ابل فرارا در فیلم «مریم»، محصول ۲۰۰۵، در باب چالش ایمان میگفت و سپس در توماسو «من» کاراکتر را به صلیب کشید. او اکنون در یکی دیگر از آثارش که درونمایهی مذهب را در خود دارد بهسراغ یکی از قدیسان کلیسای کاتولیک با نام «پادره پیو» رفته است. پادره پیو از آن جهت مشهور است که زخمهای مسیح روی بدن او نقش بسته بودند و توانایی شفای بیماران را داشت. فرارا در اثر خود که از روی نامههای این کشیش اقتباس شده سعی دارد ابتدای ورود او را تبدیل به بازی وسوسهها کند.
روایت فرارا بهطور موازی دو قصه را روایت میکند؛ وضعیت آشفتهی ایتالیای پس از جنگ جهانی اول و زندگی دچار انزوای پیو در اولین گامهایاش بهسوی پالایش. در این اثر هر چه میبینیم شکهای پیو نسبت به خداست که سعی دارد از دل آنها به یقین برسد. از آنسو مردمان بیچارهی شهرستانی کوچک تصویر میشوند که اسیر فئودالیسم هستند و دستبهدامان کمونیسم و داسوچکش تازه جانگرفته شدهاند.
فرارا در این تقابل زیرکی همیشگیاش را بهکار برده است. بهدیوارهای خانهها توجه کنید که عکس مارکس خودنمایی میکند. از آنسو دنیای پر از مالیخولیای ذهنی پیو را میبینیم که با صلیب و واگویههای مذهبی پر شده است. در این تقابل شاید اولین جملهای که ذهن را درگیر میکند «دین افیون تودههاست» از مارکس باشد؛ مردمان بیچارهای که هنوز در دام ارباب و رعیتی زمینداران بزرگ قرار دارند، خدایی که بهاتفاق نمایندهاش در گوشهی کلیسا تنها نشسته است، و سوسیالیستهایی که مردم را علیه نظم حکم میشورانند. حال تصویرسازی فرارا قرار است کدامیک از اینها را به چالش بکشد؟ ابل فرارا بیآنکه کاتولیکهای افراطی و حملههایاشان به خود را در نظر بگیرد پیو را همانگونه که زیست میکرده تصویر میکند. او در بیوگرافی خود نه سعی دارد این شخصیت مذهبی را به چالش بکشد و نه از او همان قدیسی را میسازد که در بسیاری از ملودرامهای مذهبی شاهد هستیم.
در این فیلم همهی طرفین ماجرا زیست خود را دارند. مردمان شهر در غم از دست دادن عزیزاناشان که در جنگ کشته شدهاند بهسر میبرند و از آنسو برای سیر شدن شکمهایاشان نوکری زمینداران را میکنند. کاراکتر مذهبی نیز در گوشهی عزلت خود مشغول سر و کله زدن با وسوسههای شیطان است و در سویی دیگر سوسیالیستهای نوپا در حال تزریق هیجان و نشان دادن روزنهای جدید به مردمان بیچاره هستند. فرارا در اثر خود تقاطعی ایجاد نمیکند و میگذارد مردمان و سوسیالیستها با یکدیگر متحد شوند و کاراکتر مذهبی نیز به قولوقرارهایاش با خدا برسد. تلاقی این کاراکتر با مردم هم در کلیسا و هنگام اعتراف یا هنگام مراسم تشییع مردگان است. فرارا دوربین خود را همچون آثار قبلیاش بدون ترس گاه آنقدر به این کاراکترها نزدیک میکند که مخاطب گویی درون ذهناشان را میخواند و گاه فاصلهای معنادار از آنها میگیرد تا مخاطب واکنش این کاراکترها را در برابر رخدادهای پیشآمده مشاهده کند. قاب او گاه مونوکروم است و پالت رنگی خنثی میشود و گاه هنگام هجوم وسوسههای شیطان به پیو تبدیل به قابهایی با کنتراست بالای رنگهای سرد و گرم میشود.
در این فیلم نباید از انتخاب هوشمندانهی فرارا برای بازیگر نقش اول گذشت. «شیا لباف» طی دو سال اخیر بهسبب آزار جنسی و رفتار نامتعادل درگیر دادگاههای مختلف و اخراج از پروژهها بوده است. گویی فرارا بهعمد لباف را برای نقشآفرینی در مرحلهای از زندگی پیو انتخاب کرده است که او نیز درگیر مجادلههای جدی با خدای خود بوده است. بههمین سبب است که لباف در این نقشآفرینی خوش درخشیده و گویی همان پادره پیو در اوان جوانی و رویارویی مستقیم و جدی با خدای خود است. فرارا درست در زمانی روایتاش را به پایان میرساند که پیو معاملهی به جان خریدن رنج مردمان را با خدا انجام میدهد. این فیلم مذهبی نیست و از آنسو قصد هم ندارد مذهبیون را به چالش بکشد. در عوض نگاه بسیط کارگردان را شاهد هستیم که مردمان ستمدیده، کشیش مذهبی و منزوی، کمونیستهای تازهنفس، و در نهایت فئودالهای خشمناک از استشمام بوی دموکراسی (نه در آموزههای کمونیسم) و سر برآوردن اعتراضات، و نگاه خیرهی زنان را به محل رأیگیری که خودشان حق ورود به آنجا را ندارند و فقط مردان را نظارهگرند تصویر میکند. فرارا در این اثر ۱۰۰ دقیقهای کل ربع اول قرن بیستم و رخدادهایاش را روایت میکند؛ آن هم با سادهترین قابها و خط روایی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.