«دائیشی ماتسوناگا» در طول ۳ دهه فیلمسازیاش دائم سعی دارد در مرز میان فلسفه و روانکاوی گام بردارد. عناوینی چون «خودپرست» یا «پیتا در توالت» لذت این کارگردان ژاپنی در بازی کردن با واژهها را نشان میدهند. اما مشکل اینجاست که ماتسوناگا در پرداخت ژانری این عناوین کمیتاش لنگ بوده و هست. او در جدیدترین اثر خود سعی دارد از ویتگنشتاین به درون یک اکشن-ابزورد برود.
جملهای که کارگردان در ابتدای فیلم از ویتگنشتاین نقل میکند قرار است تبدیل به گزارهی اصلی فیلم شود و در طول ۹۰ دقیقه درک کارگردان از این جمله را مشاهده کنیم: «اگر به زبان متفاوتی صحبت میکردیم، دنیای متفاوتی را هم درک کرده بودیم.» کارگردان ژاپنی قصد دارد کل روایت خود را روی همین گزاره پایهگذاری کند. اما مشکل در نگاه او به مقولهی زبان و درک فیلسوفی چون ویتگنشتاین از آن است. کاراکتر اصلی این فیلم یک بازیگر سابق آثار اکشن است که ظاهراً بهسبب یک تروما دیگر نمیتواند صحنههای اکشن را بازی کند. ماتسوناگا در طول فیلم سعی دارد آنچه را که در گذشتهی این کاراکتر وجود دارد تصویر کند. تاتئیشی از کودکی در ایالات متحده بزرگ شده است و حال به ژاپن بازگشته و در یک مرکز تفریحی نقش نینجاهای دوران شوگان را بازی میکند. ماتسوناگا در پردهی اول از معرفی این کاراکتر، او را همچون یک رزمیکار منظم و با برنامه تصویر میکند. در ادامه با ورود دختر نوجوانی که نیاز به کمک دارد پارهای دیگر از هویت او را برملا میکند و در نهایت پردهی آخر همان تلفیق ابزوردیسم و رستگاری مقابل چشمان ما قرار میگیرد.
این فیلم مشکل فرم و محتوا را با هم دارد. در باب محتوا باید اینگونه گفت که کارگردان سعی دارد با یک جملهی طلایی از ویتگنشتاین ما را به مقولهی زبانشناسی و درک هویت ببرد. اما کارگردان ژاپنی باید بداند که با زمزمه کردن یک ترانهی انگلیسی و چند کیت تشخیص هویت نمیتوان در باب این جمله استدلال تصویری آورد. در باب فرم هم باید گفت که ماتسوناگا سعی دارد در مسیر کارگردانهایی چون سیون سونو گام بردارد، اما قادر نیست در جایجای روایت خود تلفیقی از کمدی-ابزوردیسم را تزریق کند. تنها بخشی از داستان که کمی دچار این فرم تصویری میشود، پردهی آخر است.
کارگردان در این اثر رابطهی عاطفی عجیبی با کاراکتر اول خود برقرار کرده است و همین پاشنهآشیل داستان اوست. ماتسوناگا میتوانست بهراحتی از این کاراکتر فاصله بگیرد و روایت را بین او و دیگر کاراکترها تقسیم کند. اما بهجای این نگاه ابژکتیو سعی میکند از این کاراکتر قدیسی کودک درست کند که در همان درخشش نور دوران کودکیاش باقی مانده و بهنوعی هیچ درکی از کشتن دیگر افراد ندارد. ماتسوناگا بهراحتی میتوانست در همان لوکیشن جنگلی روانکاوی و فلسفه را در قالب کاراکتر اصلی و مواجههاش با دنیای پیرامون تصویر کند؛ مردی که از دوران کودکی به درخشش نور در چشماناش واکنش تهاجمی نشان میدهد (روانکاوی)، و مردی که از کودکی دچار بحران هویت و زبان مادری شده است (فلسفه). باید گفت که ماتسوناگا حتی اگر ویتگنشتاین و لکان را هم کامل مطالعه کرده باشد، اما درکی که در سینما از این دو دارد بسیار ناقص و کودکانه است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.