«شان بیکر» نمونهی آمریکایی برادران داردن است. او نیز مانند این دو فیلمساز بلژیکی دوربین خود را به آن بخش فراموششدهی جامعهی آمریکایی میبرد. اما تفاوت او با این فیلمسازان اروپایی در لحن روایتاش است. آسمان آثار او ابری و خاکستری نیستند و در عوض خورشید حضوری گرم و پررنگ دارد. اما خورشید در آثار او نه نشانهی امید بلکه سمبلی برای گندیده شدن همهچیز است. فیلمهای «نارنگی»، «پروژهی فلوریدا» و «ستارهی کوچک» را بهیاد بیاورید؛ انسانهای فراموششدهای که گاه در قامت یک مهاجر از همهجا رانده، گاه در قامت مادری مجرد که هیچ منبع درآمدی ندارد و چارهای جز به حراج گذاشتن بدناش ندارد قاب دوربین او را پر میکنند. شان بیکر برای دور ماندن از کلیشهی سانتیمانتالیسم هالیوودی از درونمایهی کمدی-ابزورد نهایت استفاده را میبرد و گاه مخاطب بیهیچ تمنای احساسی از سوی کارگردان به درون فضای فیلم پرتاب میشود.
فیلم جدید بیکر نیز در مسیر مشخص فیلمسازیاش قدم برمیدارد.
«مایکی»، بازیگر سابق فیلمهای هرزهنگارانه، با صورتی زخمی و ضربهخورده به درب خانهای میرود که مشخص است در حومهی شهر قرار دارد. مایکی شکستخورده از همسرش، «لکسی»، و مادرزناش درخواست میکند فقط برای یک دوش گرفتن به او اجازهی ورود بدهند. مایکی در همین افتتاحیه نشان از یک انسان به آخر خط رسیده که هنوز شکست را قبول ندارد و یک پرحرف به تماممعنا را دارد. او با بمباران جملات طرف مقابل خود را وادار به عقبنشینی لحظهای میکند و از همین فرصت برای پیشروی بیشتر نهایت بهره را میبرد. بیکر با کاراکتر مایکی نشان میدهد که زبان بیپرواتری نسبت به آثار قبلی خود پیدا کرده است. فیلمساز باز هم رویهی عریان دیگری از جامعهاش را نشان میدهد که بعید است در آثار استودیوهای بزرگ حتی نشانهای از آن را ببینید. دوربین کارگردانهای بلاکباستری شاید به این حاشیهها سری بزنند اما روتوش تصاویر آنقدر قاب را بزک کرده و غلو ستارههای بازیگر آنچنان فیلم را به سمتوسویی دیگر میبرند که مخاطب عام دلاش میخواهد در آن دنیا زندگی کند. اما در آثار بیکر حتی خورشید هم زشت میشود و با قابهایی بدون روتوش و بزک مواجه هستیم که گاه بیش از هر اثر دلهرهآوری وحشتِ به انتهای خط زندگی در جامعه رسیدن را در ذهن مخاطب ایجاد میکنند. در این فیلم مایکی یک شکستخورده در هر جنبهای از زندگی است و کارگردان هم سعی ندارد برای او جلسهی روایتتراپی بگذارد. دوربین فیلمساز فقط بخشی از این تاریکی دره را به مخاطب نشان میدهد. او کاراکتری را بهتصویر میکشد که با هر صد دلار خود را پادشاه میپندارد و با هر وسوسهای تمام مرزهای اخلاقی را رد میکند.
نکتهی مهم دیگر در آثار بیکر این است که او هیچگاه روایتاش را فراموش نمیکند. درست است که کاراکتر مایکی در سراشیبی سقوط قرار دارد اما کارگردان با ایجاد پیرنگهای فرعی کاراکتر خود را در برابر روزنههای امید قرار میدهد. اما این روزنهها هیچ شباهتی به نورهای امیدبخش هالیوود ندارند بلکه در ساختار روایت و متناسب با فضایی که کاراکتر در آن قرار دارد نمایان میشوند. برای کاراکتر مایکی نیز حضور دخترک نوجوانی که او را «توتفرنگی» مینامد همین نقش را بازی میکند. شاید بتوان این نگاه را در فیلم «آدم بد» کیم کی-دوک مشاهده کرد که وقتی کاراکتر در انتهای گودال قرار دارد عشق را در همین کادر معنا میکند؛ کاراکتر کیم کی-دوک معشوقه را به درون اتاق فاحشهها میبرد و کاراکتر بیکر معشوقه را به درون سایت هرزهنگاری. بههمین دلیل است که این سینما مخاطب را بیپرده به بخشی از جامعه میبرد که شاید هیچگاه نه آن فضا و نه آن کاراکترها را از نزدیک ببیند اما از درون قاب یک فیلم با آنها ساعاتی را زندگی خواهد کرد.
زیرنویس اختصاصی کانال یک فیلم، یک زندگی را از اینجا در دسترس است.