خانم فیلمساز حتی تنهی نرمی هم به اثر مارکو فرری نزد
فیلم «زن میمونی»، محصول ۱۹۶۴ و اثر آقای «مارکو فرری»، در باب زنی بود که از زمان تولدش همچون مردان همهی بدن و صورتاش مملو از مو میشد. او در جامعهی آن زمان تبدیل به منبع درآمدی شده بود که از طریق نمایش باعث سودآوری شود. آقای فرری در کمدی سیاه خود این رخوت و بدفهمی عمدی مردمان جامعه را بهخوبی تصویر کرد و نشان داد که جامعه چگونه بهراحتی میتواند از یک اختلال ژنتیکی در یک فرد عادی داستانهای محیرالعقول بسازد و برای تماشای آن فرد عادی و معمولی پول بپردازد. در داستان آقای فرری حتی پس از مرگ آن زن نیز جامعه دست از سرش برنداشت. آن فیلم برگفته از زندگی یک زن مکزیکی در قرن نوزدهم با نام «جولیا پاسترانا» بود. حال خانم «استفانی دی جوستو» در دومین اثر بلند داستانی خود قصد دارد داستان خود را از درون روایت آقای فرری و زندگینامهی جولیا بیرون بکشد و با تلفیق این دو زنی را در قرن نوزدهم فرانسه به تصویر بکشد که درگیر همین اختلال است.
خانم دی جوستو کاراکتر اصلی خود، رزالی، را در خانهی پدری به تصویر میکشد و از همان ابتدا این بذر شک را در ذهن مخاطب میکارد که رزالی و پدر ناگفتهای دارند. سپس این دو همراه با جهاز رزالی بهسوی خانهی مردی میانسال با نام «ابل» حرکت میکنند. رزالی با در دست داشتن صلیبی با شمایل قدیسه ویلگفورتیس دائم از خدای خود میخواهد که این مرد عاشق او شود. اما در شب زفاف و هنگامی که قرار است اولین همآغوشی را تجربه کنند، ابل با زنی مواجه میشود که همهی بدناش را مو فرا گرفته است.
انتظار از روایت خانم دی جوستو پس از اولین برخورد ابل با خود واقعی رزالی این است که حداقل شانهبهشانهی اثر آقای فرری حرکت کند. اما این اتفاق رخ نمیدهد. گویا خانم دی جوستو خودش هم نمیداند باید به کدام سو حرکت کند. او هم قرار است در تلاشی قابل تقدیر مخاطب بدبین به فمینیسم هشتگی را درگیر روایتی در انتهای قرن نوزدهم و مواجههی مردمان با یک بیمار ژنتیکی کند و هم در عین حال طعنهای نرم به انباشت سرمایه بزند که از طریق آن کارگر حتی اختیار نوشیدن خودش را هم ندارد. او در هر دو مسیر ناقص است و همین باعث میشود که در نهایت از دل این روایت عاشقانهای ملو را بیرون بکشد.
تقابل رزالی با دنیای متوحشی که پایههایاش را مذهب و سنت محکم کردهاند آنقدر شیک و لوس است که گویی خود کارگردان هم نمیداند تاریخ روایتاش به دههی ۱۸۷۰ باز میگردد. خانم دی جوستو جسارتی از جنس مارکو فرری و فونتریه را ندارد که کاراکتر زن خود را در برابر این توحش قرار دهد. روایت او حرف جدیدی ندارد، هر چند خودش در روایت این ادعا را دارد که رزالی چیزی جدای از «ماریا»ی آقای فرری است. اما در قیاس این دو اثر با یکدیگر متوجه میشویم که اثر خانم دی جوستو در برابر فیلم «زن میمونی» بیشتر شبیه یک عروسک باربی ریشدار در فضایی شیک است؛ فضایی که کارگردان در قاببندیهایاش سعی دارد آن را تبدیل به قابهای رنگی یک دنیای فانتزی کند. مخاطب در این اثر باید به اندازهی تکتک خطوط جسم برنده روی ساعد دستهای رزالی رنج بکشد، اما خانم کارگردان این رنج را به اشتراک نمیگذارد و در نهایت همچون آثار دیزنی شاهزاده و شاهدخت را زیر آب رودخانه به آغوش یکدیگر فرا میخواند.
آنچه میتوان در این اثر بهخوبی درک کرد بازی ضعیف بازیگری توانا چون «نادیا ترسکویتس» است که در برابر «بونوآ مژیمل» این تفاوت بیشتر و بیشتر درک میشود. اگر نگاهی به عکسهای خانم «کلمنتین دله» که این کاراکتر از روی آن اقتباس شده بیندازیم، بهنظر میرسد خانم دی جوستو روایت خود را خوشبینانه بهسوی مسیری سوق میدهد که از طریق آن قرار نیست مخاطب رنج کلمنتین کافهدار را درک کند و فقط باید روایتی پوسترگونه را از آن مشاهده نماید. بازیگر زن این فیلم گویی از کالبد کلمنتین واقعی و رزالی قصه دور است و این اختلال ژنتیکی را درک نکرده است. به همین سبب است که روایت آقای فرری همچنان آن توحش مد نظر را در ساختار کمیک خود خیلی خوب و گویا به مخاطب ارائه میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.