. اما این هماهنگی در واقعیتی که در دنیای فیلم وجود دارد و استعاره‌ی خشنی که قصد دارد آن را ویران کند مشهود نیست. لوکاس یک آسیب‌دیده از خشونت خانگی و محیط بیرون از خانه است. مخاطب باید این درون‌مایه را در سرتاسر روایت مشاهده کند. نمی‌توان با یک پاراگراف قبل از تیتراژ پایانی مخاطب را مجاب به درک این موضوع کرد. باید بپذیریم که نهایت تلاش کارگردانی چون کیپ همین است و نباید انتظاری در حد یک کارگردان صاحب امضاء و مؤلف از او داشت.