مسئله قربانی معما شد
«خواهر دوم» از همان دقایق ابتدایی وعدهی فیلمی را میدهد که میتواند به یکی از مسائل جدی جامعهی معاصر کرهی جنوبی نزدیک شود؛ قلدری اینترنتی، خشونت جمعی در شبکههای اجتماعی، تبدیل قربانی به متهم و مرزی که میان شوخی، تحقیر، انتقام و نابودی یک انسان وجود دارد. مرگ جیاُن میتواند نقطهی آغاز چنین روایتی باشد؛ نه صرفاً بهعنوان حادثهای برای روشنکردن موتور یک تریلر، بلکه بهعنوان نتیجهی محیطی که خشونت در آن میان دهها نفر تقسیم شده و همین پراکندگی مسئولیت، آن را خطرناکتر کرده است. اما شین جههو خیلی زود این امکان را کنار میگذارد و فیلمش را به سمت چیزی بسیار آشناتر هدایت میکند: پیدا کردن مقصر، چیدن مظنونها و آمادهکردن مخاطب برای پیچ روایی بعدی.
جیاُن در این مسیر بیش از آنکه شخصیت باشد، غیابی است که روایت به آن احتیاج دارد. فیلم مدام نامش را تکرار میکند، دربارهی اتفاقاتی که برایش افتاده حرف میزند و تحقیقات را به بهانهی او جلو میبرد، اما خود این دختر تقریباً هیچگاه از پشت حادثهای که برایش رخ داده بیرون نمیآید. نمیدانیم چگونه زندگی میکرده، چه چیزی برایش اهمیت داشته، روابطش چه شکلی بوده و فشارهای اطرافش چگونه آرامآرام روی او انباشته شدهاند. مرگش باید دردناک باشد، اما فیلم بیش از آنکه این درد را بسازد، از آن استفاده میکند. جیاُن روشنکنندهی موتور معماست و وقتی موتور روشن شد، روایت دیگر چندان کاری با خود او ندارد.
این ضعف مستقیماً به شخصیت خواهر بزرگتر نیز منتقل میشود. سوئُن در پردهی اول نشانههایی دارد که میتوانند شخصیت را از سطح کارکرد داستانی بیرون بیاورند. یکی از بهترین نمونهها همان اصرار او پشت در خانهی کارآگاه است؛ زنگهای پیدرپی، مشتهایی که به در میزند و صدایی که بیتابی، عصبانیت و درماندگی را بدون نیاز به توضیح مستقیم منتقل میکند. این یک رفتار است، نه اطلاعات. از همین موتیف ساده میتوان فهمید که زنی پشت آن در ایستاده که دیگر تحمل انتظار ندارد. افسوس که فیلم همین مسیر را ادامه نمیدهد و بهجای ساختن شخصیت از دل رفتار، خیلی زود دوباره به دیالوگ و اطلاعات برمیگردد.
سوگ سوئُن نیز بیشتر گفته میشود تا تجربه. فیلم میخواهد ما بدانیم او غمگین است، احساس گناه دارد و برای رسیدن به حقیقت بیقرار است، اما زمان کافی برای زیستن با این احساسات در اختیار او قرار نمیدهد. او باید مدام از نقطهای به نقطهی دیگر برود، سؤال بپرسد، اطلاعات تازه بگیرد و وارد مظنون بعدی شود. در نتیجه بازیگر ظرفیت بیشتری از چیزی دارد که فیلمنامه اجازه میدهد. لحظاتی وجود دارند که میتوان حضور یک شخصیت واقعی را پشت این نقش حس کرد، اما فیلم بلافاصله او را دوباره وارد مسیر مکانیکی معما میکند.
جونکیونگ حتی بیشتر از این مشکل رنج میبرد. او تقریباً به دستگاه تولید اطلاعات تبدیل شده است؛ مردی که از همهجا خبر دارد، رد دیجیتال آدمها را پیدا میکند، اطلاعات را خردشده تحویل سوئُن میدهد و هر بار مسیر بعدی تحقیق را باز میکند. این ظرفیت وجود داشت که فیلم دربارهی قدرت چنین شخصیتی، مرز اخلاقی روشهایش و نسبت او با حریم خصوصی دیگران پرسش ایجاد کند. مردی که میتواند به لایههایی از زندگی دیجیتال افراد دسترسی پیدا کند، خودش میتواند بخشی از همان مسئلهای باشد که فیلم ظاهراً قصد نقدش را دارد. اما «خواهر دوم» هیچ علاقهای به چنین پرسشی ندارد؛ چون جونکیونگ در این جهان قرار نیست زندگی کند، قرار است قابها را با اطلاعات جلو ببرد.
