گذرگاههای زندگی
مدتها بود که قصد داشتیم به دنیای کارگردان فقید ژاپنی،«ساتوشی کن»، بپردازیم. در میان چهار اثر بلند انیمیشنی این کارگردان که شامل «آبی خوشرنگ»، «بازیگر هزاره»، «پدرخواندههای توکیو» و «پاپریکا» است، تصمیم داریم به دو اثر «آبی خوشرنگ» و «پاپریکا» و سه اثر تحت تأثیر این دو در سینمای هالیوود بپردازیم. دنیای آقای کن در این چهار اثر مخاطب را درگیر رئالیسمی میکند که گویی تافتهای جدابافته در میان انیمههاست و بهنوعی از جنس لایواکشنهاست. اما در همین دنیا بهیکباره مخاطب درون لوپی از انتزاع قرار میگیرد.
افتتاحیهی قلابمانند آقای کن در این اثر گویی مانیفست او را در کل فیلم به مخاطب ارائه میدهد. مخاطب در شروع فیلم در برابر یک نمایش از جنس نجات زمین قرار میگیرد و با سه فرد ماسکدار در برابر یک شرور روبهرو میشود. آنچه که به عقیدهی خود کارگردان مهم جلوه میکند همین ماسکهای روی صورت بازیگران است. بهنوعی مخاطب انسانی را در پشت این ماسکها مشاهده میکند. در کل روایت هم قرار است بین آن چیزی که خودمان میبینیم و آن چیزی که دیگران از ما میبینند فاصلهای عمیق ایجاد شود و اثر آقای کن در همین برزخ وجودی از مقابل چشم ما بگذرد. پس از افتتاحیه به استیج دیگری میرویم که «میما» بهعنوان کاراکتر اصلی فیلم در قامت یک خوانندهی پاپ در گروه دخترانهای با نام «چام» قرار است آخرین اجرای خود را داشته باشد. او پس از این اجرا قرار است بهعنوان بازیگر مسیر خود را تغییر دهد. آقای کن در این تصویر مخاطب را با نگاه خیره و چشمچران تماشاگران مرد مواجه میکند و بهنوعی همین خیرگیها را تا انتهای روایت در کنار نور پروژکتورها موتیف داستان خود قرار میدهد. به جامپکاتهای بین اجرا و بازگشت میما به منزل توجه کنید که مخاطب در یک تدوین بینقص با زندگی دوگانهی میما مواجه میشود. در همین افتتاحیه است که کاراکترهای فرعی نیز شخصیتپردازی میشوند؛ «می-مانیا» که یکی از هوادارن پر و پا قرص میماست و بهنوعی کششی جنونوار به این دختر جوان دارد. «رومی» که مدیر برنامههای اوست و خود پیش از این در دوران تازهجوانی عضوی از گروههای دخترانهی پاپ بوده است و حال میما را همچون خود گذشتهاش سعی دارد در پیلهای از معصومیت نگاه دارد. و در انتها کارگزار این آژانس با نام «تادوکورو» که تصمیم گرفته مسیر میما را عوض کند.
روایت پس از این افتتاحیه آرام پیش میرود تا مخاطب را ابتدا درگیر دوگانگی ذهنی میما و تلقینهای رومی مبنی بر اشتباه بودن این تغییر مسیر کند. در این بین با فضای خانهی میما و ماهیهای او و فضای آپارتمان رومی نیز مواجه میشویم. میما قبل از شوک اصلی روایت در برابر فنپیجی قرار میگیرد که کارگردان فقط به مخاطب میگوید که دستپخت مشترک رومی و می-مانیاست و بهنوعی سعی دارد میما را در برابر آینهی خود در فضای مجازی قرار دهد. بگذارید بار دیگر به افتتاحیه بازگردیم. نام شرور داستان در آنجا «کینگبرگ» است. در آن داستان سه قهرمان قرار است دنیا را از شر «باگ»هایی که این شرور در شبکهی جهانی ایجاد میکند نجات دهند. آقای کن خیلی هوشمندانه قرار است همان باگ را وارد زندگی میما کند و بهنوعی از دل این سایت هواداری است که کاراکتر میمای انتزاعی خود را بروز میدهد.
