جستوجوی لذت، عشق و رابطهی جنسی از میان سطور آلن بدیو بهسبک ژاک اودیار
اینکه «عشق چیست؟» سوالیست که شاعران و فیلسوفان طی قرنها با آن در چالش بودهاند. قبل از هر چیز باید گفت که عشق چیزی نیست جز یک نام انتزاعی که میتواند در شیوههای گوناگون استفاده شود. همانگونه که ویتگنشتاین چنین نتیجهگیری کرده بود که معنای یک واژه استفادهی آن است. اما بدیو در گفتار خود عنوان میکند که عشق نیاز به ابداعی دوباره دارد. او میگوید که ما باید به عشق بهعنوان یک رخداد وجودی که در آن دو (یا بیشتر) نفر نگاهی متفاوت در باب زندگی و جهان را کشف میکنند، دوباره فکر کنیم. به گفتهی بدیو این عاشقان دنیا را از زاویهدید دو نفر میبینند تا یک نفر. شاید این تئوری ما را بهیاد ارسطو و جملهی «دو بدن و یک روح» بیندازد. یونانیان باستان تمایزی را بین عشق جنسی و برادرانه (از همان نوع که جنگجویان اسپارتان به یکدیگر داشتند) ایجاد کرده بودند. اما نکتهی جالب در این نگاه یونانیان به عشق نگرشِ آنها به حقیقت است. افلاطون عشق حقیقی را از عشق جسمانی متمایز میکند. او چنین میگوید که عشق توسط میل به زیبایی ایدهآل تعریف میشود؛ همان میلی که هرگز در فرم جسمی ارضا نخواهد شد. در نهایت اینکه هدف غایی عشق فیلسوف شدن است. بدیو نیز روی همین گزارهی افلاطون در باب دیدن عشق همچون تجربهای از حقیقت نگاه مثبتی دارد. اما او زمانی با افلاطون زاویه پیدا میکند که این عشق فردیت مییابد و سوبژکتیو میشود. در این صورت تبدیل به عشق «من» یا عشق «تو» میشود؛ احساسی شخصی در باب یک ابژه یا ایده. بدیو چنین میگوید که عشق صرفاً ملاقات دو نفر و رابطهی درونی و تکبهتک آنها نیست. عشق یک سازه است، یک زندگی که ساخته میشود؛ آن هم نه از زاویهدید یک نفر که از جهانبینی دونفره تشکیل میشود. او در نهایت میگوید که عشق خطری ذاتی را درون خود دارد، زیرا که عشق خشونتی از ایگو است و آن خود نارسیستی را شامل میشود. در نظر بدیو، عشق رخدادی ویرانگر است که حوزهی جدیدی از امکانها را از آنچه که این افراد- با هم- ممکن است باشند بهروی آنها میگشاید.
ژاک اودیار را با زبان ساده و به شدت قصهگویاش میشناسیم. از فیلم «یک پیامبر» و «ضربانی که قلب من رد کرد» تا «برادران سیسترز» و « دیپان»، او همیشه سعی دارد کاراکترهای خود را در دنیایی کاملاً رئالیستی در برابر چالشها قرار دهد. اودیار آنقدر سلیس و روان قصه میگوید که مخاطب تا ساعتها پس از پایان فیلم همچنان درون دنیای او در حال سیر است. اودیار در فیلم جدید خود بار دیگر به درون پاریس رفته و قرار است لذت، عشق و رابطهی جنسی را در قالب سه کاراکتر اصلی فیلم خود بهتصویر بکشد. ما در این فیلم با سه کاراکتر «امیل»، «کمیل» و «نورا» روبهرو هستیم. اودیار در این رئالیسم محض خود افتتاحیهای عاشقانه را از امیل و کمیل در عریانترین شیوهی ممکن تصویر میکند. پس از این افتتاحیهی کوتاه داستان را به چند ماه قبل میبرد. امیل دختری تایوانی-فرانسوی است که در آپارتمان مادربزرگاش بهتنهایی زندگی میکند. او برای همخانه یک آگهی چاپ کرده است. کمیل درب خانه را میزند. آنها در دیالوگی پینگپنگی و سرد با هم روبهرو میشوند. در نهایت امیل میپذیرد که این مرد جوان همخانهی او شود. تفاوت اودیار با دیگران درست در همین جاست. او برای رساندن تن این دو نفر به یکدیگر نیازی به ملودرام ندارد. داستان او جای دیگری قرار دارد. او قرار است در باب عشق و تعاریف جسمانی و افلاطونی آن برای ما بگوید. ورود نورا به داستان نیز همچون یک اپیزود جدا رخ میدهد. آنجایی مخاطب درگیر ارتباط آیندهی نورا با داستان امیل و کمیل میشود که کارگردان در همان ابتدای ورود نورا به داستان کمیل را در پیادهرویی آنسوی خیابان نشان میدهد. اما باز هم نورا داستانی جدا دارد و اصطکاک او با داستان کمیل و امیل بهنوعی همان نبرد «امکان»ها در کلام بدیو است. با ورود نورا کاراکتر دیگری با نام «امبر» که یک سرویسدهندهی آنلاین جنسی است، به داستان ورود میکند.
اودیار در این چهار ضلعی خود آنقدر کاراکترها را در تعامل جسمی و جنسی با یکدیگر قرار میدهد که بتواند پردهی آخر خود، یعنی عشق، را در خالصترین حالت خود هویدا کند. او برای این کار رنگ را از فیلم خود گرفته است. یکی از دلایلی که اودیار را مجاب به این کار کرده است همین درهمتنیدگی کاراکترهاست. گویا از نظر او رنگ و پالتهای رنگی این اثر را تبدیل به یک روزنامهدیواری رنگارنگ میکرد. به همین سبب است که مخاطب از همان ابتدا درگیر کاراکترها و قصهی اودیار میشود و جایی برای انحراف از داستان برای او باقی نمیماند.
اودیار ساده، بدون استعاره و در نهایت به سلیسترین زبان ممکن این قصه را روایت میکند. کاراکتر کمیل او «پاتریس مورسو»ی هزارهی سومی است. کمیل بیآنکه دروغ بگوید، خیانت میکند و بیآنکه قصد آزار داشته باشد، آزار میدهد. اودیار در جایی از فیلم کاملاً به بدیو ارجاع میدهد و در باب امکان و عشقبازی تصادفی از طریق اپلیکیشنهای دوستیابی صحبت میکند. در سرتاسر این فیلم شاهد هستیم که اودیار از عشق جسمی به عشق افلاطونی میرسد. او بهنوعی تنها را چنان عریان در معرض یکدیگر قرار میدهد که تمام پردهها بین کاراکترها فرو میریزد و در نهایت آنچه بین آنها باقی میماند واژههاست؛ واژههایی که یا میتوانند درون خود عشق را بارور کنند یا به سادگی یک خداحافظی سرد گرد فراموشی را روی یک رابطه میپاشند.
ژاک اودیار با کلیدواژهی پنهان «امکان» در منطقهای از شهر پاریس چهار کاراکتر را در برابر یکدیگر قرار میدهد. فیلم او در عین سادگی و راحتالحلقوم بودن تبدیل به هزارتویی میشود که خروج از آن هر کدام از این رابطهها را تبدیل به تعریف تصویری این جملهی بدیو میکند؛ در عشق دیگر یک زاویهدید نسبت به زندگی و دنیا وجود ندارد، بلکه دو زاویهدید و جهانبینی از خاستگاههایی متفاوت به امری مشترک مینگرند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.