مخزنی که گذشته را میبلعد
«سالموکجی: آب نجواگر» از همان افتتاحیه در مسیری آشنا برای سینمای دلهره قدم میگذارد. تصویری ثبتشده، مکانی دورافتاده، گروهی که برای کشف چیزی ناشناخته وارد محیط میشوند و نخستین نشانههایی که قرار است مخاطب را میان واقعیت و توهم معلق نگه دارند. این عناصر بهخودیخود تازه نیستند و فیلم نیز تلاشی برای پنهانکردن این آشنایی ندارد. اما تصمیم درست لی سانگمین این است که خیلی زود تلاش میکند از دل همین قراردادهای آشنا، هویت مستقلی برای جهان خودش بسازد.
کلیشه در اینجا لزوماً نقطهضعف نیست. کارگردان ابتدا از قواعدی استفاده میکند که مخاطب ژانر آنها را میشناسد و بعد آرامآرام همان شناخت را علیه او به کار میگیرد. آنچه در ابتدا میتواند یک رخداد ماورایی ساده بهنظر برسد، در ادامه تبدیل به تردیدی دربارهی واقعیت خود مکان میشود. آیا چیزی واقعاً در این مخزن حضور دارد؟ آیا آنچه شخصیتها میبینند روح است، خاطره است یا تصویری که خود سالموکجی از ذهن آنها بیرون میکشد؟ فیلم زمانی بهترین عملکردش را دارد که پاسخی قطعی به این پرسشها نمیدهد.
مهمترین موفقیت فیلم خود سالموکجی است. مخزن نه پسزمینهی داستان، بلکه بهتدریج تبدیل به مرکز ثقل آن میشود. جادهها، آب، تاریکی، مرز نامشخص خشکی و مخزن و مسیرهایی که ظاهراً باید به جایی برسند اما دوباره شخصیتها را به نقطهای آشنا بازمیگردانند، همگی باعث میشوند مکان هویتی مستقل پیدا کند. کارگردان میفهمد که ترس در چنین فضایی الزاماً از ظاهرشدن موجودی در گوشهی قاب نمیآید؛ گاهی همین ناتوانی در تشخیص اینکه کجا ایستادهای و از کدام سمت آمدهای میتواند کافی باشد.
در میانهی فیلم، این منطق به بهترین شکل خودش را نشان میدهد. جغرافیای سالموکجی بهتدریج از چیزی قابل اندازهگیری به فضایی ذهنی تبدیل میشود. شخصیتها تلاش میکنند راه خروج را پیدا کنند، اما هر مسیر انگار آنها را بیشتر درون مکان فرو میبرد. مخاطب نیز همزمان بخشی از همین گمشدگی را تجربه میکند. مسئله این نیست که نقشهی فیلم مبهم است؛ مسئله این است که خود مکان به شکلی طراحی شده که انگار دیگر نمیتوان به منطق جغرافیایی آن اعتماد کرد.
همین ویژگی باعث میشود حلقهی گرفتارشدن شخصیتها تبدیل به یکی از عناصر اصلی هیجان شود. تصمیمهای آنها از جنس همان حماقتهای آشنای فیلمهای ضعیف وحشت نیست که شخصیت مجبور باشد کاری نامعقول انجام دهد تا داستان ادامه پیدا کند. اینجا مشکل این است که هیچ راهی قابل اعتماد نیست. تلاش برای خروج خودش تبدیل به بخشی از دام میشود. شخصیتها تصور میکنند دارند از سالموکجی دور میشوند، اما مکان مدام آنها را درون خودش بازتعریف میکند.
گروه شخصیتها نیز در این میان یکی از نقاط قوت فیلم است. هرکدام از آنها نسبت متفاوتی با امر نامرئی دارند. یکی انکار میکند، دیگری میخواهد ثبت کند، یکی به دنبال توضیح منطقی است و دیگری زودتر از باقی افراد حضور چیزی ناشناخته را میپذیرد. این تفاوت باعث میشود هر رخداد ترسناک فقط تکرار واکنش قبلی نباشد. سالموکجی در برخورد با هرکدام از این آدمها چهرهی تازهای پیدا میکند.
سهجونگ در این میان کارکرد مهمی دارد. علاقهی او به ثبت تصاویر و تولید محتوای ترسناک فقط ویژگیای تزئینی برای شخصیت نیست. حضور او پلی میان افسانهی شهری و مخاطب امروزی میسازد. امروز بسیاری از همین افسانهها نه از طریق قصهگویی سنتی، بلکه از طریق دوربین، تلفن، تصاویر اینترنتی و ویدئوهایی که قرار است چیزی ناشناخته را ثبت کنند دوباره زنده میشوند. فیلم از این ابزارها بهخوبی استفاده میکند و آنها را فقط به وسیلهای برای ایجاد ترس ناگهانی تقلیل نمیدهد.
