شرح تجربههای زیسته
«کارل مارکس، «ازخودبیگانگی» را ناشی از بهرهکشی از نیروی کار و نابودی ارزش حقیقی کار میداند. از نظر مارکس، هنگامی که محصول کار ما تصاحب میشود و تنها هدفمان از انجام کار، کسب دستمزد آخر ماه است، آنوقت ما از خودمان بیگانه میشویم. او معتقد است، کار اُجرتی تحت شرایط سرمایهداری، فعالیتی است که برای رسیدن به هدفهایی غیر انجام میگیرد و فعالیتی به خودی خود ارضاکننده نیست. انسانها از فرآیند خودِ کار، بیگانه میشوند، کار برای آنها امری خارجی است که به واسطهی شرایط اجتماعی، تحمیل شده است: «این کارِ خود او نیست، این کار برای دیگری است. . . حین کار، او به خودش تعلّق ندارد، بلکه متعلّق به کس دیگری است». به هنگام کار، انسانها بیخانماناند؛ تنها در اوقات فراغت است که خود را با خود حس میکنند. از نظر مارکس انسان باید کلیشههای شغلی را کنار بگذارد: «مطلوب این است که هیچ فردی صرفاً به دنبال یک اشتغال نباشد و خود را درگیر فعالیتهای گوناگون کند. انسانی که امروز، یک جزء ناقصِ مفلوج است، باید به انسانی با استعدادهای کاملاً شکوفاشده تبدیل شود.» [۱]
اگر این مقدمه را در کنار خوانشی از «جهنم دیگرانند» سارتر با ساختاربندی خودآگاه و نیمهخودآگاه فرویدی کنار یکدیگر بگذاریم میتوان به سریال «جداسازی» ورود کرد. آقای «دن اریکسن» در مصاحبهای عنوان میکند که او پیش از ساخت اولین قسمت از این سریال و درست زمانی که پیشنویس آن در سال ۲۰۱۶ رد شده بود به شغل کارمندی روی آورده بود و همین باعث شکل گرفتن ساختار جدید این سریال شده است. آقای اریکسن با این تجربهی زیسته در کنار نگاه وجودگرایانه و سوررئالیستی «ایفا مکآردل» و در نهایت سابقهی بن استیلر در روایتهای کمدی مخاطب را به درون پادآرمانشهری در دل جامعهی امروزی میبرند.
«مایک»، «هلی»، «اروینگ» و «دیلن» کارمندان بخش پالایش کلان شرکتی با نام ««لومن» هستند. روایت با محوریت کاراکتر مایک آغاز میشود و از طریق او دالانهای را به کاراکترهای دیگر نیز میزند. اما همهچیز به اینجا ختم نمیشود. طی قسمتهای اول تا سوم شاهد این هستیم که ساز و کار این شرکت با شرکتهای دیگر تفاوت ویژهای دارد. آنها برای درخواستکنندگان کار شروطی را تعیین میکنند. این متقاضیان ابتدا باید بپذیرند که یک تراشه توسط شرکت در مغز آنها کار گذاشته شود تا دنیای بیرونی و درون شرکت از آنها دو انسان متفاوت بسازد. آنها در بیرون از شرکت هیچ خاطرهای هر چند کوتاه از درون شرکت و ساعات کاری خود ندارند و درون شرکت نیز از طریق کلیدواژههای شرکت روی ذهن پاکی که هیچ خاطرهای از دنیای بیرون ندارد و حتی نام خود را نیز نمیداند اطلاعاتی اساسی درج میشود. زمانی که این کارمندان وارد آسانسور میشوند در میانههای مسیر رسیدن به طبقات زیرین این جداسازی انجام میشود.
سازندگان اثر سعی دارند از طریق مفهوم خودبیگانگی در محیط کار مخاطب را با دو خودآگاه و ناخودآگاه مواجه کنند؛ خودآگاه فرد بیرونی همانیست که همه داریم. اما خودآگاه فرد درونی کاملاً تلقینی است. هر کدام از این دو خودآگاه دارای ناخودآگاهی هستند که در موقعیتهای مختلف ممکن است خود را بروز دهد. آنچه این روایت را زیبا میکند همین تغییر آسانسوری میان این مفاهیم است. کارگردانها سعی دارند از طریق همین تعویضها و جاگذاریها کمکم مخاطب را درگیر این تعلیق کنند که برای آن عصیان مد نظر کدام خودآگاه کارایی دارد؛ خودآگاه بیرونی یا درونی؟ طبق گفتههای مارکس و آن چیزی که در «خروج ممنوع» سارتر میخوانیم عملاً باید بپذیریم که مارک و دیگران یا باید از طریق خودآگاه درونی دست به این عصیان بزنند که در اینصورت باید با خودآگاه بیرونی خود بدرود بگویند یا در یکسوی دیگر ماجرا آنها میتوانند مسیری که پیتر برای یکسانسازی مجدد طی کرد انتخاب کنند. اما طبق آن بلایی که بر سر پیتر آمد باید گفت این آزمونوخطا ریسک بزرگ از دست رفتن جان را در پی دارد.
