زنانِ عاشق دیوانهترینِ دیوانگاناند
شعری از «سیلویا پلات» که با این جمله پایان مییابد، آغازگر داستان فیلم است: «من فکر میکنم که تو را در ذهنام ساختهام»
«مارتا ویزی» پزشک متخصص مغز و اعصاب بیست سال است که در آمریکا زندگی و کار میکند. مارتا دو ماه پیش در یک کنفرانس علمی در نیوجرسی با مردی بهنام «یانوش درکسلر» آشنا میشود و قرار میشود کمی بعد او را در بوداپست -زادگاه هر دوی آنها- ملاقات کند. مارتا از آمریکا به بوداپست میآید و بر روی پلی منتظر یانوش میایستد. یانوش اما هرگز خود را نشان نمیدهد. مارتا به محل کار یانوش و دانشگاه محل تدریس او میرود اما زمانی که خود را به او نشان میدهد عکسالعمل یانوش جز نشناختن مارتا چیز دیگری نیست.
فیلم «آمادگی برای با هم بودن تا مدتی نامعلوم» داستانی عاشقانه است که ما نمیدانیم واقعاً یک داستان عاشقانهی واقعیست یا تنها افکاریست که به ذهن مارتا وارد شده است. مارتا زنی چهل ساله است که شغلاش بزرگترین دستاورد زندگیاش محسوب میشود. در بزرگترین بیمارستان آمریکا کار میکرده، جزو مهمترین و مشهورترین متخصصان مغز و اعصاب آمریکا نامبرده شده و تحقیقاتاش نیز پیرامون عملکرد مغز درحال فراگیر شدن بوده است. او نمونهی یک زن موفق است. اما حالا در وسط ناکجاآبادِ بوداپست و تنها برای بودن با مردی که هیچکس نمیداند آیا واقعیست یا نه، ایستاده و منتظر است تا این مرد به او بازگردد. او از شغلاش در آمریکا استعفا میدهد و در بوداپست میماند و دقیقاً در همان بیمارستانی که یانوش کار میکند بهراحتی و سریع مشغول بهکار میشود. کمی بعد خانهای نیز در همان حوالی اجاره میکند.
فیلم «آمادگی برای با هم بودن تا مدتی نامعلوم» داستان مارتاست و از زاویهی نگاه او نشان داده میشود. ما او را دنبال میکنیم و با او همراه میشویم. او عاشق است اما عاشق چه کسی و چرا؟ هیچکس نمیداند، چنانکه خود مارتا هم نمیداند. مارتا چنان چون دیوانگان یانوشا را دنبال میکند و حتی زمانی که پسرِ یکی از بیماراناش که دانشجوی پزشکی است، عاشقاش میشود نیز نمیتواند آنچه در پیراموناش میگذرد را به درستی بپذیرد. او محو مردیست که نمیداند هست یا نه. او میترسد همهچیز ساختهی ذهناش باشد و حتی با روانشناسی نیز در این باره همصحبت میشود. اما پس چرا نمیتواند عشقِ دیوانهوار خود را کنار گذارد اگر میداند ممکن است واقعی نباشد؟
دوربین «لیلی هوروآت» کارگردان فیلم چنان با تیزهوشی و ظرافت مارتا را دنبال میکند و او را نشانمان میدهد که ما خود را در بطن داستان دیده و به مانند مارتا گیج خواهیم بود. کلوزآپهای چهرهی مارتا و نشان دادن چشمها، لبها و موهای او حتی در اکسریمکلوزآپها همگی ما را چنان به این زنِ عاشقِ دیوانه متصل میکند که ما نیز علیرغم اینکه نمیدانیم چه چیز راست است و چه چیز نیست با مارتا همذاتپنداری کرده، با او همراه میشویم و حتی به او حق هم میدهیم. سکانسی که یانوش به دیدن مارتا نمیآید و کلوزآپی که از صورت مارتا نشان داده میشود از آن سکانسهاییست که کمتر میتوان از خاطر برد؛ زنی که خوشحال و شاد منتظر ایستاده است، رفتهرفته حالت چهرهاش گنگ و گم میشود و اشک در چشماناش حلقه میزند. یا سکانسی که یانوش در آن سوی خیابان و مارتا در این سوی خیابان قرار گرفتهاند یکی دیگر از این سکانسهاست که کاراکترهای داستان بدون اینکه حتی به هم نزدیک شوند و کلامی بینشان دروبدل شود تنها با ضربآهنگ قدمهای خود و نگاههای خیرهای که به یکدیگر میکنند از دریچهی قاب هوشمند دوربین هوروآت به ما نشان داده میشوند و ما را در تنش میان این دو قرار میدهند.
بازیگر نقش مارتا «ناتاسا استورک» قطعاً یکی از مزیتهای فیلم است که توانسته ما را با این شخصیت همراه کند و اثر تمام سکانسهای بیکلامِ بسیارِ فیلم را بیش از پیش کند چنانکه ما نیز نیازی در داشتن کلام و شنیدن سخنان او نداشته باشیم.
«لیلی هوروآت» پیش از این نیز با فیلم «فرزند چهارشنبه» محصول ۲۰۱۵ توانسته بود جوایز بسیاری را به ارمغان آورد. در آن فیلم هوروآت به دختری بدون مادر توجه کرده بود و حالا به زنی بدون خانواده. فیلمهایی که همگی از حس درونی او نشأت میگیرند و شاید از همینروست که بر درون احساسات ما و مخاطباناش نیز بهراحتی نفوذ میکنند.