به همین دلیل رابطهی او و سوئُن نیز هرگز به رابطه تبدیل نمیشود. یکی سؤال میپرسد و دیگری جواب میدهد. آن تضاد بالقوهی میان زنی عاطفی، عجول و سوگوار با مردی سرد، محاسبهگر و منزوی میتوانست به یکی از ستونهای فیلم تبدیل شود. حتی بدون ایجاد رابطهای عاطفی یا دوستانه، همین اختلاف در مواجهه با حقیقت میتوانست شخصیتها را از درون باز کند. اما وقتی شخصیتها ساخته نشدهاند، تضاد نیز فقط در سطح باقی میماند. روایت پیش از آنکه اجازه دهد دو انسان روی هم اثر بگذارند، آنها را به نقطهی بعدی پلات میفرستد.
مشکل اصلی از جایی جدیتر میشود که قلدری اینترنتی نیز همین سرنوشت را پیدا میکند. فیلم در ابتدا مسئلهای اجتماعی را مانند یک گزارهی مهم وارد روایت میکند: شبکههای اجتماعی میتوانند شایعهای بسازند، هویت فردی را تحریف کنند و قربانی را زیر فشار جمعی قرار دهند. اما این گزاره خیلی زود محو میشود. بهجای آنکه ببینیم شایعه چگونه شکل میگیرد، چگونه تکثیر میشود، چرا دیگران آن را باور میکنند و تماشاگران خاموش چه نقشی در گسترش خشونت دارند، مسئله آرامآرام به انتقام شخصی چند نوجوان تقلیل پیدا میکند.
همین فردیکردن مسئله شاید بزرگترین شکست فیلم باشد. قلدری، بهخصوص در محیط مدرسه و شبکههای اجتماعی، زمانی ترسناک میشود که مرز میان عامل و تماشاگر از بین میرود. یک نفر چیزی مینویسد، دیگری آن را بازنشر میکند، یکی میخندد، یکی سکوت میکند و دیگری برای لحظاتی سرگرم میشود. در چنین شبکهای مسئولیت دیگر به یک آدم واحد محدود نیست. «خواهر دوم» میتوانست دقیقاً وارد همین فضای خاکستری شود، اما ترجیح میدهد مقصرانی مشخص پیدا کند تا روایت بتواند آنها را یکییکی مقابل سوئُن و جونکیونگ قرار دهد. مسئلهای ساختاری تبدیل به بازی انتقام کودکانهی چند همکلاسی میشود.
نهادهایی که میتوانستند این وجه اجتماعی را گسترش دهند نیز تقریباً غایباند. مدرسه، خانواده، پلیس و ساختارهای حمایتی حضور تعیینکنندهای پیدا نمیکنند. این غیبت نه حاصل تصمیمی فرمی برای تمرکز بر تجربهی فردی، بلکه نتیجهی کوچککردن جهان فیلم است. اگر قرار بود اثر دربارهی شکست ساختارهایی باشد که باید از نوجوانان حفاظت کنند، همین نبودن میتوانست معنا پیدا کند. اما فیلم اصلاً آن را به مسئله تبدیل نمیکند. انگار خارج از خواهر، کارآگاه و چند نوجوان مظنون، جهانی وجود ندارد.
نمایش فضای دیجیتال نیز از همین سادهانگاری آسیب میبیند. ردگیری حسابها، پیدا کردن اطلاعات و دسترسی به ردهای اینترنتی بیش از حد راحت انجام میشود و خود دادهها هرگز تبدیل به زبان تصویری فیلم نمیشوند. تصویر گوشی، پیام و حساب کاربری صرفاً حامل اطلاعاتاند. در فیلمی که موضوع اصلی آن قرار است خشونت دیجیتال باشد، انتظار میرود فضای مجازی فقط چیزی روی صفحهی تلفن نباشد، بلکه بخشی از فرم شود؛ جایی که تماشاگر بتواند سرعت تکثیر شایعه، فشار نگاه جمعی و بیچهرهشدن خشونت را حس کند. چنین چیزی در «خواهر دوم» ساخته نمیشود.
ساختار تحقیقات نیز خیلی زود حالت فهرستوار پیدا میکند. هر شخصیت تازهای که وارد میشود، بهجای اینکه لایهای از جهان جیاُن را باز کند، بیشتر شبیه گزینهای تازه در فهرست مظنونهاست. گفتوگوها خلاصهاند، روابط نمایشیاند و اطلاعات با سرعتی ارائه میشوند که فرصت نمیدهد هیچکدام از این آدمها از کارکردشان در معما بیرون بیایند. فیلم میخواهد مخاطب دائماً از خودش بپرسد «چه کسی؟»، اما بهندرت اجازه میدهد سؤال مهمتری شکل بگیرد: «چرا چنین محیطی اساساً میتواند چنین خشونتی تولید کند؟»
فشردگی ۸۹ دقیقهای که میتوانست مزیت فیلم باشد، در نهایت به یکی از عوامل اصلی سقوطش تبدیل میشود. داستانی با این حجم از موضوع، شخصیت و ادعای اجتماعی به زمان نیاز دارد؛ نه برای طولانیشدن، بلکه برای تنفس. سوگ باید زمان داشته باشد، رابطهها باید شکل بگیرند، مدرسه باید زندگی کند و فضای دیجیتال باید از سطح ابزار اطلاعاتی عبور کند. اما فیلم میخواهد هر صحنه نتیجهای مستقیم تولید کند. هیچ لحظهای نباید فقط برای شناختن آدمها وجود داشته باشد و همین وسواس در کارآمدی روایی، فیلم را از زندگی تهی میکند.
