داستان دربارهی چند دختر و پسر است که برای یک پیادهروی طولانی و رسیدن به آبشاری با هم همراه میشوند. آنها در میانهی راه دربارهی مسیر آبشار دچار شک میشوند. اما به گفتهی یکی از آنها که از مسیر مطمئن بود، راهی را انتخاب کرده و مسیر را ادامه میدهند. در بین راه با یک خانه مواجه میشوند و برای اینکه از باران در امان باشند به درون آن خانه میروند. ورود آنها به خانه باعث میشود اتفاقات عجیبی برایشان رخ دهد.
داستان فیلم از همان ابتدا کلیشهی همیشگیای را بازگو میکند. با این کلیشه و با این آغاز، بیننده میتواند بفهمد مابقی فیلم چه خواهد شد. در خانه یکی از دختران توسط یک روح تسخیر میشود و شروع به کشتن دیگر افراد میکند. اما ای کاش داستان همان کلیشه را دنبال میکرد. کارگردان برای هیجان دادن به فیلم رخدادهای بیدلیلی را وارد داستان کرده است که حتی بینندهی غیرحرفهایِ اینگونه ژانرها را هم با دیدن فیلم، آن را به چالش میکشد. اولین سوال این است که چطور یک گروه که تمام امکانات مهم برای راهپیمایی را بههمراه آوردهاند، فکری برای یافتن مسیر نکرده بودند؟ آنها حتی میدانستند جایی که میروند تلفنهایشان هم آنتن ندارد، پس چرا حداقل با خود یک قطبنما بههمراه نداشتند؟ دوم اینکه چطور به آن خانه وسط ناکجاآباد شک نکردند؟ خانهای که تمیز بود و سالم و حتی زیبا هم بود. فیلم برای غریب بودن خانه نیز حتی به خودش زحمت نداده بود کمی آن را به شکل خانهای متروک درآورد. یا حداقل گردوغباری روی وسایلِ آن بنشاند. سوال بعدی این است که چرا این گروه بعد از اینکه سوفیا را که گم شده بود پیدا کردند و او را مریض دیدند، از آنجا بلافاصله خارج نشدند؟ چرا نباید بهحالت چهره و حتی چشمان سوفیا که تغییر کرده بود شک میکردند؟ از سوی دیگر آنها صبح زود متوجه غیبت سوفیا شدند. پس قرار گذاشتند برای پیداکردناش به سه گروه تقسیم شوند و یک ساعت بعد، همدیگر را در همان خانه ببینند. اما وقتی سوفیا را پیدا کردند تقریباً شب شده بود! و آنها تصمیم گرفتند شب در همان خانه بمانند. اینگونه سوالات اساسی در باب داستان در ادامهی فیلم هم دیده میشود. اما بزرگترین سوالی که در اواخر فیلم بیننده با آن مواجه میشود این است که سوفیا که توسط ابیگل تسخیر شده بود چرا میتوانست پروفسور و حتی کارآگاه را بیابد، اما میشل را نیابد؟ کارآگاه و پروفسور هر دو دربارهی ابیگل تحقیق میکردند، اما روح ابیگل فقط پروفسور را کشت. چرا؟ میشل نیز که همواره در حال دیدنِ روح ابیگل بود چرا به ناگاه دیگر او را ندید؟ چرا روح ابیگل میتوانست همه را بیابد اما میشل را نه؟ و چه شد که در آخر میشل را یافت؟ از همه مهمتر دلیل تسخیرِ روح سوفیا توسط ابیگل چه بود؟ ابیگل چرا میخواست همه را بکشد آن هم هر دفعه با خشونت بیشتری؟
فیلم و روایت داستان آنقدر پر از اشکال و ایراد است که نمیتوان حتی آن را فیلمی ترسناک دانست. موسیقی فیلم هم از همان ابتدا چنان گوش مخاطب را اذیت میکند که بهجای اینکه تعلیقی در فیلم ایجاد کند بیشتر بیننده را از داستان دور میکند. البته اینکه در تمام مدت این موسیقی توسط بیننده شنیده میشود هم در آزار دیدن بیننده از موسیقی بیتأثیر نیست. بازیگران فیلم نیز همه مصنوعی بازی کرده و هیچ حسی را به بیننده منتقل نمیکنند و همه چیز در فیلم دست به دست هم میدهد تا فیلم دچار ساختار یک اثر قابل تأمل نشود.