برخی روایتها فقط مضحک هستند و نه کمدی
«کسپر کریستنسن» و «آنتونی هاینز» را میتوان با سری فیلمهای کمدی-فکاهی «دلقک» و «برات» به یاد آورد. حال این دو کارگردان طنزپرداز در همکاری با یکدیگر قصد دارند از فضای آثار قبلی خود دور شوند و کمدی دیگری را تصویر کنند.
روایت «رباتها» تلاش نافرجام دو کارگردان برای دوری از کمدی-فکاهی است. آنها قصد دارند با خلق کاراکترهای همسان ربات-انسان کورهراهی را برای فرار از آثار گذشتهی خود پیدا کنند. اما این کورهراه بنبست است و هیچگاه آنها را به مسیری که میخواهند نمیرساند. هر دو کارگردان ابتدا در شخصیتپردازی لنگ میزنند. آنها از بازیگری چون «جک وایتهال» استفاده کردهاند تا لهجهی بریتانیایی او بتواند در میان انبوه لهجههای آمریکایی تعادل ایجاد کند. اما این بازی با لهجهها بهسبب دیالوگنویسی ضعیف و البته بازی بسیار ضعیف وایتهال در نمیآید. در مقابل این بازیگر «شیلین وودلی» وجود دارد. وودلی بهدرد آثار کمدی نمیخورد. این را هر کارگردان صاحب فکری در هالیوود میداند. وودلی در میان آثار درام بزرگ شده است و تلاش برای شکستن این ساختار در او کاری عبث است. در هر حال برای هر بازیگر در هر ژانری نقطهی شروعی وجود دارد، اما این اثر بهطور حتم نباید اولین تجربهی وودلی در سینمای کمدی لقب میگرفت. وودلی در فیلم «اولاد» محصول ۲۰۱۱ در نقش دختر بزرگ خانواده نقشآفرینی کرد. البته که او در آن اثر در کنار بازیگری چون «جورج کلونی» به ایفای نقش میپرداخت و کمدیهای موقعیت بهشیوهی کلونی تصویر میشدند. اما وودلی از آن اثر تاکنون حتی بهاندازهی یک قاب در کمدی-فکاهی بازی نکرده است. حال این بازیگر بدون هیچ تجربهای وارد فضایی میشود که فقط اوست و بازیگر مقابلاش. در برابر ضعف وایتهال نگاه مخاطب فقط به وودلی است. این ترکیب ناموزون سکانسهایی را خلق میکند که حتی لوس هم نیستند. هر دو بازیگر فقط ادای دیالوگ میکنند و اکتی وجود ندارد. به سکانسهایی که این دو قرار است سربهسر یکدیگر بگذارند دقت کنید. هر دو کارگردان طنزپرداز بهراحتی روایت خود را با این ترکیب ناهماهنگ بازیگران سوزاندهاند.
اگر بخواهیم نقصهای عدیدهی شخصیتپردازی این روایت را نادیده بگیریم، روایت عریانی میماند که نه منطق دارد و نه سعی در خلق موقعیتهایی میکند که بتواند مخاطب را درگیر خود کند. هر دو کارگردان سعی دارند در مسیر کمدیهای میانه گام بردارند. اما حتی یک کمدی میانهی متوسط را هم ارائه نمیدهند. در نتیجه آن چیزی که در این قابها میبینیم جز تلاشی نافرجام از سوی دو کارگردان طنزپرداز نیست. آثار کمدی این دو کارگردان بهنوعی اکستریم بودهاند. آنها در این اثر سعی کردهاند روایت را کمی متعادل کنند. اما اشتباه آنها درست در همینجاست که این میانهروی را بلد نیستند. هایتز و کریستنسن باید مسیر خود را ادامه دهند. اینگونه تغییر مسیرهای ناگهانی باعث دوری آنها از دنیایی میشود که تاکنون ساختهاند.
فیلم «رباتها» بهاندازهی یک سکانس هم نمیتواند مخاطب سینمای کمدی را سرگرم کند. این فیلم شبیه فرنکشتاینی سینمایی است که دو کارگردان سعی دارند از تکههای آثار قبلی خود روایتی جدید را بیرون بیاورند. اما این فرنکشتاین حتی جان نمیگیرد و جز یک کالبد ساکن چیزی نیست. بهنظر میرسد همکاری این دو کارگردان در این فیلم نتیجهی عکس داده و روایتی حتی متوسط هم از درون آن بیرون نیامده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.