سکانس ابتدایی فیلم با تصویر پسری سیاهپوست آغاز میشود و تصویر فریادی که هیچ صدایی ندارد؛ تنها صورت «یوسف» است که با دهانی باز درحال فریادزدن است و اما صدایی از آن شنیده نمیشود. او در جایی شبیه به دارالتأدیب بوده و قرار است به زودی آزاد شود. «کلوئی» از خانه، مادر و شوهرِمادرش فرار کرده و آوارهی خیابان شده است. «لورنزو» در انتظار برادرش است که از زندان آزاد شود. مواجههی غیرمعمول و غیرمنتظرهی این سه جوان با هم و همراه شدنشان روایت فیلم را رقم میزند.
فیلم «جستوجوگران بهشت» نه دربارهی این سه جوان بلکه دربارهی هزاران جوانیست که در عنفوان جوانی حتی از داشتن سادهترین نیازهاشان نیز محروم هستند. آنها نه جایی برای رفتن دارند، نه جایی برای ماندن. نه خانوادهای دارند که به آغوششان پناه برند و نه کسی دارند که دوستشان داشته باشد. نه کاری دارند تا با آن امرار معاش کنند و نه حتی غذایی دارند برای خوردن. آنها از نیازهای اولیهشان که خوردن و پوشیدن و داشتن مکانی برای زندگیست، محروماند. برای آنها بهشت در سادهترین نیازهاشان معنا میشود چنانکه در یک سکانس این احساس رضایت از داشتن تنها یک خانهی ساده، حتی اگر برای مدتی کم هم باشد، آنها را خرسند کرده و بهشت را دربرابرشان قرار میدهد.
داستان بهسادگی این سه جوان را در کنار هم قرار داده و برای نشاندن آنها درون یک ماشین نیازی نمیبیند، داستان عجیبوغریبی تعریف کند. بلکه به تنها شباهت این سه نفر چنگ زده و با همان، آنها را در کنار هم قرار میدهد؛ هر سه گرسنهاند و هر سه بدون پشتوانه. همین برای درکنارهم قرارگرفتن آدمها و احساس نزدیکیشان کافیست. مگرنه اینکه همهمان به دنبال کسانی هستیم که بتواند ما را درک کنند، پس همین نداشتن نیازهای ساده کافیست که آنها در کنار یکدیگر قرار بگیرند. اما بودنشان درکنار هم طولی نمیکشد؛ همانطور ساده که درکنار هم قرار گرفته بودند با پیدا کردن پول و برطرف شدن نیازشان نیز از هم جدا میشوند. اما جداشدنشان نیز دوامی ندارد چرا که متوجه میشوند آنها شاید بخاطر پول نبوده که درکنار هم قرار گرفته بودند. شاید نیازشان تنها بودن درکنار کسی بوده است؛ دانستن اینکه کسی را دارند که درکنارشان باشد. ولی آنها برای دانستن این موضوع بهای سنگینی میپردازند.
فیلم با روایتِ غیرخطی خود سعی کرده، بیننده را هوشیار نگه دارد. فیلم با کمترین دیالوگ و مکالمهای شکل گرفته است و بیشتر آن در سکوت و با رفتارهای اشخاص دیده میشود پس برای اینکه خستهکننده نباشد، کارگردان از این روایت به بهترین نحو بهره برده تا بیننده را متوجه خود نگه دارد. اما این روایت غیرخطی چندان نیز غیرخطی نیست، زیرا تنها در دو، سه سکانس این روایتِ متفاوت استفاده شده است. شاید اگر این روایت غیرخطی به تمام داستان بسط داده شده بود، میتوانست بهتر از این نیز عمل کند و حسرتیست برای این داستان زیبا که این اتفاق برای آن رخ نداده است. داستان فیلم پتانسیل غیرخطیشدنِ بیشتر را داشت و اینگونه اثر خود را نیز بیشتر میکرد؛ بیننده بیشتر به کندوکاو در داستان میپرداخت و با درکی عمیقتر میتوانست با شخصیتهای داستان روبهرو شود و ارتباط بیشتری با آنها برقرار کند.
تصاویر و قاببندی فیلم نیز کار خود را به خوبی انجام داده است. فیلم بارها در میان تصاویر خود شاتهایی از مکانهای این بیخانمانها در خیابانها نشان میدهد و مدام به بیننده عمق فاجعهای را که در حال رخ دادن است، را نشان میدهد. قابی که با کلوزآپ شخصیتها ما را با غم آنها همراه کرده و با مدیومشاتهای دو نفره و سه نفره آنها را در کنار هم قرار داده است.
فیلم برخلاف ابتدای خود که یوسف را با فریادی بیصدا نشان میدهد، در پایان شخصیتهایاش را با فریادی صدادار و بلند به تصویر کشیده است. فریادی که اگرچه صدایاش بلند شده، اما هنوز هم از دردهای بیصدایی حرف میزند که به این راحتیها مرهم پیدا نخواهند کرد.