دنیل گراهام در این اثر فقط عاشق رنگبازی بود و نه قصه
«دنیل گراهام» از آن دست کارگردانهایی است که از کار اول خود با ستارگان همنشین بوده است. او در فیلم اولاش با نام «قطعهی شمارهی صفر» با «ویلم دفو» همکاری کرد. در این درام موسیقیایی روایتی از یک آهنگساز را میبینیم که بهمنظور گرفتن الهام برای خلق قطعهی جدید خود به خانهی پدری باز میگردد. گراهام در این اثر هر چه داشت از بازی زیبای دفو بود. در دومین اثر خود بهسوی خلق یک کمدی رفته است که در روزهای آینده به مرور آن خواهیم پرداخت. اما فیلم جدید این کارگردان بهتازگی درامی ورزشی از زندگی یک مشتزن قرن نوزدهمی است.
درامهای ورزشی و بهخصوص آنهایی که دربارهی قهرمانان مشتزنی هستند بسیار پرطرفدار بهحساب میآیند. گراهام در روایت خود بهسراغ روایتی خودساخته نرفته است. در عوض یکی از قهرمانان فراموششدهی مشتزنی بریتانیا در قرن نوزدهم را انتخاب کرده است. نام این فرد «جم بلچر» است. گراهام قرار بوده در روایت خود زندگینامهی این مشتزن را بهتصویر بکشد.
این فیلم در کلیت خود یک گزارش ساده در حاشیهی یک روزنامه است و نه یک درام ورزشی، آن هم از نوع زندگینامه. گراهام هیچ تسلطی روی روایت خود ندارد. از کودکی بلچر آغاز کرده است. «راسل کرو» را بهعنوان پدربزرگ الهامبخش در پردهی اول نمایش میدهد. بهآنی ده سال را پشت سر میگذارد. بدون اینکه مخاطب دچار آمیختگی با قهرمان داستان شود، او را قهرمان میکند و در پارهی دوم داستان مانند هر کلیشهی دیگری در درامهای ورزشی قهرمان را دوباره از عرش به فرش میرساند. مخاطب هم در این میان با انبوهی از پرسشهایی که کارگردان در ذهن او کاشته مواجه میشود و هیچ پاسخی نمیگیرد. کارگردان سعی کرده جامعهی طبقاتی را بهرخ بکشد، اما فقط دیالوگها هستند که این را به ما نشان میدهند. سلیقه و انتخابهای بد و کودکانه در طراحی لباس حتی بهاندازهی ثانیهای مخاطب را درگیر انگلستان قرن نوزدهمی نمیکند. روایت آقای گراهام مشکل دارد و این مشکل در بههم پیوستن خردهروایتها نیست، بلکه در کلیت اثر و نحوهی ورود کارگردان به قصه است. به زبان ساده باید گفت که این قصه در نیامده است و کارگردان از همان ابتدای پیشتولید مسیر را اشتباه انتخاب کرده است.
شاید نقطهقوت فیلم اشباع رنگی و کانتراستهای بالا در زیر سقف است که باید گفت همین انتخاب هم برای چنین فیلمی که همهاش خون است و رنج بسیار نابهجا بوده است. برای قهرمانی که در پائینترین طبقهی اجتماعی میزیسته است، چنین اشباع رنگی در زندگی و لباسهای شیک و اتوخورده کمی ناهمگن است. اما کارگردان همچون کودکی که بهتازگی جعبهی مدادرنگی را در دستان خود گرفته است، سعی کرده با بالا و پائین کردن اشباع رنگها به فیلم خود فضایی فانتزی ببخشد. اما گراهام نمیداند که هیچکدام از عناصر انتخابی او به فیلم نمیآید و در نتیجه مخاطب با اثری تهی و بیمغز روبهرو میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.