بارها در مکالماتی که با دوستان خارجنشین خود داشتهاید به مواردی در میان خاطراتشان برخورد کردهاید که بهسبب شرایط حاکم بر کشور زادگاه و برای ارتباط راحت با مردمان کشور مقصد، بعضی از افراد ایرانی بودن خود را انکار میکنند. باید گفت این تغییر هویت برای پذیرفته شدن میان اجتماعی دیگر ریشه در قرن هجدهم و نوزدهم دارد؛ زمانی که سیاهپوستان برای فرار از قوانین بردهداری سعی داشتند خود را سفیدپوست جا بزنند. این تغییر هویت نژادی فقطوفقط برای پذیرش اجتماعی میان گروهی از جامعه (سفیدپوستان) بود تا فرد بتواند از رفاهی که این دسته دارند و فرار از قوانین نژادی استفاده کنند. در سال ۱۹۲۹، نلا لارسون رمانی با نام «عبور» نوشت. این رمان داستان دو دوست دوران کودکی را روایت میکرد که حال در دههی ۱۹۲۰ در نیویورک یکدیگر را کاملاً تصادفی ملاقات میکنند. «ربکا هال» در اولین تجربهی کارگردانی خود بهسراغ اقتباسی ساده از این رمان رفته است.
«آیرین» در یک روز معمولی که برای خرید به سطح شهر رفته است، بهطور اتفاقی با «کلر»، دوست دوران کودکیاش، ملاقات میکند. کلر با مردی سفیدپوست ازدواج کرده، موهایاش را بلوند کرده و حال با تبختر مقابل دوست قدیمی خود جولان میدهد. دههی ۱۹۲۰ در نیویورک است و سیاهپوستان برای سفیدوپوستان همان «کاکاسیاه» هستند. روزنامهها هر روز مملو از اخبار اعدام شدن، هتک حرمت و قتل سیاهپوستان در مجامع قانونی و میان سفیدپوستان جامعه است. ربکا هال افتتاحیهی فیلم خود را به این استرس موجود میان سیاهپوستان اختصاص داده است؛ آیرین برای خرید به منطقهای از نیویورک رفته که همه سفیدپوست هستند و او باید با تظاهری که میکند نشان دهد یک سفیدپوست است. ربکا هال برای راحتی کار خود رنگ را از فیلم گرفته تا بتواند بهراحتی مخاطب را درگیر این تغییر هویت نژادی کند. اضطراب روی چهرهی آیرین نشان از این دارد که او وارد دهان شیر شده و هر لحظه ممکن است بلعیده شود.
ربکا هال که دقیقاً بر اساس اتفاقات رمان فیلم خود را پیش میبرد، رابطهی آیرین با دنیای بیرون و جنگ نژادی را به درون خانوادهی او میبرد. ورود به کلر به حریم خانوادهی او و نگرانیهای آیرین از این اتفاق کمکم تبدیل به پیرنگ اصلی روایت میشود. اما هال مانند بیشتر آثار اقتباسی فیلم خود را تبدیل به یک گزارش از زندگی آیرین کرده است. او فیلم را از گرمای تابستان آغاز و در سرمای شب کریسمس به پایان میرساند. اما اتفاقی که در این بین رخ نمیدهد ایجاد کردن پایهای محکم بر این اضطراب درونی آیرین است. ربکا هال خیلی زود میخواهد به پایان برسد. او نمیتواند یا نمیخواهد آیرین را در تعامل با کاراکترهای پیراموناش دچار این چندگانگی کند. در رمان تلاش نویسنده برای نمایان کردن این جنگ درونی در کاراکتر اول فیلم است. اما هال دائم آیرین را به پستوهای خانه میبرد و گویا دوست دارد او را در تنهایی بهتصویر بکشد. اگر کارگردان قادر بود و فقط قادر بود این پایههای روایی را بهدرستی در فیلم بچیند با یکی از آن اختتامیههای پر از ابهام سینما مواجه بودیم؛ آن دست که هیچکس نمیداند برای محافظت از یک دوست بود، برای محافظت از یک همنژاد بود، برای انتقام از یک وصلهی ناجور در زندگی بود یا آخرین تلاش برای حفظ چیزی با نام خانواده بود! همهی تلاش نویسنده در رمان برای رسیدن به این لحظهی پر از ابهام بوده که متأسفانه کارگردان در مبتلور کردن آن عاجز مانده است. بههمین دلیل است که برخی نگاههای اصیل در سینما نسبت به این اثر را ترجیح میدهم؛ آثاری چون «پینکی» ساختهی «الیا کازان» محصول ۱۹۴۹، «یاقوت کبود» ساختهی «بیزیل دییردن» محصول ۱۹۵۹، «توهمها» ساختهی «جولی دش» محصول ۱۹۸۲ یا فیلم «شیطان در جامهی آبی» ساختهی «کارل فرانکلین» محصول ۱۹۹۵ نمونههای موفقتری طی هفتاد سال اخیر در باب این درونمایه هستند.