«جان» در خانوادهای شلوغ زندگی میکند. مادر، پدر، چندین خواهر، برادر و زنِ برادر همه در یک خانه با هم زندگی میکنند. اما تنها کسی که بارِ تأمین غذا را بر دوش میکشد برادر کوچکتر یعنی جان است. جان در مزرعه کار میکند و پول حاصل از درآمد آن را برای تأمین غذای خانواده خرج کرده و مبلغی را نیز برای خود پس انداز میکند. او سودای رفتن به دانشگاه و درس خواندن را دارد. او با دیدن «امبانگو»، دختری آرام که در حال دزدی از مزرعه آنهاست، به او علاقهمند میشود. اما روستا این دختر و خانوادهی او را ساحره میدانند.
فیلم «نجات امبانگو» شباهت زیادی به یک زندگینامه دارد. فیلم در روستایی در آفریقا رخ میدهد. آنجا که تمدن هنوز آنچنان که باید وارد نشده است. مردان هنوز از زنان برتر هستند و خوی گذشته هنوز در این جامعه و روستا وجود دارد. غذای کافی برای کسی نیست و خرافات در رگهای جامعه جریان دارد. اما مانند هر جای دیگری، پول در آنجا هم حرف اول را میزند.
فیلم سرگذشت دختری طردشده از جامعهی پیرامونیاش است و بیماریای که دارد و پسری که تنها عضو کوشای خانواده است و با وجود پدر و برادر بزرگترِ تنبلِ خود تمام بار مسئولیت خانواده بر دوش اوست. فیلم بدون هیچ عجلهای بیننده را با جان و خانواده و البته امبانگو آشنا میکند. شخصیتها بدون اینکه دیالوگهای چندانی داشته باشند با رفتارهاشان شناخته میشوند و مسیر زندگی روزمره و تکراریشان در شناخت راحتتر آنها به ما کمک هم میکند. چهرهی آرام و لبخند ملیح و چشمان رنگین امبانگو بهخوبی چهرهی یک دختر معصوم، اما قربانی شده، را نشان میدهد. جان با دیدن این دختر و البته خواهر کوچکتر خود، گویی زندگی در رگهایاش جاری میشود. اگرچه تمام بازیگران فیلم، نابازیگرهایی هستند که احتمالاً هرگز دیگر در هیچ فیلمی بازی نخواهند کرد، اما توانستهاند تا حدی در فیلم جای بگیرند و شاید بههمین دلیل است که فیلم واقعیتر نیز دیده میشود.
این فیلم همراه با داستان سادهی خود، نگاهِ دوربین ساده ولی باهوشی دارد. هوش کارگردان را در قاببندیهای مناسب فیلم میتوان مشاهده کرد. بیشتر کلوزآپهای فیلم روی چهرهی امبانگو و جان است. دیگر اعضای خانواده همیشه در قابی دور و در لانگشات دیده میشوند. و این نشان از دوربودن این اعضا از امبانگو و جان دارد. گاهی پدر در مدیومشات دیده میشود؛ آن هم تنها در زمانهایی که شیشهی مشروب خود را در دست دارد و دیوانهوار آن را سرمیکشد. یعنی نهآنقدر دور است که نادیدهگرفته شود، چرا که او هنوز هم پدر است، و نه آنقدر نزدیک است که بخشی از دنیای جان باشد و بتواند او و امبانگو را درک کند. امبانگو و جان اما انگار در دنیایی جدا از بقیه قرار گرفتهاند. نزدیکاند و بههم متصل شدهاند. تنها لانگشاتی که از این دو میتوان در فیلم مشاهده کرد در اواخر داستان است؛ آنجا که دیگر راهی برای امبانگو باقی نمانده است. این دو روی یک نیمکت در دوردست نشستهاند. و امبانگو دیگر جانی برای رفتن ندارد و جان که از کنار او برخواسته و از او دور میشود. دوربین در هنگام رفتن جان از کنار امبانگو، در دورترین زمان خود است.