مسیر درستی که هایمز در آن قرار گرفته است
در مرور فیلم «تنها»، محصول ۲۰۲۰، به این اشاره کردیم که «جان هایمز» چگونه پس از دو دهه بالاخره در سینمای جریان اصلی مسیر خود را پیدا کرده است. او در رویکرد جدیدش به سینما بهسراغ سومین روایت در این مسیر رفته است. هایمز بیآنکه دچار نوعی تعجیل در باب درونمایهای چون همهگیری کووید-۱۹ شود، روایت خود را حول دو دختر جوان تصویر میکند که در اوج همهگیری قصد دارند دوران قرنطینه را در کلبهای بیرون شهر سپری کنند.
هایمز در همان افتتاحیهی فیلم نشان میدهد که قرار نیست در برابر روایتی قرار بگیریم که یکسوی آن قاتلی بیرحم و سوی دیگرش قربانی از همهجا بیخبر قرار دارد. هایمز در افتتاحیه و با لغزیدن پای قاتل نقابدار هنگام کشتن مرد جوان این تقابل را بهخوبی تصویر میکند و ما نیز بهعنوان مخاطب دیگر میدانیم که ادامهی روایت باید در کشوقوسی انتقامی جریان داشته باشد. اما این انتقام آنقدر خوب در شروع مسیر اصلی داستان پنهان میشود که بهراحتی زندگی عادی «پارکر» و «میری» را دنبال میکنیم.
هایمز در پردهی دوم فیلم خود ضربآهنگ را بالاتر از چیزی که فکر کنیم میبرد. او از مسیری که قرار است چشمهای پنهان پشت درختهای بیشهزار این دو دختر جوان را دنبال کنند عبور نمیکند و در عوض تعلیق ابتدایی را در ورود کاراکتر «دیجی» قرار میدهد. مخاطب در این بین با فیلم کوتاهی در اینستاگرام روبهرو میشود که طی آن پارکر در حال بوسیدن مردی جوان در یک پارتی است و همین فیلم کوتاه تبدیل به موضوع بحثهای بین پارکر و دیجی و قبل از آن تفسیرش از زبان پارکر میشود. هایمز آنقدر خوب این فیلم کوتاه را از جهان بیربطی به درون بطن روایت میکشاند که مخاطب را دچار لذتی از جنس تماشای یک اثر هیجانانگیز میکند. دیجی در همان حضور ناگهانی و تعلیق ورودش آنقدر خوب شخصیتپردازی شده که مخاطب را دائم در دنیای شکوظن به خود نگاه میدارد. دنیای فیلم او همانقدر ساده و در عین حال بههمان اندازه پیچیده است. هایمز طی چند دهه فیلمسازی خود سر و کله زدن با دنیای چندژانری را تجربه کرده است و بهخوبی از زیر و بمهای ژانر هیجانانگیز و نحوهی نمایش کاراکترهای آن باخبر است؛ شخصیتپردازی مینیمال که با چند دیالوگ و قاب وسیع مخاطب را دستبهیقه به درون روایت میکشاند و از طریق کلبهای چوبی و مجلل او را وارد تودرتوی تعقیب و گریز بین قاتل و قربانی قرار میدهد. پلانی که او در فیلم خود طراحی کرده است بسیار ساده بهنظر میرسد؛ از در ورودی کلبه تا طبقهی بالا و راهروهای اتاقخوابها و در ادامه تراس طبقهی بالا و در نهایت رفت و برگشتی به اینسو و آنسوی دریاچه. مخاطب با چند رفتوبرگشت در این مسیر گویی همچون پارکر این محل را بهخوبی میشناسد و همین باعث شکل گرفتن روایت در برابر او میشود.
این فیلم یکی از بازیگران قابل اعتنای جوان را در خود دارد؛ «گیدئون ادلون». ادلون در حضور کوتاه خود که هنوز به یک دهه نرسیده نشان داده که بازیگری قابل در سینماست و بهخوبی میتواند دست به انتخابهایی هوشمدانه بزند و تا کارنامهی بازیگریاش در همین مدت کوتاه شامل آثاری قابل اعتنا در ژانرهای مختلف شود. این دومین فیلمی است که ادلون در آن نقش اول را بازی میکند و باید گفت هر دو اثر تقریباً در ژانر دلهره و زیرژانرهای آن جریان دارند. باید دید این بازیگر جوان و خوشآتیهی سینمای آمریکا میتواند همین مسیر را ادامه دهد؟ البته فراموش نکنیم که آقای هایمز همان عامل موفقیت این بازیگر جوان در فیلم جدیدش شده است. هایمز با این اثر تقریباً تبدیل به همان کارگردانی شده است که همهامان منتظر اثر بعدیاش خواهیم ماند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.