«بریت مکآدامز» آنقدر در دنیای کمدی و استندآپها غور کرده که شاید اگر قصد ساخت یک کمدی میانه هم داشته باشد بهراحتی میتواند از عهدهی این کار برآید. مکآدامز در اولین اثر سینمایی قابل تأمل خود از درون لامکان و لازمان کمدی خلق کرده است. مکآدامز طی یک دههی اخیر یا مشغول ساخت آثار کوتاه بوده یا تعدادی اثر تلویزیونی را برای نمایش آماده کرده است. حال او در سینما قصد دارد دنیای کمدیاش را مقابل مخاطب قرار دهد.
در اینگونه آثار که کارگردان زمان و مکان را از کاراکترها میگیرد بهآنی باعث میشود مخاطب عام سینما او را به نقصهای تکنیکی متهم کند. اما زمانی که کلیت اثر را مشاهده میکنیم، این فالشهای تصویری گویی موتیف اثر هستند. بهطور مثال زمانی که مخاطب حس میکند فیلم در میانهی دههی ۱۹۸۰ جریان دارد و کاراکترها و نوع لباسهایاشان مؤید این مطلب هستند، بهناگاه یکی از کاراکترها از اوبر میگوید و اینکه تاکسی اینترنتی بیرون منتظر من است. این تناقضها حلاوت این اثر هستند. کاراکتر «کایل نارگل» گویی خود باب راس فقید است. اما کارگردان فقط از تکنیکهای نقاشی راس و چهرهی منحصربهفرد او استفاده کرده تا روایت خود را پیش ببرد. کایل نارگل صدایی نرم و ملیح دارد و گویی هیچگاه عصبانی نمیشود. در ابتدا او را همچون یک مرد زنباره میبینیم که به درخواست هیچ زنی پاسخ منفی نمیدهد. کارگردان سعی دارد آنقدر روی این بخش از شخصیت نارگل مانور دهد تا مخاطب از هم پاشیدن ذهنی او را در ادامه بهخوبی درک کند.
فیلم «نقاشی» یک کمدی میانه نیست و قرار هم نیست هر مخاطبی را از خود راضی کند. اما زمانی که طنازیهای تکنیکی و کمدی حاصل از روابط بین کاراکترها را در این لامکان و لازمان مشاهده میکنیم به اثری میرسیم که کارگرداناش روی روایت و فرم سینمایی تسلط دارد. کاراکتر کارل در این اثر دچار نوعی خودتخریبی حاصل از عشق شده است و سعی دارد با هر حرکت خود جلب توجه بیشتری از سوی معشوقهی سابق جذب کند. در پردهی دوم شاهد این رفتوبرگشت نشانهها از سوی دو طرف هستیم.
بریت مکآدامز سعی دارد جاهطلبی را در کاراکتر کارل روشن کند. در کل پردهی دوم منتظر این هستیم که کاراکتر کارل بالاخره دچار نوعی تغییر شود و بشود آنچه که همه انتظارش را میکشیم. اما این تغییر رویه در زندگی کارل آن چیزی نیست که انتظارش را میکشیم. بریت در عوض سعی دارد کارل کنونی را طبق همان ساختار کمدی بمیراند. کارل در رخدادی کاملاً ابزورد و در حالی که به آن خودشناسی درونی رسیده است هویت کارل نارگل را از دست میدهد. در این بخش بریت به زندگی مخفی هنرمندی چون بنکسی ورود میکند و نارگل را در هویت بنکسی هویدا میکند. شاید این اتفاق میتوانست در بخش دوم پردهی دوم رخ دهد و روایت لایهای دیگر داشته باشد. اما تصمیم کارگردان این بوده که تیتراژ پایانی را به بنکسی اختصاص دهد. مکآدامز حتی میتوانست کمی در تکنیک نقاشی و هویت آثار نارگل غور کند و او را از یک رئالیست بازنماییکننده به یک انتزاعگر پستمدرن تبدیل کند. این فقدان توجه تکنیکی به درونمایهی نقاشی باعث میشود فیلم در همان سطوح بالایی دستوپا بزند و صرفاً روایت را بهسبب نگاه خوب سینمایی کارگردان به مقولهی کمدی، زمان و کاراکترها نظاره کنیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.