از نظر بصری نیز اثر بهندرت چیزی فراتر از ثبت اتفاقات ارائه میدهد. برخی برشها میتوانند تعلیق ایجاد کنند و تدوین در لحظاتی ضربآهنگ مناسبی دارد، اما کلیت تصویر بیش از حد سادهنگارانه است. دکوپاژ بیشتر در خدمت انتقال اطلاعات قرار دارد تا ساختن تجربه. موسیقی برخلاف بسیاری از اجزای فیلم کمتر خودنمایی میکند و متعادل روی تصاویر مینشیند، اما موسیقی نیز نمیتواند جای چیزی را بگیرد که در شخصیت و فرم ساخته نشده است.
اوج این رویکرد در پایان رخ میدهد. فیلم پس از آنکه بخش اعظم زمانش را صرف بازی با مظنونها و پیچهای روایی کرده، ناگهان میخواهد به کلاس اخلاق تبدیل شود. گناه، مسئولیت و بخشش وارد میدان میشوند و روایت تلاش میکند مسالمتآمیز و ملودراماتیک تمام شود. مسئله فقط این نیست که پیچ نهایی تحمیلی به نظر میرسد؛ مشکل این است که فیلم میخواهد دربارهی مفاهیمی حکم بدهد که برای نزدیک به نود دقیقه از ساختنشان طفره رفته است. نمیتوان مسئولیت جمعی را از روایت حذف کرد و بعد در پایان دربارهی مسئولیت حرف زد. نمیتوان رنج را به سوخت معما تبدیل کرد و در چند دقیقهی آخر دوباره آن را طلب کرد.
این رویکرد حتی خودکشی جیاُن را نیز بیش از حد ساده میکند. چنین رخدادی نمیتواند صرفاً حلقهی نهایی زنجیرهای باشد که فیلم برای حلکردن یک معما طراحی کرده است. اگر اثر تصمیم گرفته قلدری اینترنتی، فشار اجتماعی و مرگ یک نوجوان را کنار یکدیگر قرار دهد، موظف نیست پاسخ قطعی ارائه دهد، اما دستکم باید پیچیدگی این رابطه را به رسمیت بشناسد. «خواهر دوم» بهجای مکث روی این پیچیدگی، از روی آن عبور میکند تا سریعتر به سؤال بعدی برسد.
انتقال رمان هنگکنگی به فضای کرهی جنوبی در اصل مشکل فیلم نیست. زمینههای فرهنگی بسیاری در جوامع شرق آسیا وجود دارند که میتوانند چنین داستانی را بدون اصطکاک بزرگ جابهجا کنند. مسئله اینجاست که فیلم صرفنظر از جغرافیای خود، شکل مناسبی برای روایت این مضمون پیدا نکرده است. مشکل نه هنگکنگیبودن منبع است و نه کرهایبودن اقتباس؛ مشکل روایتی است که تصور میکند پیچش بیشتر الزاماً به معنای عمق بیشتر است.
«خواهر دوم» در پردهی اول چند امکان جذاب پیش روی خودش میگذارد. سوگ خواهری که پاسخ میخواهد، فضای مسموم قلدری اینترنتی، خشونتی که میان چندین نفر تقسیم شده، کارآگاهی با دسترسی تقریباً نامحدود به زندگی دیجیتال آدمها و نوجوانانی که شاید مرز میان شوخی و جنایت را نمیفهمند. هر کدام از اینها میتوانست فیلم را به مسیری جدیتر ببرد. اما اثر یکییکی آنها را رها میکند تا معمای خودش را مرتبتر ببندد.
در نهایت «خواهر دوم» فیلمی است که موضوعی بزرگتر از روایت خودش انتخاب میکند و بعد همان موضوع را قربانی لذت حل معما میکند. چیزی که میتوانست دربارهی قلدری، مسئولیت جمعی، مرگ و ساختارهای اجتماعی باشد، به فهرستی از مظنونها و پیچهایی تبدیل میشود که در پایان باید بسته شوند. فیلم جواب معمایش را پیدا میکند، اما درست در همین مسیر مسئلهای را که باعث شد اصلاً این معما اهمیت پیدا کند از دست میدهد.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.