«والنتین واسیانوویچ» یکی از آن کارگردانهاییست که میتوان با مرور کارنامهی فیلمسازیاش به همان تعریف هویتمندی در یک سینماگر رسید. او کار خود در سینما را با فیلمبرداری آغاز کرد و سپس در دو اثر کمدی و مناسبتی وارد دنیای کمدی-ابزورد شد. واسیانوویچ در همین حین در دنیای سینمای مستند هم خود را آزمود تا بتواند به فرمی مد نظرش در تصویر برسد. از سال ۲۰۱۷ و با فیلم «سطح سیاه»، واسیانوویچ آنچه در قاب میخواست را به رخ کشید. در سال ۲۰۱۹ فیلم «آتلانتیس» فرم او را جهانیتر کرد و حال در آخرین اثر خود با نام «انعکاس» به آن وحدت فرمی مد نظرش رسیده است.
پس از تماشای فیلم ناخودآگاه بهیاد روی اندرسون و دوربین ساکناش میافتیم. دوربین واسیانوویچ نیز حرکتی ندارد و هر برش بهمنزلهی پایان سکانس است. در این اثر ۲۵ سکانس و ۲۵ برش را شاهد هستیم. دوربین فقط در ۳ سکانس بهصورت استیدیکم حرکت میکند. فاصلهی دوربین از سوژهها در بیشتر سکانسها لانگشات است و فقط در سکانس آخر مدیومشات را شاهد هستیم. واسیانوویچ در فیلم خود از کمترین دیالوگ ممکن استفاده کرده است و سعی دارد با بالا و پائین کردن زمان سکانسها ضربآهنگ اثر را دچار نوسان کند. دوربین ساکن است، هیچ برشی در تقابل کاراکترها نداریم و گاهی حتی کاراکتر در مرکز قاب به خواب رفته است، اما زمانی که اثر را در کلیت خود مشاهده میکنیم با توالی سکانسهای کوتاه تا قبل از سکانس ۶، طولانیتر شدن سکانسها بین سکانس ۶ تا سکانس ۲۰ و دوباره کمتر شدن زمان تا سکانس آخر مواجه هستیم. واسیانوویچ در درام خود هم با قاب سخن میگوید و هم از طریق کاراکترها.
«سرهی» یک پزشک جراح است که در سال ۲۰۱۴ به جنگ در مناطق جداییطلب اوکراین فرستاده میشود و در استان دونتسک اسیر میشود. اما داستان این نیست. سکانس افتتاحیه تولد فرزند سرهی است و او همچون یک مهمان به این جشن دعوت شده است. سرهی با «آندری»، همسر جدید زن سابقاش، کمی مکالمه میکند. تنهایی و رخوت در زندگی این جراح عمومی موج میزند. زمانی که دختر نوجواناش از او دربارهی به جنگ نرفتن میپرسد، هیچ پاسخی ندارد. اما در سکانس بعدی او در منطقهی جنگی و سوار بر جیپ در حال مأموریت است. این فیلم داستان زندگی سرهی و بختیست که جنگ با همهی رنجاش به او هدیه میدهد؛ دوباره ساختن زندگی. او از جنگ فیزیکی و کلاسیک همچون راه برونرفتی برای دوباره ساختن زندگی استفاده میکند. واسیانوویچ سرهی را در گذر زندگی دوباره به زندگی بازمیگرداند. قابهای او در هر سکانس بخشی از زندگی را در برابر مخاطب قرار میدهند و این زندگی آنقدر طعم حقیقت دارد که مخاطب در سکانس آتشزدن جسد کبوتر بوی چوب و کاغذ را حس میکند. یا در سکانس ۶ که اولین حرکت دوربین را شاهد هستیم، با اولین حرکت استیدیکم و خیز اپراتور از پشت میز گویی مخاطب هم همراه او بالا و پائین میشود. دوربین واسیانوویچ همچون مخاطبی نظارهگر درست مقابل سوژهها ایستاده و کنشوواکنش آنها، تنهاییاشان و در نتیجه تصمیم به تغییر روند زندگی را شاهد است.
واسیانوویچ در این اثر به آن وحدت فرمی مد نظرش رسیده است. اما زمانی که بخواهیم قاب او را با روی اندرسون مقایسه کنیم، میتوان گفت که او باز هم میتواند به کمالگرایی در فرم نزدیکتر شود. بیشک باید منتظر اثر بعدی این کارگردان اوکراینی بود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.