پوستر فیلم روهان در لوور

ژاپنی‌ها در تصویر انتزاع توانمند هستند

روهان در لوور
Rohan at the Louvre
محصول ۲۰۲۳ – ژاپن
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

گاهی می‌توان از درون یک درام به انتزاع وارد شد و گاه از طریق ژانرهایی که هیچ‌گاه به ذهن مخاطب خطور نمی‌کنند می‌توان دنیایی را خلق کرد که هر مخاطبی قادر باشد در آن به گشت‌و‌گذار بپردازد. این نوع ورودها در دنیای هنر به آسانی یک انتخاب از سوی هنرمند خلاق هستند؛ از نقاشی تا سینما. ژاپنی‌ها سال‌های بسیاری‌ست که از طریق مانگاهای خود مخاطب را به درون دنیاهای تودرتوی بسیاری برده‌اند. نکته‌ی مشترک در بسیاری از این مانگاها درون‌مایه‌های اخلاقی و انسانی نهفته در پس آن همه شلوغی‌ست. به‌طور مثال در هیاهوی یک آخرالزمان ممکن است در انتها متوجه شوید که کل این اتفاقات کابوسی بوده که حین یک کمای طولانی از ذهن کاراکتر اول گذشته است. آقای «کازوتاکا واتانابه» در اثر جدید خود به سراغ مانگا نرفته است، بلکه کاراکتر اصلی‌اش را یک مانگاکا قرار داده که به‌دنبال سیاه‌ترین رنگ است.

«روهان کیشیبه» یک مانگاکای معروف است که تمام تمرکز زندگی‌اش را روی پیدا کردن اصیل‌ترین و طبیعی‌ترین رنگ‌ها گذاشته است. کارگردان روایت خود را با همین وسواس روهان آغاز می‌کند. اما در همین حین مخاطب را در بطن رخدادهایی فانتزی نیز قرار می‌دهد. روهان قادر است جمجمه‌ی انسان‌ها را بشکافد و از طریق آن‌ها تمام خاطرات گذشته‌ و ثبت‌شده در ذهن مردمان را بخواند. او مانگاهای خود را از همین طریق کامل می‌کند. اما روایت قرار نیست ما را در همین شش‌و‌بش توانایی‌های روهان نگاه دارد، بلکه به خانه‌ی اول خود و جست‌و‌جوی این هنرمند برای پیدا کردن سیاه‌ترین رنگ بازمی‌گردد. آقای واتانابه کاراکتر خود را در دنیایی کاملاً انتزاعی و خلوت در برابر مخاطب قرار می‌دهد. به‌همین سبب است که برعکس اکثر آثار ژاپنی، با روایتی مواجه هستیم که همچون یک درام کاراکتر خود را اسیر تنهایی‌ها می‌کند و او را به‌عمد عزلت‌نشین کرده است. همه‌چیز پس از شرکت روهان در یک حراجی عوض می‌شود. روهان یک تابلوی نقاشی را که سیاهی مطلق است می‌خرد و پس از این فیلم وارد لایه‌هایی متشکل از فلش‌بک‌ها و افسانه‌ها می‌شود.

زیبایی اثر آقای واتانابه همین گذرهای او به دنیای گذشته و سرگذشت‌هایی است که هر کدام مخاطب را با درون‌مایه‌ای تأثیرگذار مواجه می‌کنند. آقای واتانابه از طریق همین سیاهی به حسرت‌های گذشته‌ می‌رسد که همچون نفرینی باعث محو شدن انسان می‌شوند. او در همین رفت‌و‌برگشت‌ها بین گذشته و حال به کاراکتری چون «ناناسه» هم می‌رسد؛ کاراکتری که کارگردان او را در حاشیه نگاه می‌دارد تا به‌موقع در پرده‌ی سوم از او رونمایی کند. این گذرهای نرم و بدون هیچ شلوغی و هیاهویی باعث به دل نشستن این فیلم می‌شوند.

شاید یکی از حسرت‌ها در باب این اثر دنیای پهناور انتزاعی است که کارگردان آن را با خساست از مخاطب دریغ کرده است. زمانی که شخصیت‌پردازی‌ها درست هستند، منطق روایی از همان ابتدا مخاطب را شیفته‌ی دنیای قصه می‌کند و در نهایت مفصل‌های روایت به‌درستی باعث انعطاف قصه می‌شوند، چرا آقای واتانابه به‌راحتی قصه‌اش را از طریق دالانی تنگ به انتها نزدیک می‌کند. این روایت از آن دست آثاری است که با وجود تکثر درون‌مایه‌های‌اش، به‌راحتی هر کدام از آن‌ها را در برهه‌ای از زمان خود در ذهن مخاطب ماندگار می‌کند. مخاطب در این اثر هم شاعرانه‌ای ملیح را مشاهده می‌کند، هم هیجانی انتزاعی، هم دلهره‌ای از جنس هنر و در نهایت طعنه‌ای تلخ به خرافات را در برابر چشمان خود می‌بیند. آقای واتانابه در این اثر نشان می‌دهد که باید منتظر هنرنمایی‌های دیگر او در سینمای ژاپن باشیم. شاید مخاطب پس از تماشای این فیلم، هر بار سیاهی را تماشا کند به‌ناگاه و برای لحظه‌ای در حسرت‌هایی سیر کند که از طریق گذشته روی ذهن او آوار می‌شوند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