دوربین، مسیریاب، تلفن و ابزارهای تشخیص موجود زنده همگی به بخشی از رابطهی شخصیتها با مکان تبدیل میشوند. آدمها برای فهمیدن سالموکجی به فناوری پناه میبرند، اما همین ابزارها بهتدریج میزان ناتوانیشان را آشکار میکنند. آنچه قرار بود واقعیت را ثبت کند، خودش تبدیل به واسطهای برای شککردن به واقعیت میشود.
نورپردازی نیز دقیقاً در همین مسیر کار میکند. بخش بزرگی از ترس فیلم در تاریکی ساخته میشود، اما تاریکی صرفاً وسیلهای برای پنهانکردن موجودات نیست. نورهای محدود و موضعی، از چراغقوه گرفته تا صفحهی ابزارهای الکترونیکی، قاب را به بخشهایی کوچک و قابل دیدن تقسیم میکنند و هر چیزی بیرون از این محدوده را به امکان حضور تبدیل میکنند. مخاطب نمیترسد چون چیزی را دیده؛ میترسد چون نمیداند در بخش ندیدهی تصویر چه چیزی ممکن است وجود داشته باشد.
صدا نیز این فضا را کامل میکند. صدای آب، سکوتهای محیطی، صداهایی که منشأشان روشن نیست و لحظاتی که فیلم برای ترساندن ناگهانی مخاطب آماده میشود، همگی بهدرستی زمانبندی شدهاند. این ترساندنها نیز برخلاف بسیاری از آثار این ژانر بیمحابا خرج نمیشوند. فیلم معمولاً پیش از هر ضربه، انتظار میسازد و همین اقتصاد باعث میشود تأثیر آنها باقی بماند.
مهمتر اینکه ترس فیلم پس از پایان هر صحنه تمام نمیشود. سالموکجی از آن مکانهایی است که فیلم موفق میشود حضورش را در ذهن مخاطب نگه دارد. ترس اصلی نه از یک چهره یا روح مشخص، بلکه از این تصور میآید که شاید خود مکان بتواند چیزی را در ادراک انسان تغییر دهد. همین ویژگی باعث میشود پس از پایان فیلم نیز نوعی توهم حضور باقی بماند.
روحهای فیلم نیز از همین منطق پیروی میکنند. آنها موجوداتی مستقل نیستند که هرکدام داستان و قاعدهی مشخصی داشته باشند. بیشتر شبیه ابزارهایی در دست خود سالموکجیاند. گذشته و اکنون درون این مکان روی هم میافتند و روحها به شکلهایی از همین گمشدگی تبدیل میشوند. انگار مخزن آدمها را فقط در جغرافیا گم نمیکند؛ آنها را در گذشته، خاطره و ترومای خودشان نیز سرگردان میکند.
اینجاست که بزرگترین ضعف فیلم نیز خودش را نشان میدهد. سو-این میتوانست مرکز کامل این منطق باشد. ترس او از آب، تجربهی نزدیک به مرگ و گذشتهای که کارگردان آگاهانه بخش بزرگی از آن را حذف کرده، ظرفیت این را داشت که سالموکجی را از یک مکان ترسناک به مکانی تبدیل کند که دقیقاً میداند چگونه زخم هر فرد را علیه خودش استفاده کند. اگر گذشتهی سو-این بیشتر ساخته میشد، ترس او از مخزن فقط واکنشی لحظهای نبود؛ تبدیل میشد به بازگشت چیزی که سالها از آن گریخته است.
اما این پیوند هیچگاه کامل نمیشود. فیلم اشاره میکند، اما پیش نمیرود. سو-این گذشتهای دارد که باید در اکنونش نفوذ کند، اما روایت پیش از آنکه این اتصال شکل بگیرد از آن عبور میکند. نتیجه این است که شخصیت اصلی در مقایسه با خود مکان کوچکتر باقی میماند. سالموکجی بهخوبی ساخته شده، اما انسانی که قرار است بیشترین ارتباط روانی را با آن داشته باشد، آنقدر که باید شکل نمیگیرد.
رابطهی سو-این و گیته نیز قربانی همین فشردگی است. گذشتهی این دو میتوانست یکی دیگر از راههایی باشد که مخزن از طریق آن شخصیتها را در خاطراتشان گرفتار کند. اگر این رابطه عمق بیشتری داشت، نماهای پایانی نیز وزن عاطفی متفاوتی پیدا میکردند. مسئله دیگر فقط گرفتارشدن در یک مکان نبود؛ گرفتارشدن در رابطهای بود که هنوز چیزی از آن باقی مانده است.
گیوسیک نیز با همین مشکل وارد فیلم میشود. حضور او یکی از منابع مهم تعلیق است و فیلم میداند چگونه از بازگشت شخصیتی که وضعیتش روشن نیست ترس تولید کند. اما چون پیشداستان او بهاندازهی کافی ساخته نشده، حضورش بیشتر به تزریق ناگهانی ترس شباهت پیدا میکند. خود ورود و رفتار او کار میکند، اما چیزی که باید پیش از ورودش ساخته میشد ناقص مانده است.
