پروژهی ناقص رفتارشناسی یک استاد دانشگاه در قاب سینما
«ولبی اینگز» استاد دانشگاه اوکلند است. او طی دو دههی اخیر کتابها و ملاقاتی را در باب رفتارشناسی و هنر ارائه داده است. یکی از موضوعاتی که او کار کرده نافرمانی کارآمد است. اینگز تا قبل از فیلم «مشت» سه اثر کوتاه را روی پرده برده بود. او در فیلمهای «پسر»، «گنجشک» و «ویرانشده» کاراکترهایی را در گوشهوکنار جامعه به تصویر میکشد؛ مردی که تنفروشی میکند، پسری که احساس میکند قدرت پرواز دارد و میتواند علیه قلدریها قد علم کند و در نهایت مردی که افکار عمومی به او اتهام پدوفیلی میزنند. اینگز در هر کدام از داستانهایاش سعی دارد یک کاراکتر را در برابر جامعهای کوچک قرار دهد و همهی این رخدادها در نیوزیلند و شهرهای کوچک آن رخ میدهند. حال اینگز اولین اثر بلند داستانی خود را در شهر کوچک دیگری بهتصویر میکشد.
روایت با چند نما از دوران کودکی «جیمی» آغاز میشود که پدرش دائم در حال آموزش بوکس به اوست. در همین چند نما متوجه میشویم که پدر بوکسوری شکستخورده و دائمالخمر است که دوست دارد همهی آن دستنیافتنیهایاش را توسط پسر جواناش بهدست بیاورد. اما متن اصلی روایت در دوران جوانی جیمی و چند ماه قبل از اولین مسابقهاش در سطح شهرستان میگذرد. اینگز دنیای دور و بر جیمی، دوستاناش و رابطهی این پسر با پدرش را تصویر میکند و در آن میان چند نما از «فیتو» را در برابر ما قرار میدهد. در این نماها فیتو در کنار خیابان و مقابل چشم همه در حال لاک زدن به ناخنهایاش است. پس از این نماهای موازی از فیتو و جیمی کمکم درونمایهی داستان برای ما هویدا میشود و دیگر منتظر این هستیم که این دو در کدام سکانس رو در روی یکدیگر قرار بگیرند.
اینگز تا قبل از اولین برخورد صمیمانهی جیمی و فیتو همهی داستان را طبق همان کلیشههای رایج در باب اقلیتهای جنسیتی پیش میبرد. جیمی همان پسر جوانی است که زندگی عادی را در پیش گرفته و با یک جرقه و چند برخورد به هویت جنسی خود شک میکند. فیتو نیز سالهاست میداند که هست و چه میخواهد و در نهایت تقابل این دو شیمی رفتاری را بیناشان شکل میدهد. اینگز تا قبل از خرد شدن در انزوای فیتو تقریباً بهلحاظ فرمی و محتوایی حرفی برای گفتن ندارد. اما زمانی که فیتو را کمی بیشتر از جیمی در برابر ما قرار میدهد بر ما هویدا میشود که او همچون یک عصیانگر خود را خاری در چشمان جامعه میکند. تمام این تعریف در فیلم چیزی حدود ۱۵ دقیقه و منقطع زمان میبرد. مابقی روایت چیزی جز همان کلیشههای اقلیتهای جنسیتی نیست و تقریباً ابتدا و پایان آن مشخص است.
ولبی اینگز برای سینمایی کردن جهانبینی و گزارههایاش در باب انسان و جامعه باید بیش از اینها تماشا کند تا بتواند بهراحتی و از زاویهدیدی مستقل به مقولات مختلف بپردازد. فیلم بلند اول او جز همان ۱۵ دقیقهی منقطع در باب فیتو همهاش بیمنطقی روایی بود. اینگز در این اثر همهچیز را بین این دو خلاصه میکند، در حالیکه متن روایتاش از جامعهی کوچکی میگوید که در قرن ۲۱ یک دگرباش را با القابی زشت و برخوردهایی زشتتر بدرقه میکنند. روایت او جامعهی شهری را کم دارد و همین باعث افت آن شده است. زمانی که مردمان پیرامون کاراکتر همان حصار اصلی روایت هستند باید بهتصویر کشیده شوند. در فیلم جدید آقای ولبی اینگز همهی تزهای دانشگاهی در همان متن کتاب باقی ماندهاند و در قاب اثر سینمایی چیزی جز کلیشه نمیبینیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.