اما در این سریال دو حادثه رخ میدهد؛ یک حادثه مربوط به تکرار خلسههای ناگهانی اروینگ است که آن مادهی سیاه همهی اطراف او را میبلعد و دیگری پیادهروی مارک و هلی میان راهروهای شرکت است که ناگاه به اتاقی میرسند که در آن یک مرد در حال شیر دادن به بزهاست. وضعیت اروینگ را میتوان همان خلأ بین این دو خودآگاه در نظر گرفت که برای لحظاتی این فرد دچار بی خویشتنی میشود و عملاً همهی دنیای دور و بر او رنگ میبازد. در باب حادثهی بعدی هم میتوان چنین پنداشت که با روی دیگری از «پن» که یکی از خدایان یونان باستان است مواجه هستیم. او خدای حیاتوحش، گلهها و در نهایت چوپانان است. پن در یکی از جنگها بین خدایان و تایتانها فریادی بلند میزند که برخی از تایتانها را میترساند و فراری میدهد. از آنسو پن تبدیل به ریشهی سنت پاگانیسم در آمریکای شمالی شده است که در آن خدایان قومی ارجحیت دارند. از آنجا که موسسان لومن کتاب راهنمای خود را همچون وحی منزل برای خودآگاهان درونی نگاشتهاند آن محراب دعای کاراکتر «هارمونی» در خانهاش باعث میشود از بز به این فرقهگرایی قومی یا در اینجا شرکتی برسیم.
اما مشکل این روایت در میانههای هیاهوی مارک و دیگران خود را بروز میدهد. در قسمتهای میانی عملاً با یک «سیلو»ی دیگر مواجه هستیم که گویی قرار است ساکنان ذهنی شرکت مورد نظر همانند مردمان سیلو دست به شورش بزنند. شاید این مشکل را باید در ارجاعات ذهنی خودمان جستوجو کرد که از «ترومن شو» تا فیلمهایی چون «برزیل» یا رمان ۱۹۸۴ و دیگر آثار سینمایی و ادبی در لحظهلحظهی این سریال ما را رها نمیکنند. این را هم نباید فراموش کنیم که سریال «جداسازی» یکی از معدود روایتهایی است که اینگونه انسان واحد را تبدیل به پذیرندهی دو خودآگاه میکند. همین مسئله باعث میشود مخاطب با کاراکتر مارک بیرونی و درونی دائم همراه باشد تا جایی که این چرخه برای لحظاتی متوقف میشود و همهچیز شروع به از هم پاشیدن میکند.
سریال «جداسازی» بهخوبی توانسته دنیای بیرونی مایک را تصویر کند، اما از کاراکترهای پیرامون او نهایت سوءاستفاده را برای جاسازی محرکهای فردیاشان در پیوستن به مارک و شورشی که بهراه انداخته میبرد. از سویی دیگر کتاب انگیزشی ریکن نیز همچون سمی مهلک در جایجای روایت سعی داشت ذهن مخاطب را از بینسطور از خود بیگانگی مارکس رها سازد و با پس و پیش کردن کلمات همان نوشتهها را بلغور کند. موقعیتهای کمدی در این اثر با توجه به نقشآفرینیهای خوب «زک چری» و «مایکل چرنوس» در نقشهای دیلن و ریکن میتوانست جان بیشتری داشته باشد. اما گویا قدرت القای هیجان بیشتر از کمدی بوده است.
آنچه در این فصل مشاهده کردیم گرههای کوری در روایت بود که لاجرم باید در فصل دوم همهاشان باز شوند و اگر قرار است این داستان سر دراز داشته باشد، احتمالاً در فصل دوم کمی باز و دوباره کورتر میشود تا سازندگان تصمیم به پایان یا ادامه بگیرند. سازندگان گویی در فصل اول سعی کردهاند کاراکتر مارک را تبدیل به کاراکتر اصلی کنند و از توزیع فضای روایت بین کاراکترها پرهیز کردهاند یا ترسیدهاند. شاید اگر این روایت از تعلیقهایی از جنس حذف دنیای بیرونی هلی و بهیکباره در قسمت پایانی او را همچون عروس به میانهی میدان آوردن پرهیز میکرد، اکنون با مینیسریالی مواجه بودیم که بهجای دو فصل در ۱۰ قسمت تصویری ماندگار از این دنیای انتزاعی به مخاطب ارائه میکرد. اما در پایان فصل اول بگذارید این امید واهی را در ذهن داشته باشیم که با آغاز فصل دوم تقابل این دو خودآگاه از طریق پروسهی یکسانسازی مجدد از بین نرود و شورش مارک و دیگران طبق همان پیامدهای چنین شورشی خود را نشان دهد؛ شورشی که در آن خودآگاه درونی بر خودآگاه بیرونی پیروز میشود و در نهایت ساختار تمامیتخواهی لومن از هم میپاشد. آنها باید چیزی را فدا کنند تا پیروزی دیگری را بهدست آورند.
[۱] «مارکسیستها» اثر سی. رایت میلز، ترجمه خشایار دیهیمی
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.