«پرل» با مادر و دوستِ مادرش زندگی میکند. او دختری باهوش و بااستعداد است که در پیانو زدن مهارت بسیار دارد. او قرار است به یکی از بهترین دبیرستانها برود تا بتواند خود را برای دانشگاهی مانند هاوارد و یِیل آماده کند. اما در یک شب همهچیز تغییر میکند. در طی یک دعوای خانوادگی دوست پسرِ مادرش به مادر شلیک کرده و او را میکشد و سپس خودکشی میکند. این اتفاق در برابر دیدگان پرل رخ میدهد. پرل جز مادربزرگاش کسی را ندارد و باید با او زندگی کند. اما مادربزرگ دائمالخمر است و همین امر باعث میشود پرل علاقهای به زندگی با او نداشته باشد. از سویی دیگر وکیلِ «هلن» -مادر پرل- با نامهای که از طرف او نوشته شده است به «جک» اطلاع میدهد که او پدر پرل است. جک سالها پیش به هلن علاقهمند بوده و هیچ اطلاعی هم از اینکه دختری دارد، نداشته است.
همانطور که از نام فیلم برمیآید فیلم قرار است درباره پرل و شخصیت درونی او باشد؛ آن هم بعد از آن رویداد عظیمی که در برابرش رخ داده است. اما تنها چیزی که فیلم نشان نمیدهد حالات روحی و درونی پرل است. فیلمی مانند «لیدی برد» که در آن شخصیت کریستینا محور اصلی داستان است، چنان با مهارت و تجربه از حالات و روحیات درونی این دختر حرف میزند و آنها را به اشکال مختلفی نشان میدهد که بیننده خود را در بطن داستان دیده و بیشترین همذاتپنداری را با این شخصیت میتواند داشته باشد. کریستینا یک نوجوان عادی بود که هیچ تروما و اتفاق وحشتناکی بهمانند پرل برای او رخ نداده بود. اما فیلمی مانند «پرل» که شخصیت اصلی آن با بزرگترین چالش زندگی، یعنی فقدانِ عزیزترین و نزدیکترین شخص زندگیاش روبهروست، چگونه میتواند اینقدر عادی رفتار کرده و عادی زندگی کند؟ فیلم هیچ تلاشی نمیکند به عمق حالات و روحیات پرل وارد شود. این تلاش نکردن نهتنها شامل پرل که شامل شخصیت پدر او یعنی جک هم میشود. جک در ابتدای فیلم با تفنگی در دست تصمیم به خودکشی دارد، اما با ورود پرل از این کار دست میکشد. همین اتفاق نیز بیننده را تحت تأثیر قرار نمیدهد، چرا که فیلم کمی روی دلیلِ خودکشی جک تأمل نمیکند و تنها بهصورت خیلی سراسیمه از زندگی او که در سراشیبی سقوط قرار دارد، حرف میزند. علاوهبراین، فیلم برای نشان دادن شکلگیریِ ارتباط بین پرل و جک نیز تنها به چند سکانس آبکی و جزئی بسنده میکند و از نشان دادن عمق رابطهی این دختر و پدر نیز عاجز میماند. در فیلم رابطهی گذشته جک و هلن بهصورت فلشبک و به شکل سیاهوسفید نشان داده میشود. این ارتباط نیز تنها به چند سکانس عاشقانه بسنده کرده و در نهایت هم با مشاجرهای باسمهای پایان مییابد. حتی سکانس پایان یافتن رابطهی این دو نفر هم، بیش از دو دقیقه نشان داده نمیشود. فیلم بهکلی از عمیق شدن و وارد شدن به بطن اتفاقات عاجز بوده و همه چیز را بهصورت اتفاقاتی سطحی نشان میدهد. بیننده هرگز نمیتواند همراه فیلم شود و بهنوعی دنیای آن را بفهمد.
کارگردان و نویسندهی این اثر «بابی روث» است. او جزو نویسندگان و کارگردانان بسیاری از قسمتهای سریالهای معروف تلویزیونی مانند فراز از زندان، آناتومی گری، حتی گمشده و ذهنخوان است. او بهعنوان کسی که خود سابقهی طویلی در این عرصه دارد میتوانست بیش از این، از تجربیات خود استفاده کرده و با کمی تأمل در فیلم، داستانی درخور را رقم بزند.