دستوپای لرزان کارگردان فرانسوی
تماشای این فیلم برای افراد زیر ۱۷ سال و افرادی که توانایی مشاهدهی صحنههای بسیار خشن را ندارند توصیه نمیشود.
مایکل وینترباتم در فیلم «قاتل درون من»، محصول ۲۰۱۰، کاراکتری با نام «لو فورد» را بهتصویر میکشید که دارای دو شخصیت مجزا از هم بود و بهنوعی در دو دنیای متفاوت زیست میکرد. وینترباتم با به تصویر کشیدن این کاراکتر روی پردهی سینما یکی از دگرآزارترین قاتلان سینما را به مخاطب نشان داد و در طول فیلم بارها و بارها به آرامی ما را در برابر فردی قرار میداد که راهحل دائمیاش برای رفع مشکلات چیزی جز حذف انسانها نیست. وینترباتم در این میان سعی نداشت دنیای فیلم را در فضایی جز پیرامون لو فورد بهتصویر بکشد و این لو بود که روایت فیلم را در برابر مخاطب قرار میداد. حال و در سال ۲۰۲۳، خانم «پاتریشیا مازویی» سعی دارد با نگاهی به اثر آقای وینترباتم به درون زندگی دو برادر برود.
مازویی در فیلم خود سعی ندارد روایت را فقط از زاویهدید یک کاراکتر تصویر کند. در نتیجهی این تصمیم ابتدا مخاطب را به درون دنیای «آرماند» میبرد و در چند سکانس شخصیت کاملاً ضعیف و شکنندهی این فرد را بهتصویر میکشد. اما این افتتاحیه برای شخصیتپردازی آرماند کافی نیست و در نهایت باید گفت که خانم مازویی به همین چند سکانس بسنده میکند و در نهایت انتظار دارد تا انتهای فیلم مخاطب توحشی را که این فرد از خود نشان میدهد بپذیرد. اینکه کارگردان عیناً همان سکانس خشونتبار فیلم «قاتل درون من» را در اینجا و با استفاده از نورهای نئونی قرمز بازسازی کرده نشان از وابسته بودن فکر کارگردان به اثر آمریکایی دارد.
کارگردان زن فرانسوی سعی دارد در اثر خود مخاطب را درگیر دنیای مردسالاری کند که زن در آن به حاشیه رفته است. در این دنیا قرار است زنها هر کاری را برای رضایت مردان ناراضی انجام دهند. از سویی دیگر مقولهی شکارهای غیرقانونی نیز در این فیلم بهنوعی قرار است کاراکترهای مرد را تبدیل به گونهی شکارچی در دل جامعه نشان دهد. کارگردان اما نمیتواند با استفاده از یک ریسمان محکم این خردهروایتها را به یکدیگر وصل کند. این پاشیدگی تکههای روایت در این فیلم باعث میشود چنین حس کنیم که خود کارگردان نیز از اینکه در حال ارائهی تصویری دیگر از فیلم محصول ۲۰۱۰ با نگاهی فمینیستی است لذت میبرد. اما اینکه مخاطب بتواند این دنیا را بپذیرد مقولهای دیگر است که هیچگاه مد نظر کارگردان نبوده است.
خانم مازویی پس از اینکه روایت را کاملاً وارد دنیای «گیوم» میکند و حال از طریق او به پیرامون خود مینگرد، جسدهای بیجان زنهای جوانی را تصویر میکند که همهاشان به همان سبکی که آرماند مرتکب قتل شده جاناشان را از دست دادهاند. بهنظر میرسد کارگردان بهعمد چند تکه از پازل را در پردهی دوم از دید مخاطب پنهان میکند تا هیچگاه به او این اطمینان را ندهد که آرماند قاتل همهی این زنهاست. اما خانم مازویی این کار را بسیار خام انجام میدهد. بگذارید اینگونه بگوییم که عنوان فیلم نام باشگاه بولینگی است که از پدر گیوم و آرماند به گیوم رسیده و چون آرماند فرزند ناشمروع پدر بوده، چیزی به او نرسیده است. در نتیجه گیوم با ترحم برادرانه مدیریت باشگاه را به آرماند میدهد. خانم مازویی در فیلم خود اجازه نمیدهد باشگاه تبدیل به یک کاراکتر شود. این باشگاه میتوانست همچون پردهی اول تبدیل به مکانی شود که نگاههای از سر ضعف جنسی آرماند به زنان جوان آنچنان عمیق شود که مخاطب در برخی از صحنهها آزار ببیند. اما این کارگردان در یک چرخش عجیب و بدون منطق باشگاه و سگ باشگاه را عملاً از دایرهی میانی روایت خارج میکند. این فیلم در پردهی اول خود چنان با قدرت آغاز میشود که همه را دلگرم میکند که با نگاهی روانکاونه به مقولهی مرد، زن، نیاز و عطش جنسی و در نهایت تأثیر ناخودآگاه بر زندگی یک فرد قرار است مواجه شود، اما طولی نمیکشد که کارگردان در دنیای ژانر جنایی، درامی از هم پاشیده و در نهایت از دست دادن کنترل روی کاراکترهای اصلی غرق میشود و نمیتواند مسیر خود را بیابد. این فیلم مملو از پتانسیل اثری قابل تماشا و متوسط است که فقطوفقط از بینگاهی کارگردان آرمانگرای خود برای تصویر کردن یک پادآرمانشهر مردسالارانه ضربه خورده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.