بدترین روایت
پدینگتون به همراه تمام اعضای خانوادهی براون تصمیم گرفتهاند برای دیدن خاله لوسی به پرو سفر کنند، زیرا نامهای از خانهی خرسهای بازنشسته دریافت کردهاند که در آن گفته شده بود خاله لوسی از شدت دلتنگی برای پدینگتون دیگر مانند گذشته نیست و احساس تنهایی زیادی میکند. خانوادهی براون و پدینگتون خود را برای کسب تجربههای جدید و داشتن سفری پر از خاطره آماده کردهاند.
در سال ۲۰۱۴ بود که برای اولین بار آقای «پل کینگ» روایت خود را از خرسی کوچک و دوست داشتنی آغاز کرد. روایتی که در آن با تصاویر زیبا مخاطب کوچک و بزرگ توانست ارتباط خوبی با این کاراکتر و شخصیتهای پیرامون آن برقرار کند. ارتباطی که حاصل شخصیتپردازی دقیق و منسجم آقای کارگردان و نویسنده بود. آقای کینگ در سال ۲۰۱۷ در فیلمی حتی جذابتر از فیلم اول پدینگتون را وارد دنیاهایی خلاقانهتر کرد و ماجراهای پرهیجان و کمدیای در برابرش قرار داد تا بار دیگر مخاطب علاقهمند به این شخصیت بتواند وارد دنیاهایی از جنس روایتهای پرشور و به یادماندنی شود. آقای کینگ اما بعد از ساخت پدینگتون تلاش کرد وارد دنیای جدید دیگری شود. او پیش از تصویر شدن فیلم سوم پدینگتون در روایت فیلم «وانکا» نشان داده بود که پدینگتون هم هر آنچه دارد، از او دارد. آقای کینگ درواقع ترجیح داده بود بهجای ساخت قسمت سوم پدینگتون وانکا را بسازد و چه حیف که این اتفاق رخ داد. حیف نه برای فیلم وانکا، بلکه برای فیلم پدینگتون که در قسمت سوماش بدترین روایت خود را داشته است. او روایت را به دست «دوگل ویلسن»ی میدهد که سالها ویدئوهای تبلیغاتی و موزیک ویدئو ساخته است. شاید به همین دلیل هم است که مخاطب در برابر خود روایت منسجی را شاهد نیست و بیشتر با تکهتکههایی از داستانهای کوتاه بی سروته مواجه است.
در فیلم «پدینگتون در پرو» مخاطب شاهد هیچ رخداد خاصی نیست. همهچیز آنقدر آهسته و آشفته و بیخود و بیجهت رخ میدهد که تحمل مخاطب را میگیرد. پدینگتون نامهای از خاله دریافت میکند و راهی سفر به پرو میشود. آنها خیلی زود وارد خانهی خرسها شده و بهسرعت از آن خارج میشوند و وارد قایق کابوت میشوند. مخاطب هر چه از خانوادهی برون میداند از روایتهای گذشته است و هیچ شخصیتپردازی درستی را در این فیلم شاهد نیست. فقط کابوت در چند سکانس اجداد حریص خود را که به دنبال طلا هستند میبیند بدون اینکه دلیل درستی از چرایی اتفاق برای مخاطب روشن شود. در مسیر یافتن خاله لوسی پدینگتون به راحتی خانوادهاش را فراموش میکند و برای یک بار هم تلاش نمیکند آنها را که در این جنگل وسیع گم شدهاند پیدا کند. این خانواده هم در سرمای جنگل و باران شدید آن، بدون آب و غذا به راحتی مسیر خود را برای دیدن اتفاقی پدینگتون طی میکنند و نه حیوان خطرناک و غیرخطرناکی را میبینند و نه گله و شکایتی میکنند. در پایان هم بدون هیچ چالشی سرزمین رویایی و گمشدهی الدرادو را پیدا کرده و اهمیتی هم ندارد خاله لوسی چگونه به اینجا رسیده و اصلا از ابتدا چرا از اینجا خارج شده و به خانهی خرسهایی رفته که مدیریتاش را راهبهها بر عهده دارند. درواقع این روایت هر چه دارد از جلوههای ویژهی آن و قابهای زیبایی دارد که تلاش کرده کشور پرو و جنگلهای بیانتهای آن را تصویر کند. جنگلهای بیانتهایی که در خود روایت آنقدر کوچک هستند که هر کس در آن گم شود خیلی راحت الدرادو را پیدا میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.