فیلم در استفاده از آیینها نیز تصمیم هوشمندانهای میگیرد. پیرزن مرموز، سنگها، نمک و چاقو برای مدتی این تصور را ایجاد میکنند که شاید برای سالموکجی قواعدی مشخص وجود دارد و شاید بتوان از طریق آیینی خاص از آن نجات پیدا کرد. اما فیلم این عناصر را به قانون قطعی جهان تبدیل نمیکند. آنها نیز میتوانند بخشی از همان توهم باشند.
این انتخاب اهمیت زیادی دارد. اگر فیلم در پایان توضیح میداد که برای شکستدادن سالموکجی کافی است مجموعهای از اعمال مشخص انجام شود، مکان بلافاصله از موجودی رازآلود به معمایی قابل حل تبدیل میشد. قدرت فیلم دقیقاً در این است که اجازه نمیدهد چنین اتفاقی رخ دهد. حتی آیین نیز شاید چیزی باشد که خود مکان برای ادامهی بازی با ذهن شخصیتها ساخته است.
به همین دلیل تصمیم پردهی سوم برای پیروز نگهداشتن مکان یکی از بهترین انتخابهای فیلم است. «سالموکجی: آب نجواگر» قرار نیست دربارهی انسانهایی باشد که راز مخزن را کشف میکنند و آن را شکست میدهند. خود مخزن باید تا پایان بزرگتر از شخصیتها باقی بماند. آنها وارد جهانش شدهاند، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که قواعد این جهان را بفهمند یا حتی واقعاً از آن خارج شوند.
تنها جایی که فیلم بهطور محسوسی از فضای ساختهشدهی خودش بیرون میزند، یکی از جلوههای ویژهی انتهای پردهی سوم است؛ لحظهای که دختر زیر ماشین کشیده میشود. تصنعیبودن تصویر درست در نقطهای ظاهر میشود که فیلم تا آن زمان بخش زیادی از ترسش را بر ندیدن، انتظار و ابهام بنا کرده است. همین آشکارشدن ضعیف برای لحظهای از ارزش دلهره کم میکند. خوشبختانه این مشکل محدود به همان بخش باقی میماند و به کلیت طراحی ترس سرایت نمیکند.
ریتم نیز از نقاط قوت اثر است. فیلم بهتدریج سرعت و فشار را افزایش میدهد و این افزایش همزمان با پذیرش گمشدگی شخصیتها اتفاق میافتد. در ابتدا هنوز تصور میکنند با مجموعهای از اتفاقات قابل توضیح روبهرو هستند، اما هرچه جلوتر میروند، هیجان ناشی از تلاش برای خروج با ترس ناشی از پذیرش ناشناخته ترکیب میشود.
«سالموکجی: آب نجواگر» را بیش از آنکه اثری آیینی بدانیم باید در امتداد فیلمهای دلهرهآوری دید که از افسانههای شهری تغذیه میکنند. آیین در آن وجود دارد، اما مرکز جهان نیست. مرکز جهان همان مکان است؛ جایی که میتواند افسانه، فناوری، روح، خاطره و توهم را همزمان درون خودش جذب کند.
شاید بهترین تصمیم لی سانگمین این باشد که در پایان حاضر نمیشود راز سالموکجی را قربانی توضیح کند. بسیاری از فیلمهای دلهره تا زمانی ترسناکاند که نمیدانیم با چه چیزی روبهرو هستیم و درست در لحظهای که شروع به توضیحدادن میکنند، نیروی خود را از دست میدهند. این فیلم تا حد زیادی از چنین دام آشنایی فرار میکند.
بااینحال حذف گذشتهی سو-این اجازه نمیدهد اثر به همان اندازه که از نظر مکانی موفق است، از نظر شخصیتی نیز دوام پیدا کند. سالموکجی میتوانست فقط محل گمشدن آدمها نباشد؛ میتوانست جایی باشد که گذشتهی هرکدام را دوباره مقابلشان قرار میدهد و آنها را در چیزی عمیقتر از جغرافیا گرفتار میکند. فیلم این امکان را میشناسد، اما دربارهی شخصیت اصلیاش تا انتها از آن استفاده نمیکند.
«سالموکجی: آب نجواگر» در بهترین لحظاتش نشان میدهد برای ساختن دلهره همیشه لازم نیست هیولایی را به مخاطب نشان داد. کافی است مکانی بسازی که مخاطب دیگر به جاده، نور، خاطره و حتی آنچه با چشم خودش میبیند اعتماد نکند. آدمها وارد سالموکجی میشوند تا چیزی را ثبت کنند، اما در نهایت این سالموکجی است که آنها را درون خودش ثبت میکند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.