ملودرام آنارشیستی بهسبک سامورایی
بیشک تعداد طرفداران مانگاهای ژاپنی چیزی بیش از حد تصور است. دوستانی را میشناسم که با انیمههایی که از روی مانگاها ساخته شدهاند چیزی بیش از ۱۷ سال و هر هفته درگیر هستند. شاید شخصی مانند من نتواند آنها را درک کند اما لذتی که از تماشای آن ۳۰ دقیقه در هفته نصیب آنها میشود پایههای مستحکم استودیویی شبیه جیبلی را میسازد. بهندرت اتفاق افتاده که یک مانگا تبدیل به یک فرنچایز سینمایی شود. اما از سال ۲۰۱۴ بود که مانگای رورونی کنشین خود را در قالب یک فرنچایز سینمایی دید. همهی مانگابینها بهعلاوهی مخاطبان سینمای اکشن، رزمی، فانتزی و تاریخی جذب این جذابیت بصری شدند. اما مشکلی که هیچگاه در قسمتهای مختلف این فرنچایز سینمایی رفع نشد همان اصالت ژاپنی بود. یادم میآید که میازاکی، هنگامی که قرار بود انیمههای استودیوی جیبلی را در آمریکا اکران کنند، ابتدا در مقابل فشار استودیوهای پخش کنندهی آثار عقبنشینی کرد و انیمهها با ویرایشهایی متناسب با ذائقهای که هالیوود برای مخاطبان خود ساخته چیزی نبودند که میازاکی ساخته بود. بههمین سبب است که همیشه به مخاطبان انیمههای ژاپنی توصیه میشود تا نسخهی ژاپنی را تهیه کنند.
حال و روز فرنچایز رورونی کنشین نیز جدای از این نیست و متناسب با ذائقهی تحمیلی مخاطبان سینمای اکشن و ملودرامهای فانتزی ساخته شده است. اما فراموش نکنیم که این مانگا یکی از پرطرفدارترین مانگاهای ژاپنی است و اتفاقاً انیمهای با نام «جنایت و عدالت» که از روی آن ساخته شده است هنوز هم میان انیمهبینها پرطرفدار است. شاید نیازی به مرور هستهی اصلی داستان نباشد اما اگر مخاطبی سریهای قبل فیلم را ندیده باشد با فلشبکهایی که در طول این فیلم با آنها مواجه میشود در درک داستان به مشکلی برنخواهد خورد. مخاطبان این نوع سینما اگر هم سریهای قبلی را مشاهده نکرده باشند احتمالاً با جذابیتی که در اثر مشاهده میکنند مجاب به تماشای سریهای قبل نیز خواهند شد.
این فرنچایز برعکس نمونههای مارول و دیسی بسیار در پرداخت شخصیتهای خود مته به خشخاش میگذارد و سعی میکند با اتمام هر سری غبار زمان را بر فضای داستان و شخصیتها بیندازد. اما مشکل اصلی در بخش پایانی آن نوعی عجله در قصهپردازی است. از کارگردانهای ژاپنی که چندان با عجله آشنا نیستند و حاضرند یک سری را تا جایی که میتوانند ادامه دهند بعید است که چنین روایتی را در پردهی اول با عجله آغاز کنند. از سویی دیگر شخصیتهای شریر آنطور که از یک اقتباس انتظار میرفت پرداخت نشده بودند. بههمین دلیل است که فیلم را همچون ریل قطاری میبینیم که برای شخصیت باتوسای پاکسازی میشود تا بی هیچ دردسری به درون معنای عدالت و قضاوت و انتقام برود. از سویی دیگر کفهی ترازو در میان این هرجومرج و خشونت بهنفع یک ملودرام سنگینی میکند. اگر قرار است رگههایی از عاشقانهای شرقی را در یک اثر کاملاً خشن و فانتزی ببینیم نمونههای «شینوبی» و حتی «قهرمان» بسیار قابل تأملتر هستند. بههمین سبب است که بار ملودرام روایت کمی بیش از حد سنگین است و روایت را از تعادل خارج میکند. در هر حال این مجموعه برای مخاطبان و علاقهمندان به اقتباسهای سینمایی از مانگاهای ژاپنی جذابیت خاص خود را دارد و میتوان از این حیث به آن احترام گذاشت.