اما شروع مالیخولیای داستان و کم و کمرنگتر شدن خط میان انتزاع و واقعیت زمانی شکل میگیرد که میما قرار است برای پررنگ شدن نقش خود در سریال در یک صحنهی تجاوز بازی کند. لباس او در این صحنهی تجاوز شبیه همان لباسی است که او هنگام خوانندگی بر تن داشت. شاتهای آقای کن در این صحنهی دلخراش گویی قرار است میما را از آن زندگی وارد بلوغی تلختر کند. باز هم قابهای او در این صحنه مملو از چشمچرانی مردان و نور فلشها و پروژکتورهاست. کارگردان در این صحنه همان کنه داستان خود را مقابل چشم مخاطب قرار میدهد؛ عبور از یک مرحله از زندگی و انتخاب مسیر جدید قرار نیست آسان باشد. به سکانس بعدی در رختکن توجه کنید که در یک لانگشات میما چگونه با لباسی تیره مقابل آینه قرار دارد و گویی در حال به خاک سپردن میمای قبلی است. درست در همین لحظه میمای گذشته جان میگیرد و بهنوعی در همهجای زندگی او رخنه میکند. میما تصمیم گرفته است، اما این تصمیم به قیمت جنون می-مانیا و رومی تمام میشود.
آقای کن پس از تولد میمای انتزاعی مخاطب را درون لوپهایی از کابوس و مالیخولیا قرار میدهد و فقط از طریق نشانههایی در حد تکنما سعی دارد جنون رومی را در کالبدی از حسرت و تلاش برای اینهمانی بین گذشتهی خود و اکنون میما به تصویر بکشد. در این اثر با گذر یک دختر جوان از یک مرحله در زندگیاش مواجه هستیم و بس. اما این گذر در اثر آقای کن تبدیل به همان مغاک بین تصور دیگران از ما و تصور خودمان از من اکنونمان میشود. آقای کن در این انیمیشن بهشیوهای خیرهکننده این فاصله را به تصویر میکشد. او مخاطب را در این لوپهای انتزاعی و از طریق پس و پیش کردن سکانسها در برابر جنونی از جنس حسرت در کاراکتر رومی قرار میدهد که برای بازگرداندن میمای کنونی به میمای گذشته از بانیان این امر انتقامی خونین میگیرد. رومی و می-مانیا سعی دارند معصومیت از دست رفتهی میما را بازگردانند و همین نیت آنها را در سراشیبی سقوطی از جنس جنون قرار میدهد.
اختتامیهی اثر نیز گویای همین مطلب است. در این سکانس با میمایی مواجه میشویم که دچار پختگیای از جنس بلوغ شده است. او برای ملاقات با رومی در یک مرکز رواندرمانی آمده است. زمانی که دکتر در حال توصیف شرایط اوست بار دیگر رومی را مقابل آینه میبینیم که همچنان میمای گذشته را در انعکاس تصویر خود در آینه مشاهده میکند. میما بدون نزدیک شدن به او به سمت در خروجی میرود و در این حین مکالمهی دو پرستار را شاهد هستیم که گویی باورشان نمیشود از نزدیک شاهد میمای معروف هستند. آقای کن این سکانس را تا درون ماشین میما ادامه میدهد. میما آینهی ماشین را تنظیم میکند، عینک دودی را در میآورد و در تصویری بسته از چشماناش درون این آینه چنین میگوید: «نه، من دیگه واقعی هستم.» روایت آقای کن در این یک ساعت و بیست دقیقه همچون همان دو ماهی آبی درون آکواریوم است که منهای میما را درون آب به تصویر میکشد. این تصویر را با مردن ماهیهای سفید ابتدایی در آکواریوم میما مقایسه کنید. کارگردان بهخوبی از تضاد رنگی در روایت خود بهره برده تا هر مرحله از زندگی و انتخاب مسیر جدید و من نو را نمیراند، بلکه آنها را همچون دیگری درون هر انسان همراه او کند؛ اما همراهی که همزیستی مسالمتآمیز با من آینده دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.