شکست و همجوشی در انتزاع ذهنی پرومتهی قرن بیستم
بگذارید زمانی که در باب کریستوفر نولان صحبت میکنیم از زبان ارکاییک برای ابراز تنفر از او یا از زبان سخیف برای طرفداری از این فیلمساز بریتانیایی استفاده نکنیم. شاید این جملات من تکراری باشند، اما باید دوباره تأکید کنم که کریستوفر نولان در بطن آثارش هویداست و نمیتوان او را بدون آنها و همهی آنها را بدون دیگری تصور کرد. این فیلمساز بریتانیایی زمانی که تصمیم گرفت در بطن سینمای بلاکباستری قد علم کند، هیچکس حتی تصور نمیکرد که به جایگاهی نزدیک فیلمسازانی چون کامرون هم نزدیک شود. نولان پس از سالها توانست خود را همچون فیلمسازی به هالیوودنشینها معرفی کند که از شروع ایدهپردازی یک اثر فروش آن را تضمین میکرد. برای این تشنههای پول چه چیزی بهتر از تضمین منفجر شدن گیشه میتواند باشد. زمانی که یک فیلمساز بتواند خود را از این جایگاه به ابرکمپانیها معرفی کند، دیگر هیچ فشاری از سوی آنها برای اعمال فشار و تعیین درجهی سنی و تغییر در فیلمنامه نیست. این جملات را با ساختاری دیگر در مرور فیلم «انگاره» هم بهکار برده بودم. حال به فیلم جدید نولان رسیدهایم که حداقل برای ما فارسیزبانهای ایرانی دیرتر از هر کشور دیگری، نه در سینماها، بلکه در صفحات نمایش خانگیامان اکران شده است؛ اوپنهایمر.
اوپنهایمر پس از اثری چون «یادگاری» کاملترین فیلم نولان محسوب میشود. نولان در اوپنهایمر تقریباً راه را بر هر انتقادی میبندد. او برای اولین بار وارد یک اثر بیوگرافی شده است و طبق تجربههای قبلی و علاقهی وافرش به مسئلهی کوانتوم بهسراغ شخصیتی با نام «جی روبرت اوپنهایمر» رفته است. تقریباً پس از اعلام نام اوپنهایمر بهعنوان جدیدترین پروژهی نولان، انبوهی از کانالها و رسانههای در سرتاسر فضای مجازی در باب زندگی این شخصیت علمی در قرن بیستم سخنها سر دادند؛ از چند نکته در باب اوپنهایمر گرفته تا حقایق پنهان فیلم اوپنهایمر! این فیلم اقتباسی از کتاب منتشر شده در سال ۲۰۰۵ با نام «پرمتئوس آمریکایی: پیروزی و تراژدی اوپنهایمر» به قلم «کای برد» و «مارتین جی. شروین» است. نولان افتتاحیه را در میان شعلهها در باب پرومته مینویسد و با سکوت به متن زندگی اوپنهایمر وارد میشود. یکی از نکات قوت این اثر همان پرداخت از زاویهدید نولانی به مقولهی یک اثر بیوگرافی و اقتباسی است. نولان فیلم را همچون دانکرک تبدیل به سه بازهی زمانی کرده است؛ گذشتهای که از زبان اوپنهایمر در جلسهی شکایت علیه او عنوان میشود و از طریق پرسش و پاسخها برای مخاطب تصویر میشود. زمان حال اوپنهایمر که دقیقاً در همان جلسه قرار دارد و شاهد فرو ریختن همهی برجهای اطراف خودش است و سومین گذر زمانی آیندهای است که اوپنهایمر پس از آن جلسهی فرسایشی بهنوعی بیاعتبار شده و زمان شکوفایی دوبارهی اوست. نولان از طریق این سه بازهی زمانی مخاطب را به درون زندگی پر فراز و نشیب این فیزیکدان میبرد و تا دقیقهی ۵۱ هیچ سخنی در باب قضاوت، مقولهی اخلاق و لرزیدن پای این فیزیکدان به میان نمیآورد.
اوپنهایمر در روایت خود تبدیل به کلاس درسی بینظیر برای تمام سناریونویسان هالیوودی که فیلمنامههای اقتباسی مینویسند شده است. این فیلم یکی از معدود آثاری است که شاید حتی نویسندههای کتاب نیز به چنین اقتباسی غبطه بخورند و بهنوعی آن را جامعتر از اثر نوشتاری بپندارند. شاید فقط از نولان برمیآید که ۳ ساعت مخاطب سینمای سرگرمی را پای اثری بنشاند که اگر در مسیری جز این فیلم قرار میگرفت، قبل از دقیقهی ۲۰ از فیلم جدا میشد. این مخاطب که به برشهای پیدرپی در اکشنهای ۱۳ ساله و ابرقهرمانی عادت دارد چندان توان زیستن در یک درام ۳ ساعتی را ندارد؛ چه برسد به اینکه این درام در باب یک فرد حقیقی و یک فیزیکدان باشد که سرتاسر دیالوگهایاش مملو از اصطلاحاتی چون همجوشی و شکافت هستهای است. اما این کار از نولان برمیآید و این را در آثار گذشتهی خود نیز نشان داده است. اوپنهایمر در سینمای نولان گام بزرگ و در کنار آن قماری بزرگتر محسوب میشود که آیا میتوان مخاطبان دستپروردهی ابرکمپانیها را ۳ ساعت در سالن سینما با اثری بیوگرافی مواجه کرد؟ شاید پاسخ را اکنون دیگر همه میدانیم. همهی ما به این موضوع واقف هستیم که در ابتدای اکران جهانی این فیلم پوسترهایی از «باربنهایمر» سرتاسر فضای مجازی را پر کرده بود. آن را بگذارید به حساب سیاست زیرکانهی ابرکمپانیها که سعی داشتند فیلم بیچیز خانم گرویگ را تبدیل به قل دیگر این دوقلوی ساختگی کنند. در هر حال سیاست آنها موفق بود و باربی هم در این میان به نوایی رسید. اما به نولان بازگردیم و داستان اوپنهایمر پس از دقیقهی ۵۱. از این دقیقه بهبعد دنیایی که نولان برای کاراکتر خود میسازد، چیزی شبیه به برزخ است؛ برزخی که در آن اوپنهایمر همزمان در حال احساس شعلههای دوزخ است و پاهایاش گامبهگام میلرزند و حال پرومته در او حلول میکند.
