خانوادهی پنج نفرهی بلوم متشکل از پدر و مادر و سه پسر در سنین پایین با زندگی در کنار سواحلی زیبا با آب و اقیانوس رابطهای عمیق دارند. آنها که در شادی و زیبایی محیط خود زندگی میکنند بعد از اینکه برای تعطیلات به تایلند میروند اتفاقی دردناک تمام این خوشحالی را از آنها میگیرد. مادر خانواده -سم- در اثر اتفاقی ناگهانی زمانی که بر بلندای پشتبام هتل محل اقامتشان ایستاده است، از آن پایین میافتد و قطعنخاع میشود. او که پر از درد است و دیگر امید به آینده ندارد بر تخت اتاقاش در خانهشان همواره دراز کشیده است تا اینکه یک پرندهی کوچک و تنها، میتواند دوباره امید را به او و خانوادهاش بازگرداند.
فیلم «پنگوئن بلوم» در درونمایه مانند بسیاری از داستانهای انگیزشی دیگری است که بارها و بارها در سینما به تصویر درآمده است. داستانهایی که در آنها فردی درمانده و ناامید از زندگی، برای به دست آوردن امید دوباره تلاش میکند و در نهایت هم پیروز میشود. اما آنچه این فیلم را متفاوت میکند آن است که مخاطب در همان ابتدا با نوشتهی «این یک داستان واقعی است» روبهرو میشود. همین اتفاق به خودی خود میتواند توجه مخاطب را به آن جلب کند. این فیلم اقتباس شده از کتاب: «پنگوئن بلوم: پرنده کوچک عجیب و غریبی که یک خانواده را نجات داد» است که توسط همسر واقعی سم «کامرون بلوم» و «ترور گریو» نوشته شده است.
این فیلم شباهتی بسیار به فیلم «آدام» محصول ۲۰۲۰ دارد که در آن مردی جوان در اثر اتفاقی قطع نخاع میشود و او هم در یک پروسهی تلاش برای یافتن دوبارهی زندگی، تغییراتی اساسی میکند. اما این نکته قابلتوجه است که شخصیت آدام و اتفاقاتی که در فیلم برایاش رخ میدهد نیز واقعی بوده است. درواقع همه میدانیم اتفاقات دردناک و سخت ممکن است برای هر کسی رخ دهند؛ این امر کاملاً بدیهی است اما این را هم همه میدانیم که فیلمهای ساخته شده براساس این واقعیات تنها بر موضوعاتی تکیه میکند که پایانی خوش داشته باشد. اما زندگی همیشه اینگونه خوش نیست. از همین رو هم است که فیلم «پنگوئن بلوم» شاید برای ما که در ایران و در شرایطی کاملاً متفاوت زندگی میکنیم کمی افسانهای دیده شود. بودن در جهان سوم یعنی محروم بودن از معجزاتی که اگر در مکانی دیگر بودیم به راحتی برایمان رقم میخورد. خوشبخت بودن در کنار ساحل و اقیانوس و داشتن آن همه امکانات و البته رفاه، همیشه داشتن انگیزه برای زندگی را بیشتر میکند. دیالوگی در فیلم زیبای «برزخ» گفته میشد که در تمام مدت این فیلم برای من تداعی شد. آنجا که مهاجران فراری از مملکت خویش در برابر معلمی نشستهاند و به حرفهای او گوش میدهند که میگوید: «باید باور کنید به هر چه بخواهید میتوانید برسید» و این مهاجران که همگی از کشورهای جهان سوماند تنها با تمسخر و تعجب به هم نگاه میکنند و میدانند که این معلم هرگز تصوری از شرایط زندگی آنها ندارد.
اما از فیلم «پنگوئن بلوم» دور نشویم. این فیلم در روایت خطی خود کار چندان خاصی انجام نمیدهد و به مدد تصاویر خودش است که میتواند بیشتر جلوه کند. نور. مهمترین بهرهای که کارگردان فیلم توانسته است از مکان رخداد اتفاقات فیلم ببرد نور است. او در تمام فیلماش با نور بازی میکند حتی به جای بازی کردن و استفاده از شخصیتهای داستاناش از نور بهره برده است. نوری که به اتاقها و خانه وارد میشود. نوری که بر دریا و دریاچه انعکاس مییابد و نوری که در پشت صورت سم با چهرهی او بازی میکند. البته که استفاده از این امکان خود یکی از مهارتهایی است که کارگردان فیلم توانسته از آن بهترین بهره ببرد، اما این نور گاهی حتی باعث شده است شخصیتها کمتر دیده شوند. شخصیتها به جز شخصیت سم -که آن هم به مدد بازیگر نقش آن است- عملاً کار خاصی انجام نمیدهند و حس خاصی را منجر نمیشوند. «نائومی واتز» در نقش سم با بازی احساسی خود توانسته است از پس نقش خود برآید. «اندرو لینکلن» اما در نقش همسر او با توجه به نقشی که در فیلم دارد نتوانسته است چنان اثرگذار باشد و این امر باعث شده مدام برای بیننده، نقش او در سریال «مردگان متحرک»، تداعی شود. حتی «ریچل هوس» در نقش مربی سم با اینکه نقش کمرنگی دارد اما بهتر از مابقی شخصیتها توانسته است بر مسیر داستان اثر گذارد.
اما مزیت مهم دیگری که این فیلم داشته است حضور پرشور زاغیست که قرار است امیدبخش همه باشد درواقع این زاغ بیش از دیگر شخصیتها توانسته است در پیشبرد فیلم کمککننده باشد و داستان را صمیمی و کمی هیجانانگیز کند.