پوستر فیلم مارپیچ کوچک

و درد و درد و درد

مارپیچ کوچک
Slalom
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳.۵
نویسنده سارا

فیلم با تصاویری تار از دخترانی که در حال گرم کردن هستند، آغاز می‌شود. سپس دوربین تصویر اندام دختری جوان را نشان می‌دهد که او نیز درحال گرم کردن خود است. تصویر از اندام‌ها به صورت او می‌رسد و ما چهره‌ی «لیز»، دختری پانزده ساله، را می‌بینیم که در تلاشی فراوان سعی می‌کند خود را در میان دیگر افراد گروه جای دهد. او با وارد شدن به مدرسه‌ی حرفه‌ای اسکی تلاش می‌کند علاقه و اشتیاق‌اش را به اسکی در مسیری درست سوق دهد و خود را در راه برنده شدن در مسابقات و نیز رفتن به المپیک به چالش بکشد. لیز با مادر زندگی می‌کند، اما مادر با یافتن شغلی در شهری دیگر او را تنها گذاشته است و او باید در تنهایی و سکوت به راه خود ادامه دهد. «فِرِد»، مربی اسکی او، در این میان تنها کسی است که او و استعدادش را باور می‌کند. اما چگونه باوری؟
کوه‌های پر برف آلپ، برف‌ها، یخ‌ها و سرمای موجود در میان این کوه‌ها همیشه مکان‌هایی خوب برای فیلم‌های هیجان‌انگیز یا ترسناک هستند. ما با دیدن این محیط‌ و فضای آن به ناگاه یاد ماجراجویی‌های افرادی می‌افتیم که می‌خواهند یا از کوه‌های آن برای فتح بلندترین‌ها بالا بروند یا برای داشتن تجربه‌های هیجان‌انگیزتر از این کوه‌ها پایین بیایند یا حتی اینکه قتل‌ها و تعقیب‌وگریزهایی ترسناک در میان این محیط‌ها رخ دهد. اما کمتر اتفاق افتاده است که در این محیط ما شاهد درامی تأثیرگذار و درعین حال دردناک باشیم که دیدن و فهمیدن‌اش مو بر تن آدمی راست کند.
فیلم «مارپیچ کوچک» داستان دختری پانزده ساله و تازه به بلوغ رسیده است که تلاش می‌کند راهی برای خود بیابد تا بتواند از آنچه در آن گرفتار آمده است، نجات یابد. اما دختری در سن او و بدون داشتن خانواده‌ای پشتیبان و همراه چگونه می‌تواند اتفاقاتی که درحال رخ دادن پیرامون‌اش است را به درستی درک کند و واکنشی درخور نیز به آنها دهد؟ اصلاً چگونه می‌شود از دختری با سن و سال او توقع داشت که درست ببیند و درست درک کند؟
فِرد مربی اسکی او از همان ابتدا با رفتارهایی که در نگاه هر انسان عاقلی عجیب می‌نماید رفته‌رفته خود را به لیز نزدیک می‌کند. لیز دختری که هیچ‌کس را ندارد با دیدن فِرد به او مشتاق می‌شود. در نظرش فِرد به مانند فرشته‌ی نجاتی‌ست که صادقانه می‌خواهد او در مسابقات برنده شود و از استعدادش بهترین بهره را ببرد. لیز پشت پرده‌ی پنهان اتفاقات را نمی‌بیند و حتی زمانی که می‌بیند هم باور نمی‌کند. او هرگز باور نمی‌کند در دام مردی افتاده که این بازی را خوب بلد است. فِرد می‌داند باید چگونه با دخترانی به مانند لیز رفتار کند تا آنها را وابسته و شیفته‌ی خودش کند. او آنچنان با مهارت و با آرامش به لیز نزدیک می‌شود و حتی برای کار خود نیز به اصطلاح منطق دارد که این منطق را به راحتی به خورد لیز هم می‌دهد و لیز چنان‌چون آهویی رام در چنگال او گرفتار می‌آید. لیز می‌داند کاری که درحال رخ دادن است، اشتباه است اما نمی‌داند چرا. او نسبت به هیچ چیز هیچ ایده‌ای ندارد. تنها در درون‌اش احساسی به او می‌گوید که این اتفاق نباید رخ دهد، اما چگونه می‌تواند در مقابل مردی که در ظاهر کاملاً منطقی و درست است و در جامعه نیز فردی موجه است، ایستادگی کند؟ لیز چگونه می‌تواند باور کند که فِرد یک اشتباه محض است و یک متجاوز به انسانی‌ترین وجوه انسانی.
فیلم «مارپیچ کوچک» ما را به یاد فیلم «قوی سیاه» هم می‌اندازد، اما تفاوت‌های فاحش این دو فیلم را می‌توان نشأت گرفته از ذات خود سینمای هالیوود و سینمای اروپا دانست. سینمای هالیوود حتی در عمیق‌ترین مفاهیم و داستان‌های خود زرق‌وبرق و تماشاگرپسند بودن تصاویر را مدنظر قرار می‌دهد و سعی می‌کند همه‌چیز را برای دیده شدن به تصویر درآورد. اما سینمای اروپا بیش از آنکه تصاویر برای‌اش اهمیت داشته باشند، فرم تصاویر در قاب‌بندی درست را می‌پسندد. اگر سکانس رقصیدن نینا روی سن با موسیقی‌ای آرام و لباسی جذاب و عجیب با چهره‌ی دختری زیبا دیده می‌شود، لیز با لباس‌هایی ساده و چهره‌ای که به‌خاطر کلاه حتی نمایان نیست و موسیقی‌ای پر تنش در میان طوفانی از برف به تصویر درآمده است. لیز هم مانند نینا خود را از بالا به به پایین پرتاب می‌کند، اما با چوب‌های اسکی و رقص‌اش نه رقصی بزرگنمایی شده که رقصی واقعی‌ست و با پیج‌وتاب بدن‌اش سعی می‌کند اتفاقی در خور برنده شدن را حتی شده برای اثبات خودش به خودش نشان دهد. سکانسی که قرار است عمق تلاش و خواستن لیز را نشان دهد بدون اینکه بخواهد بزرگنمایی کند یا تصویری افسانه‌ای از شخصیت اصلی داستان خود بسازد.