نولان در ۲ ساعت بعدی اثرش مخاطب را در برابر همهی پرسشهای اخلاقی در باب اختراع اوپنهایمر و گروهاش قرار میدهد. هر پرسشی که شما در ذهن خود تصور کنید، نولان در سکانسهای بعدی آن را مطرح میکند و از این طریق لحظهبهلحظه مخاطب به درون کالبد اوپنهایمر میرود. آیا این فیزیکدان شیطان بود؟ آیا اوپنهایمر همچون کودکی بازیگوش بود که دوست داشت به کشفیات جدید برسد؟ آیا او یک میهنپرست بود؟ آیا او و دیگران لحظهای توانستند رنج مردمانی که بمب ساختهی دست آنها رویاشان فرود آمد درک کنند؟ نولان در این نقطه بدون اینکه لحظهای وارد دنیای سوبژکتیو شود، همچون یک ناظر بیرونی مخاطب را در برابر همهی آن چیزی که پس از انفجار هستهای در ژاپن رخ داد قرار میدهد. او بدون ورود به جنگ، در ایالات متحده باقی میماند و کاراکتر خود را برای تصویر کردن چند انفجار وارد آشوب نمیکند. نولان آشوب را درون ذهن اوپنهایمر جستوجو میکند. مخاطب سینمای سرگرمی که شاید در طول سال حتی یکبار هم وارد درامهایی که در دنیای انتزاعی سیر میکنند نمیشود، حداقل در سرتاسر اوپنهایمر به درون انتزاع ذهنی این فیزیکدان میرود.
در باب ضربآهنگ فیلم باید اینگونه گفت که نولان همهی این فیلم را از طریق همان سه برش زمانی دچار نوعی مونوتون هیجانانگیز میکند. مخاطبی که شروع به تماشای اوپنهایمر میکند، فرصت پلک زدن ندارد. شاید باید اینگونه گفت که نیمی از کار نولان در اتاق تدوین گذشته است و صحنههای خام با برشهای دقیق و گرفتن و اضافه کردن پالت رنگی به قابها تبدیل به قصهای ۳ ساعتی و پر از جنبوجوش شدهاند. شاید زمانی که از ضربآهنگ اثر صحبت میکنیم، باید اینگونه گفت بدون صداگذاریها و جلوههای صوتی این روند سینوسی امکانپذیر نبود. در ساعت اول موسیقی متن در جایجای صحنهها و زیر دیالوگها وجود دارد و همین باعث بالا رفتن ضربآهنگ میشود. اما اولین سکوت مطلق فیلم درست زمانی رخ میدهد که انفجار آزمایشی بمب صورت میگیرد و همین سکوت روایت را وارد خلسه میکند. ضربآهنگ ملایم و ملایمتر میشود و حال این دیالوگها هستند که از زبان کاراکترها باعث شدت گرفتن ضربآهنگ فیلم میشوند.
نولان را باید در کنار وس اندرسون یکی از معدود فیلم سازانی دانست که حتی برای نقشهای تکسکانسی خود نیز بهسراغ بازیگرانی میرود که او را ناامید نکنند. در کنار «کیلین مورفی» نباید از بازی خوب تکتک بازیگران که لیستی بلندبالا هستند گذر کرد. شاید در مورد اندرسون و نولان باید گفت که آنها بازیگردانهای بینظیری هستند که میتوانند از انبوه ستارههای هالیوودی به بهترین شکل ممکن استفاده ببرند. اینکه مورفی امسال روی سن اسکار میرود یا خیر، بستگی به همان سیاستهای مضحک هالیوودنشینان دارد که ممکن است تا آخرین لحظات ماه دسامبر نیز تغییر کند. آنچه مورفی در این اثر ارائه داده، نوعی اینهمانی بین او و کاراکتر اوپنهایمر است.
دوربین سنگین ۷۰ میلیمتری نولان در اوپنهایمر آنقدری سنگین نیست که نتواند در چند سکانس روی دست قرار نگیرد و قاب را نلرزاند. نولان که دیگر به این قابهای پر از وسعت عادت کرده سعی دارد سالن سینما را برای مخاطب خود تبدیل به لحظاتی پر از لذت کند؛ لذت نه از نوع دویدنهای تام کروز روی سقف فرودگاه ابوظبی یا درگیری ابرقهرمانها در سولههای وارنر. شاید در انتها باید اینگونه گفت که نولان خط باریک ورود مخاطب سینمای سرگرمی به بطن سینماست. کریستوفر نولان در سینمای خود تکنیسین نیست، او میراثی از جنس پل شریدر را حمل میکند و قصهگویی را از آنها آموخته است. این فیلمساز آنقدر قصهگوی خوبی است که ۳ ساعت را برای مخاطب تبدیل به لذتی از جنس جادوی سینما کند؛ جادویی که هم تکنیک کاملی دارد، هم فرم تصویری دارد و هم قصهگوست و این در سینمای امروز مهمترین رکن یک اثر کامل است. باید دید آیا آقای ویلنوو در دومین گام خود در «تلماسه» میتواند این مسیر را ادامه دهد یا خیر.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.