پوستر فیلم درس‌های فارسی

جذاب اما سردرگم

درس‌های فارسی
Persian Lessons
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

آثار داستانی بسیاری در باب اردوگاه‌های کار ارتش نازی در طول جنگ جهانی دوم ساخته شده است؛ آثاری که مطمئناً داستان نقش مهمی را در آنها ایفا می‌کند. «وادیم پرلمان» که در کارنامه‌ی فیلم‌سازی‌اش، اثری همچون «خانه‌ای از شن و مه» محصول ۲۰۰۳ دیده می‌شود، در جدیدترین اثر خود به‌سراغ داستانی با درون‌مایه‌ی جنگ جهانی دوم و تقابل ارتش نازی و یهودیان آواره رفته است. پلات جذاب فیلم مطمئناً هر ایرانی یا فارسی‌زبان‌را وا می‌دارد تا به تماشای آن بنشیند؛ یک جوان یهودی برای نجات جان خود وانمود می‌کند که ایرانی است. از قضا یکی از فرماندهان اردوگاه کار در جست‌و‌جوی یک فرد ایرانی است تا بتواند زبان فارسی‌را از او یاد بگیرد. حال این جوان که خود را رضا جا زده است، چگونه می‌تواند از پس این گذرگاه سخت برآید؟ در نیمه‌ی اول فیلم شاهد راستی‌آزمایی او در این آزمون هستیم. او نه یک ایرانی‌را از نزدیک ملاقات کرده و نه حتی جمله‌ای به فارسی را شنیده یا خوانده است، مجبور می‌شود بر اساس ادعایی که کرده زبان فارسی‌را به آن فرمانده‌ی اردوگاه آموزش دهد. تنها راه چاره‌اش ساختن یک زبان دیگر و استفاده از هر واژه‌ی بی‌ربط برای آموزش به این افسر نازی است.
باید گفت که نگارش یک فیلم‌نامه بر اساس دیالوگ‌هایی که از یک آوای نامربوط نشأت می‌گیرند، کاری‌ دشوار است و این فیلم توانسته در القای آن به مخاطب موفق باشد. لارس ادینگر و ناهوئل پرز بیسکایارت که به‌ترتیب در نقش افسر نازی و جوان یهودی بازی می‌کنند نیز توانسته‌اند این دو کاراکتر‌را به‌نمایش بگذارند. هر دوی آنها در پرده‌ی دوم فیلم چنان در این زبان خودساخته غرق می‌شوند که مخاطب نیز همراه آنها سعی دارد تا واژگان ساخته شده توسط رضای قلابی را تکرار کند. موسیقی فیلم در کنار برش‌های نرمی که بین صحنه‌ها و سکانس‌ها وجود دارد، باعث شده تا فیلم همچون رودخانه‌ای آرام جریان داشته باشد. فیلم تا بخشی از خود سعی ندارد وارد محدوده‌ای که به آن مربوط نیست شود، اما از نیمه‌ی دوم به‌بعد منطق روایی‌اش کم‌کم زیر سؤال می‌رود و نمی‌تواند پاسخی به مخاطب خود ارائه دهد. کارگردان آن‌قدر در دیالوگ‌های بین افسر نازی و جوان یهودی غرق شده است که گویا فراموش می‌کند به پیرنگ‌های فرعی خود برسد. به‌همین سبب است که کاراکترهای فرعی داستان ابتر باقی می‌مانند و حتی در برخی سکانس‌ها زمان هم دچار ناهمگونی می‌شود. چگونه؟ شروع فیلم سال ۱۹۴۲ است و با دانستن اینکه جنگ در سال ۱۹۴۵ به پایان می‌رسد، هیچ گردی از گذر زمان روی کاراکترها نمی‌نشیند. از این رو نمی‌توان در طول فیلم گذر زمان‌را حس کرد و این در مورد اثری که زمان و مکان مشخصی دارد، یک نقص بزرگ محسوب می‌شود. اما نمی‌توان از طنازی کارگردان چشم پوشاند و اینکه توانسته این موقعیت‌را در یک برهه‌ی زمانی که یک فاجعه‌ی انسانی در حال رخ دادن است ایجاد کند، نشان‌دهنده‌ی ذکاوت اوست. این فیلم چه بر اساس ادعای ابتدای تیتراژ خود از یک داستان واقعی نشأت گرفته شده باشد، چه یک اثر انتزاعی برآمده از ‌ذهن فیلم‌ساز باشد، اثر‌ی‌ جذاب است که مخاطب‌را تا انتها با خود همراه خواهد کرد. اما این همراهی به‌قیمت سردرگمی مخاطب در پی بردن به کنه فیلم و هدف نهایی کارگردان تمام می‌شود.