پوستر فیلم او در پورتلند زندگی می‌کند

در مسیر زندگی

او در پورتلند زندگی می‌کند
She's in Portland
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۱.۵
نویسنده سارا

«وِس» مرد پرکار و پرتلاشی‌ست که با همسر و دختر و پدرِ همسرش زندگی می‌کند. او خانواده‌اش را روست دارد اما از زندگی‌اش نیز خسته شده و فشار کار و زندگی او را از خودش دور کرده است. رفتن او و همسرش به جشنی که از همکلاسی‌های قدیمی‌شان تشکیل شده -این دو از دوران گذشته عاشق یکدیگر بوده‌اند- منجر به فکری در ذهن وس می‌شود. دیدن «مگی» کسی که «لوک» عاشق‌اش بوده و دانستن اینکه مگی هنوز هم مجرد است باعث می‌شود وس به این فکر کند که با همراهی لوک -صمیمی‌ترین دوستش- برای دیدن مگی که در پورتلند زندگی می‌کند، می‌تواند تغییری در زندگی خودش نیز ایجاد کند. لوک که خود به جشن نیامده، بعد از شنیدن اینکه مگی در جشن به‌یاد او بوده و احوال او را جویا شده، پیشنهاد وس را می‌پذیرد و هر دو راهی سفری می‌شوند به پورتلند. در این سفر با چندین شخص متفاوت با داستان‌های متفاوت آشنا می‌شوند. آدم‌هایی که هر کدام داستان خود را دارند و وس و لوک را در زندگی خودشان شریک می‌کنند.

روایت داستانی فیلم ساده و صمیمی‌ است. شخصیت‌های داستان، آدم‌های پیچیده‌ای نیستند. لوک بعد از مدت‌ها زندگیِ تنها با امید به اینکه عشق قدیمی‌اش او را هنوز دوست داشته باشد، راهی این مسیر شده است. شخصیت‌های اصلی نسبت به داستانی که فیلم دارد، روایت خوبی دارند اما اگر چیزی بزرگ‌تر ارائه نمی‌دهند به‌خاطر نوع داستان است و نه شخصیت‌ها. البته که ایراداتی در داستان وجود دارد؛ اگر پیشینه‌ی وس و همسرش بیشتر برای بیننده شرح داده می‌شد، بیننده بهتر می‌توانست دلیل رفتارهای وس را درک کند. بیننده صرفاً به‌خاطر احساسات شخصی و درک عمومی خود و نه اطلاعاتی که فیلم به او می‌دهد، می‌تواند وس را بفهمد؛ حتی اگر کارهای‌اش را نپسندد. انتهای داستان هم کمی کلیشه‌ای و بدون پرداخت است. یکی از نقاط قوت فیلم وجود شخصیت‌هایی‌ست که در بین راه، این دو نفر، با آنها مواجه می‌شوند و همین مواجه شدن با آدم‌های متفاوت باعث خلاقیت در داستان شده و روند آن را با چالش‌های ساده اما خوبی همراه می‌کنند. یکی از این افراد «ربکا»ست؛ شخصیتی که با بازی جوئل کارتر به خوبی توانست خود را به بیننده نشان دهد و نقطه‌ی عطف داستان هم قرار گیرد. دیگر بازیگران فیلم نیز در حد خودِ فیلم بوده‌اند.

در این فیلم شات‌های زیبایی نیز دیده می‌شود. اگرچه این شات‌ها جدید و خاص نیستند، اما به فیلم جلوه‌های بصری داده‌اند و گاه به پیشبرد آن کمک کرده‌اند؛ به مانند سکانسی که وس غمگین است و حاضر نیست با لوک حرف بزند. در اینجا آنها کنار یک قبرستان‌اند و لوک برای بازگو نکردن ناراحتی خود در میان قبرها شروع به قدم زدن می‌کند یا سکانسی که ناراحتی خود را در کنار دریا و مه با عصبانیت برای لوک شرح می‌دهد.

اما با تمام این اتفاقات همانطور که اشاره هم شد داستان فیلم قرار نبوده است اتفاق عجیب و بزرگی را در خود داشته باشد. آنچه هست همان است که می‌بینیم و بیننده نیز با دیدن آرامش و ماجراهایی کم‌و‌بیش جالب می‌تواند ساعتی به تفریح بنشیند و از دیدن فضاهای فیلم و جاده‌ها و دریا و آدم‌هایی عادی لذت ببرد. بیننده نه توقع داستانی بزرگ باید داشته باشد و نه توقع داستانی کم روح که بعد از دیدن فیلم احساس از دست رفتن زمان را کند. با این حال کارگردان اثر «مارک کارلینی» می‌توانست بهتر از این هم عمل کند و داستان‌اش را با بسط بیشتر و پرداخت بهتر جلوه‌ای در خور دهد. اما این اولین فیلم بلند اوست و باید دید در آینده چگونه خواهد بود.