آیا رستگاری وجود دارد؟
«جیمی کالن» بعد از نزدیک به یک دهه به روستای زادگاهاش برمیگردد تا از پدر و برادرش خداحافظی کند. او قصد خودکشی دارد. ورود او به زادگاهاش اما نه توسط برادر و پدرش و نه توسط دوستدختر قدیمی و مردم شهر مورد استقبال واقع نمیشود. هیچکس منتظر دیدن او که باعث خرابکاریها و ناامیدیهای زیادی در این شهر کوچک شده، نیست.
داستان «پسر ولگرد» یکی از داستانهای مهم و معروف کتاب مقدس مسیحیان، انجیل لوقا، است. در این داستان پدری دو پسر دارد. او اموالاش را میان آنها تقسیم میکند. پسر کوچکتر با رفتن از کنار پدر و انجام خوشگذرانیهای بسیار خیلی زود بدون داشتن چیزی به خانه باز میگردد. در بازگشت پدر با اینکه پسرش او را ترک کرده و اموالاش را در راههای ناپسندی خرج کرده با دیدن پسر به جای سرزنش او را میپذیرد و توبهاش را قبول میکند. این داستان در سنت یهودیان نیز به شکلی دیگر آورده شده و مورد ستایش است. داستان پسر ولگرد از سخاوتمند بودن خدا و اینکه گناهکار هر زمان که به سوی پروردگارش بازگردد پذیرفته میشود، حرف میزند. فیلم «رستگاری یک سرکش» با نیم نگاهی به این داستان روایت کمدی اما سیاهاش را آغاز میکند و به نقد انسان و افکاری که از گذشته به او ارث رسیده و به نوعی مقدس دیده میشود، میپردازد.
در فیلم «رستگاری یک سرکش» ما با دنیایی مواجه هستیم که در آن هیچکس نسبت به دیگری هیچ احساسی ندارد. همهچیز عادی است و کسی از اتفاقاتی که برای کس دیگری رخ میدهد نه غمگین و ناراحت و نه شاد و خوشحال میشود. همه با نوعی احساس بیتفاوتی تنها سعی میکنند آنچه لازم است را انجام دهند. زمانی که جیمی برای خرید طناب به ابزارفروشی میرود و خیلی عادی دلیل خریدش را دار زدن خود عنوان میکند، مغازهدار هم خیلی خونسرد میگوید:«پس به شما پیشنهاد میکنم به سراغ طناب ۱۴ میل بروید. خوب و قوی است.» یا زمانی که جیمی و «دیمن»، برادرش، مراسم تدفین پدر را به دلیل باران عقب میاندازند تنها واکنش مردم آن است که آیا هنوز هم میتوانند از ساندویچهای محل برگزاری مراسم بخورند؟! مسیر روایت این فیلم پر است از این اتفاقات کمدی که در کنار خندهدار بودن میتواند حسی آخرالزمانی را به ما منتقل کند. حسی که برخلاف وجود مذهب از نداشتن اخلاق در جامعه و زندگی امروزی حرف میزند. نفرینی که فرزندان این زمین را از سخن گفتن هم بازداشته است.
این فیلم همانطور که گفتیم با نیم نگاهی به داستانی مذهبی روایتاش را آغاز میکند و در ادامه در تمام مسیر خود بارها ارجاعاتی مستقیم یا غیرمستقیم به مذهب و خرافات قدیمی جا مانده از گذشته دارد. پدر برخلاف داستان «پسر سرکش» پسرش را نمیبخشد و سپس برای دادن اموالاش به آنها هم میخواهد او را در روزی آفتابی دفن کنند. انسان در بهشت بود. سیبی خورد. از بهشت بیرون رانده شد. سپس برای داشتن دوبارهی بهشت باید کاری انجام دهد مانند آفتابی کردن آسمان ابری و بارانی. اما شاید وضوح این نقد را بتوان در سکانس ورود جیمی به کلیسا بیش از همه دید. زمانی که مریم مقدس از جیمی سیگار میخواهد و از دلتنگی شدیدش برای کشیدن همین پک سیگار حرف میزند. در نهایت هم راه رستگاری جیمی هیچکدام از تلاشهایی که در مذهب یا در خرافاتی که از گذشته میگفتند، نبود. رستگاری جیمی در سادهترین اتفاقی بود که کاملاً زمینی هم دیده میشد.
«فلیپ دوهرتی» نمایشنامهنویس باسابقه در اولین اثر سینمایی خود که نویسندگی و کارگردانی آن را بر عهده دارد، نشان میدهد که هم قاب دوربین را میشناسد، هم با موسیقی و اثرات آن آشنایی دارد، هم طنز میداند و هم آنچه در ذهن دارد را به خوبی میتواند با تصویر به مخاطباش نشان دهد. فیلم او مانند فیلم «کالواری» جان مکدونا(۲۰۱۴) و «سوی دیگر امید» کائوریسماکی(۲۰۱۷) طنزی تلخ و تاریک دارد که نهیلیسم و پوچگرایی را هم میتوان در آن دید. دیالوگهایی که جیمی گاهی در کلام خود به کار میبرد میتواند به شدت پوچی زندگی را نشان دهد. دوهرتی اولین گام سینمایی خود را به بهترین شکل برداشته است و با نشان دادن افسردگی و ادغام سکانسهای سوررئالی با مضامینی مختلف به ما امید میدهد تا در آینده هم منتظر فیلمهایی زیبا و عمیق از او باشیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.