مدتیست که پاندمی کووید-19 مهمان جهان ما شده و هر روز این سؤال را از خود میپرسیم که «فردا چه خواهد شد؟»؛ پرسشی وجودی که در این روزها بیش از هر روز دیگری ما را درگیر خود کرده است.
امی سایمتز در دومین اثر بلند داستانی خود این پرسش را در قالب یک گزاره مطرح میکند:«فردا میمیرم.» زنی با نام «اِمی» در خانهی تازهی خود در حال مکاشفه در دنیایی درونیست. او پس از صحنهای که در آن مردی مدام در حال فریاد زدن است و همان جمله را – فردا میمیرم- تکرار میکند وارد قاب دوربین میشود. آنچه در صحنهی فریادهای مرد بیش از هر چیزی خود را نمایان میکند، زاویهی دوربین هوشمندانهایست که بهسبک نگاه خیرهی هیچکاک مخاطب را درون مردمکهای خیرهشدهی اِمی به اعمال مرد قرار میدهد. اِمی در این مکاشفه خود را روی پارکتهای چوبی کف خانه رها میکند و مدام در حال نوشیدن است. به دوست پرچانهی خود – جین – زنگ میزند و از او می خواهد سری به این خانهی جدید بزند. اما جین مدام در حال غر زدن و از زنبرادر خود بد گفتن است.
سایمتز در این فیلم با استفاده از همان تکنیک گاسپار نوئه در فیلمهای «ورود به خلأ»، «نقطهی اوج» با تابش نورهای پر کنتراست آبی و قرمز نئونی فضا را برای مخاطب آماده میکند تا به دنیایی پراستعاره ورود کند.
بعد از ورود جین و شنیدن جملهی «من فردا میمیرم» از اِمی، عکسالعملی که از جین میبینیم همانقدر ساده و معقول است که گویی خودمان چنین جملهی پوچی را بهصورت مکرر و طی 5 دقیقه از دوست صمیمی خود شنیدهایم. اما ورود جین به زیرزمین خانهی خود و عکسبرداریهای میکروسکوپی او از ریزترین اجزای تشکیلدهندهی یک بافت. تابش نورهای نئونی و ترس و هیجانی که به جان جین میافتد. باز هم در این جا کنجکاوانه در حال پیگیری ماجرا هستیم. اما موتیفشدن نورهای نئونی درست پس از جشن تولد زنبرادر جین برای ما هویدا میشود و زینپس داستان وارد کادر اصلی خود میشود؛ فردایی که مرگ زبان مشترک تمامی انسانها خواهد شد. اما چه کسی آمادهی پذیرش این واقعه است؟ اِمی خود را به آغوش تمام ناکردههای خود میاندازد و بهنوعی از همهچیز میبرد. جِین با کلامی از کامو که آن را از طریق گوگل یافته با این قضیه مواجه میشود. برادر و زنبردار جین با در آغوش گرفتن تنها دخترشان به استقبال آن میروند. زوج مهمان (زن شرقی و مرد سیاهپوست) با آشکار کردن درونیات خود به مهمانیِ نیستی پیش رو میروند.
سایمتز در این فیلم با نگاه ویژهای که به زن و دغدغههایاش در دنیای امروزی دارد وارد روایت میشود و بیآنکه بخواهد مخاطب را با شعارهای فمینیستی وارد فضای خود کند، کاراکترهای زن را بهجا و اقتصادی در جایجای فیلم قرار داده است. او مانند گرتا گرویک و فیلم لیدیبرد نیست! او با دعوت زامبیها و بیماری ناشناخته به استقبال مرگ همگانی نرفته. سایمتز در این فیلم، تنها و تنها با زبانی استعاری پرسشی را مطرح میکند که این روزها بیش از هر چیزی ذهن ما را درگیر خود کرده؛ فردا چه خواهد شد؟